------ بی خیال باباღ
بی خیال باباღ
شازده کوچولوی ساکت
    اسمم احسان هستش . bikhialbaba_em
    face book :

    https://www.facebook.com/iamEJF?ref=tn_tnmn
11:50جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳
باز بر تن اسیب پذیرت زخم زدم باز خیال روشن تو را خاموش کردم خودم را بی تو ساختم و همه ی دنیای با هم بودن را از تو دریغ کردم من اینجا حالا در گوشه ای مبحوس دارم به یاد تو می نویسم ... تا گفتم من بی تو اینجا میمانم تو سکوت کردی ... و حال این سکوت را من فقط می فهمم ... پتکی بر خواسته های توام می دانم غمگینم مثل همیشه که تنهایت گذاشتم مثل همیشه تنها ماندم بی تو ... گویی مریضم گویی من خود تنهایی را دوست دارم دوست دارم همیشه برایت بنویسم ولی با تو نباشم ... من فرصت ها را خط می زنم تو فرصت ها را می سازی تو می خرامی و می رقصی و من گریان برای دوریت تنها اشک می خورم ... اشک ... دلم شکست وقتی دلت شکست ولی همه ی اینها بخاطر افق های شکسته ی ذهن من است وقتی هیچ از تو ندارم نمی خواهم از تو خاطره ای بسازم تا روزی نبودنم را بی خاطراتم سپری کنی .. چقدر انسان زخمی است چقدر من دردم ... و اینها همان تکیه سکوت تو و من است تو زخمی تر از من و من زخمی تر از تو ... تو می توانی پرواز کنی تو می توانی در اوج باشی اما من ... فقط تماشاگر زیبایی تو و محو دیدن توام ... دوست ندارم سهمی را از من ببری ... من می خواهم بمیرم در این حرفهای شکسته ... دراین اوای بی فریاد ... در این بغض ها و لحظه های بی تو سپری کردنم ... می نویسم چون سالها ... می میرم باز در خود .. میمیری تو هم در او ... عاطفه مان در فقر می میرد احساسمان می خشکد و تنها یادبودمان جوانه ی عشقی است که هنوز سبز است .. من در نگاهم به این عشق می نویسم ... من ...فقط می نویسم...بی تو در خود


14:26پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳
تکه تکه باریدم چون قالبهای شکسته ی شیشه ای که اوارش درون او را زخمی تر هم کرد خودم خیس و عریان تو ام و ذهنم در سرکوب و ابستن ارزو های دلبسته ام است مرگ همهه ی خویش را از تن عریان من می گیزرد روح بر مرگ می دمم و مرگ دارد بر منن می بارد خودم در اروزی خویش بودم و خودم را باختم تا تنها این تنهایی را با جامه ی لبخند بپوشانم چه کسی در کلبه ی من می تواند قدم بردارد ... مگر خودم را از تو نگرفته ام ولی تو هم به من سر نمی زنی ... باز نوای خویش را در تو می بینم نوری که کم سو در میان ذهن من بیش از انوار دیگر زنده مانده است حتی از نور خورشید ... بگذار لبخند من بر تن ذهنم جان بگیرد بگذار سرمه ی حرف هایم را بر نگاه اروزهایم بکشم می خواهم باران باشم ببیارم تا پاک شوم می خواهم بار دیگر متولد شوم و به سالها پیش برگردم کاش امروزی در ان روز بود تا می دیدم چه می شوم ... با این همه ... دنیای بیهوده 


About
Categories
Tags
Archive
Links
Posts
Other
Design