خوش آمده اید بی خیال باباღ
بی خیال باباღ
شازده کوچولوی اورمیه ای
    اسمم احسان هستش . bikhialbaba_em
    face book :

    https://www.facebook.com/iamEJF?ref=tn_tnmn
2:19دوشنبه ششم مرداد 1393

اراده ی جامعه من مرده است من مرگ جامعه ام را دیده ام ... من مرگ اراده ها و تضعیف بودن ها و شدن ها و چگونه بودن ا را دیده ام .. جامعه ی من یک عمر تا روزی که بخواهد تغییر بزرگ رخ دهد در ایده الیست گرایی محض زندگی خواهد کرد ... و این حقیقت هر روز بر من واضح تر م یشود..من با مطالعاتم دریافته بودم که لیاقت پروری کار امدی یعنی عدم خیانت در کار یعنی عدم ایجاد فاصله بین مسئولیتهای خود ... انجام کار بوقت خود ... تمام شدن کار و زمین نماندن هیچ پرونده کاری ... اما رسیدم بدانجا که دیدم در این جامعه هر کس که جانانه کار م یکند کارها بر دوش او قرار می گیرد ... یعنی دیگران از برده کشی می کنند انها یا کار را انجام نمی دهند یا بطریقی کار را به تو محول می کنند انهم با عنوان شیک بخشی از مسئولیت تو ... انها از تو بیگاری می کشند و خود لم م یدهند و هم برا یخود چایی می ریزند هم برای تو که داری کار انها را انجام میدهند ... و تازه فهمیدم که گفتند نباید مثل خودت باشی باید مثل انها باشی ... کار را ناتمام بگذار یا کش بده تا انجام شود ... نیازی نیست تو سر وقت کار را انجام دهی ... و بدترین عنوان هم این بود که به تو لقب زرنگ ندادند انها انکه را که می تواند همه را بفریبد حتی با رنج روحی زرنگ خواندند و تو ی مسئولیت پذیر را ساده و تازه کار ... تازه می فهمی که بیشتر این جامعه تن لش هایی هستند که نباید وجود داشته باشند ... فقط عده ای قلیل اگر باشند کافیست بقیه باید یا نباشند یا اگر باشند باید در کار تنها باشند ... انها نباید با جامعه در ارتباط باشند زیرا ارتباط با جامعهیعنی فیفتن و دزدی از جامعه ... انها اگر وارد معامله شوند دزد می شوند اگر میوه فروش شوند دزدند و اگر تنهاباشند بهتر است ... انها باید چون مفعولانی باشند که جای تکان خوردن از جایشان را نداشته باشند زیرا یک تکان انها یک سوراخ در تور انها یعنی گریختن انها ... یعنی پرورش نسلی از انها با تربیت لش افتادگی و دزدی ... بیشتر انها یا بیقین انها تاریخ ساز نیستند حتی قدمی در تایخ سازی تاریخ سازان هم ندارند انها کسانی هستند که امده اند می زیییند و می میرند و... انچه بایشان می ماند تنها بودن است .. من به کمیت اراده انها نگاه میکنم ... من به روابط انها نگاه میکنم ... من ارزش انها را با کار و روابطشان می سنجم ... و انگاه برایشان از نوع بدترین زیرکی ها زیرک واقعی را نشان می دهم ... در همه حال سن و مقامی ...


