------ بی خیال باباღ
بی خیال باباღ
شازده کوچولوی ساکت
    اسمم احسان هستش . bikhialbaba_em
    face book :

    https://www.facebook.com/iamEJF?ref=tn_tnmn
16:16جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴
زمزمه های خودم را در خود میکشم نباید تو از تنهایی من سر بیاوری تو باید در خیال ردشن من جز خاموشی و تنهایی در زیر سایه ی تبسم بودن نبینی ... من خود را به اغوش احساس تهی ام می رسانم پناهگاه همیشگی ام .. خود را  میان  حلقه ی ارضضی نفس های وحشیانه ام می بایم ... به من در سرکوب خیالات نگاه کن شاید از افق نگاه تو شرم خیال  در برم گیرد ... من تا ته یک  چاه سیاه در بودن های خودمم و 
تو از میان اینه ی اسمان می تابی ، من چه دارم در ایین تاریکی  جز راندن افسار نفس هایم بدور از راه تو ،بدور خود... می گریزم به  پناه  نام تو یک پناهگاه بی جان...یک مبهم ...تا  مرگ خود را به حیات برسانم .... من  مرگم هیچ  باد خزانی  خاکستر های بودنم  را به دور دستها نمیبرد ... تو بتاب ای انکسی که انقدر از من دوری که نورت بمن نمیرسد...میروم در خیالات خود کسی نیست ...نیست تا پیدا کند و برگرداند ...نیست تا بخواهد به این تاریکی مرا پیدا کند ... اینجا همیشه تاریک خواهد ماند بی تو ...


15:53پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴
اغاز گرش تو بودی تمامش من ... تمام کردنش تو بودنش من بودم رفتنش تو ... سنگ بی رحم  تو  سنگ صبور من .. . با  فکر دیگری  به تو به فکر تو می اندیشم ...تنها من .. ان دیگری منم ... می نویسم اینجا خیلی از فاز رفتن بودن  در خود جا دارد ...معنا نکنیم وجدان را در خیالات کبابی من ...خیالات قشنک یعنی همه چیز در خودم رفته بر باد و خاکستری کرده ام رنگ عکس های با تو بودن را در ذهنم ... خودم مرگ را درگیر این پیاده رو نا معلوم کرده ام  چراغ های قرمز و ترافیک های سنگین ادماهایی که بدنیال تو بودند و تو به به او ..  ترافیک های سنگین تو در میان چهار راه تردید بودن با کی ؟ ... و همه چیز به گذشته ات برگشت اون که با خیالات تو یک تجسم ساخت عشق را بلور ذهن تو کرد .. .همه چیز روی اب و ابر های حاشیه  خیال بابا مامایی  که چیزی که برای تو ساختند همون چیزی بود که  چون شکستن تو برای تعظیم به کف خیابونهای این شهر برات اسکناس ریخته است ...سایه ی قد بلندش دلترو به اسمون برد ... ساده بودم سادگی کرددم تو فرهنگ واژه هات همه چیز بودن را در خود اینه ی مرگ دید .... همه چز به عقده ها بر می گرده تویی که بی معذرت رفتی وتاسف فقط حرف اخر تو شد .. متاسفانه برای من بی من بودن یا خالی کردنم دلم از تفکر به تو تجسم به تو  جا ماند... همه چیز خیلی عادی داره دیکته می شه ولی تو از انشای احساسم گذشتی چون اسمم رو بی خیال بابا گذاشته بودم من تورو ازاد کردم از فکرت و خودم تو فکرت تو موندم ....این یعنی عشق ...


About
Categories
Tags
Archive
Links
Posts
Other
Design