كد موسيقي براي وبلاگ

------ بی خیال باباღ
بی خیال باباღ
شازده کوچولوی ساکت
    اسمم احسان هستش . bikhialbaba_em
    face book :

    https://www.facebook.com/iamEJF?ref=tn_tnmn
17:8چهارشنبه هشتم بهمن 1393
بالهایم گستره ی زمان را می پوشاند از خودم بیزارم در بند اسارت تنی گرفتارم که روحش زخمی بی تو بودن است
خودرا از فراسوی بودن ها به زر پای تابوت مرگ کشانده ام
نبض یالم می زند اما در تاریک یو سکوت سرد
تو از خیال های اشفته ی ذهنم بی خبری جارویی برای پاک کردنشان ندارم
مریضی در دستان بادم
به هر سو که تو فکر کنی دارم جاری می شوم خودم را تهی از بودن
کرده ام و تنها حلقه ی بسیط این زندگی ام یک حلقه ی دار احساس است
کسی از حرفهایم سر در نمی اورد گویی ذهن هشیارم را
مردم بیمار می خوانند ولی منمی دانم که هر انچه که می گویم راست است
اما هیچ کس نم یداند
مبهم در خود تنها دارم پیش می روم تن ساعتها را عریان کرده ام
با زمان دارم عشق بازی م یکنم
عشق بازی که او بجای معاشقه فقط زخم می زند
و من خون خود را چنان می نوشم که گویی
جام ترا در دست دارم
نفرین به تو که پهنه ی وسیع خیالم را پر کرده ای
و راه فراری برایم باقی نگذاشته ای
نفرین به تو که از حال من خبر نداری
نفرین به تو که لبخندت در ذهنم مانده است
و اوازه ی خواستنت بر فتح تمام سالهای پیر زندگی ام رساتر می شود
سالها گذشته است ولی هنوز برایم تازه هستی
نفرین به ذهن که فراموش می کند اما پاک کردنش محال است
نفرین ...به زمان که طولانی شدنش را می توانم بشمارم...نفرین


15:54سه شنبه دوم دی 1393

قامتم راست است اما شکسته ای بیش نیستم خودم را با خودت قیاس نکن من تنها در اینجا در میان توده ی بودن های مبهمم و تو در شمارش فرصت های دیروز و امروزت ... من بیهوده و تنهایی در میان اسمانها و تو در فکر گشودن بالهای پرواز ... من میان خیالات و تو در میان سر خط واقعیتی دیگر ... من نبودن و تو بودن محض ... ببین با تو حرف می زنم تو که از خود حرفهایم هرگز چیزی ندانستی جز بیهوده گویی هایم ... تو که سکوت من را در متن ها خواندی و من را تماشا گر اینه ی حسرت یافتی .. به خودت نبال که من تنهایی اسوده در میان احساسهای خودم ... احساسهایی که تو نمی دانی و نمیشناسی ... کسی در حوالی سکوت هایم پرسه می زند از من دارد حرف می زند تنهایم می گذارد اما حواسش به من هست کسی که شاید مثل تو ناشناخته در حال خواند متن های پوسیدهی من است کسی که خودش را هرگز با من نشناساند زیرا از من گریزان و بر محور و مرکز پرگار من است ... مبادا به دامان بیفتی که انوقت بدامان تو خواهم بود ...فقط بگذار احساس کنم هوای اینجا بوی تو را دارد ...بوی ترا


About
Categories
Tags
Archive
Links
Posts
Other
Design