20:51شنبه چهارم مرداد 1393

دولتها امروز بزرگ شده اند در حالیکه دولتها امروز باید بزرگ نباشند ... انها قطب اقتصادی شده انددر حالیکه نباید قطب اقتصادی باشند... دولت امد تا بجای شخص عادل در جامعه حاکم باشد دوت امد تا بهره همگانی بر جامعه حاکم باشد دولتی که برای خود بر سر کار امد دولت مطبوع من نیست ... نظریه ی من اینچنین است ... دولت ها امروز معادن و صنایع سنگین را می سازند اما نه به خیر عموم بلکه برای خیر خود ... انها می سازند سپس به عموم می فروشند و درنهایت دوباره پول خودر ا بدست می اورند و حتی بیشتر ...امادر نظریه ی من مردم سهام دار این صنایع و ثروتها هستند ... مردم می بایست صاحبان انها باشند اما چون قدرت فردی کمتر است دولتدر نقش سازنده این صنایع بزرگ بر میاید ... اما امروز همه چیز بر عکس است دولت از خود ثروت عموم ثروتمی سازد و دوباره انرا به عموم می فروشد و سپس ارتزاق می کند ... دولتها در شکل امروزی حامیان ثروت عمومی نیستند چپاولگران ثروت عموم اند ... اما زمانی که دولت قدرت محرکه ای شد که می تواند ابزار و نیروی لازم را دور هم گرد اورد تا از این ثروت بهینه درست شود انوقت دولت دولت مردم است و اینجاست که دولت کوچک م یشود ... دولتها امروز بس بزرگ اند ... و همه چیز دردستان دولتمردان می چرخد ... ثروت شوکت قدرت ... بانکهای امروز بانکهایی باید باشند که دولت باید انرا بعنوان استقراضی به مردم ضعیف بدهد چون دولت در نگاه من یعنی حامی مردم نه معامله گر با مردم ... تو ثروت زیادی داری پس می توانی بعنوان بانک یک جا پولی را به قشر ضعیفی بدهی که او انرا خردخرد به تو باز گرداند ولی بتواند زندگی اش راسر و سامان دهد ... و اینجا سودبانکی دیگر معنا نخواهد داشت چون تو حام یهستی ... کسی در نقض صحبتم گفت چرا با این پول او بتواند ساختمانی شیک بسازد و پولدار شود پس باید سود باشد ... و جواب من این شد که اولا ساختن ان باز به نفع جامعه است  زیرا ثروتمند شدن یک نفر اشکالی ندارد اما اینکه تو از فکر و زحمت او بخواهی بهره بگیری فقط بعنوان اینکه دولتی مشکل دارد ... در ثانی ایا برای مبالغ کم باید سود گرفت ؟ چه کسی با ان مبلغ کوچک ساختمان بلند کرده است ثروتمند شده است ؟ ... و نکته سوم اینکه تو در باره راه استفاده اواز این ثروت هچ نمیدانی اما فرض و محاسبات ثروتمند شدن اورا می کنی !!! ... دولتها حامیان مردم اندو دولت بادی امنیت رفاه راه به جامعه بیاورد ... همه باید در سود ملی سهیم باشند ... دولت باید کارخانه بسازد و سودش را به مردم بدهد نه خود ... مدیریتش را به مردم بدهدنه خود ... ایا دولت احمق است که چنین کند؟ نه در نگاه من دولت بایدچنین باشد ... و انوقت تو می توانی به هر کسی که درجامعه متولدمی شودتضمین بدهی در بیست سال اینده او صاحب ثروت است و می تواند سهم خودرا بخواهد و بفروشد ... و زندگی که باید در چهل سالگی بدان برسد در بیست سالگی برسد ... انوقت تو یادمی دهی که تلاش جامعه برای خودنیست برای جامعه است و هیچکس بفکر دزدی از دیگری برای قوی کردن خود نباشد ... چون همهمی دانند که باید به هم خدمت کنند ... دیگر فقیری در این جامعه نخواهد بود ... به امید ان روز .


2:55چهارشنبه یکم مرداد 1393

با ترس خود بر بلندای زندگیمان ایستاده ایم زیر پایمان را کوه بار ترس پر کزده است و تو فکرم یکنی در اوجی ... اما تو در انجماد کامل هستی تو ازاد نستی زیرا می ترسی ک کوچکترین حرکت باعث شکست و فرو ریختن کوله های زیر پایت شود پدرم ناخوداگاه من را به دامان ترس برد من ترسو تریت شدم تا بهترین بنظر ایم هرگز بیاد ندارم برای گرفتن حق خود شجاعت داشته باشم تنها کاری که بود این بود که صبر کنم گذشت کنم یا بجنگم برای مسئله ای که دیگر اخرین پل من برای زنده ماندن و بودن بود... من هرگز دراین جامعه حق خودرا نگرفتم زیرا همیشه در گوش من خوانده شد که نباید پرونده ای در نیروی انتظامی داشته باشی نباید نام تو در لیست سیاه وارد شود حتی اگر صاحب حق بودی مبادا اسمی در کلانتری از تو باشد تو باید صفحه سفید باشی ... بدون خز و خش ... و اینگونه شد که تمامی نفس های زندگیم در بند یک معنا گره خورد ...صفحه سفید ... اینکه نباید داد و بیداد کنی .. اگر زور گفتند بترسی عقب بنشینی چون این دوراز شخصیت حد اقل توست .. تو نباید مثل انها باشی انها بد هستند تو خوبی ... پس بخاطر خوبی ات نباید با بد ها گلاویز شوی ... این شد معنایبودن من ... یادممی اید که کس را که ۴ هزار تومان ازم اختلاس کرده بود را به ضرب کتک ادب کردم مسئله ی من پول نبود توهین به شعورم و احساس زرنگ بازی طرف مقابل بود اما تا این خبر را به پدرم دادم او هرگز کار من را ترغیب نکرد ... هرگز نگفت افرین که به دنبال احقاق حق خود بودی او گفت حق نداشتم دعوا کنم و... چون من فرزند یک جواهر فروش معتبر شهر م ... من حق دعوا ندارم به هیچ بهانه ای .. و سالها از ان قضییه می گذرد ... امروز گوشی موبایلم را دزدیده اند اما من ارام از کنار این حقم می گذرم ... بدنبال ان نمی روم شکایت نم یکنم ... چون من نباید حق خود را بگیرم ... حال پدرم اصرار می کند که بدنبال حقم بروم ولی من فرار می کنم ... من با دستان خودم دارم بدون جنگیدن برای بدستاوردن از حقم می گذرم .... فقط برای اینکهدراین مملکت ایندهای با صفحه ی سفیدا داشته باشم مبادا تحقیقی در خصوص من انجام شود و ان فرد محقق بدوناینکه بداند حق بودم یا نا حق بخاطر داشتن یک شماره پرونده در کلانتری مرا از تحقیق مردود کند ... این همان تعلق و حد فهم من شده است ... حالا می فهمی که چرا ترسو ییم ؟ برای اینکه با سر ترسو بودن شخصیت می گیریم منزلت داریم صدایمان درنیامده انگشت نما نشده ایم مردم چیزی درباره ما برا یگفتن نخواهند داشت الا صفحه سفید ... خودرا خط می زنم تا صفحه ها سفید بمانند


21:0سه شنبه سی و یکم تیر 1393

چون مار کینه ای ام که هرگز تصاویری را که دیده فراموش نمی کند می گویند مار می تواند بیست سال بعد هم کسی را بیاد اورد !!! من همان مارم ... ماری که زنگوله اش بصدا در امده است ... کین ای نیستم اما عاشق رقابتم ... عاشق شکست دادن ... عاشق اینم که تمام انها که دور از ذهن و دسترس اند را به زیر اوردم ... انها را در کانون توجه به خود هیپنوتیزم کنم و تا به امروز من تمام انهایی را که می خواستم تار و مات کرده ام ... تمام بهترین ای دانشگاه خیابان خانواده و ... همه ی انها در برابرم تاب مقاوت نداشتند ... من بدون گفتگو و ایجاد ارتباط تمام انها را مسحور جاذبه ی نامرئی خودم کرده بود م ... ولی در طول زندگی ام فقط یک نفر بود که شکست نخورد ... همان که مثل فیلم های هندی با او باید ماجراها می داشتم اما ... او از چنگ من گریخت .. چون گریخت بدنلاش دویدم من رفتم او رفت من از او بی نشان در میان همهمه ی جهان ایستاده و مبهوت ماندم و او رفت ... حالا او شب و وروز در ذهن من است ... ذهنی که به من ادرس هایی را سراغ می دهد تا بسویش بروم ... تا بسویش بروم تا فقط شکست دهم و برگردم ... من چون امپراتوری ام که بدنبال یک نفر است ... چون فرشته ای که بدنبال یک نفر می خواهد برود ... ولی او از دسترس من دور است ... یک اشاره از او در نگاه من شکست خوردن اوست...ولی او حتی ان اشارک را هم نمی کند ... گویی با خیال رها کردن من دیگر بی اعتنای جهان شده است ... و این برای مردی که همه را شکست داد غیر قابل تصور و باور است ... من باید او را در نقطه ای از جهان شکست دهم ... امیدوارم که زیاد بطول نینجامد ... امیدوارم ... گاه دیگران از من می پرسند که چرا بدنبال دوست دختر نیستی یا گاه خودم حتی به جذابترین ادمها بی اعتنایی می کنم ... چون می دانم تا درگیر شدم باید شکستشان دهم ... باید اینگونه شکست بخورند که من را متفاوت از دنیای پیرامون بدانند ... باید این شکست را بپذیرند که او بود اما نه مثل همه و بقیه ... و این دلیل همه ی سکوت و انزوای من است ... من اگر امروز این اندیشه را نداشتم بسیار ازاد بودم ...کاش ازاد بودم اما اگر این اندیشه را نداشته باشم انوقت چه با من می ماند؟ وقتی به ان فکر نکنم چه خواهم داشت ؟ چه ؟ که ؟ چجوری خواهم بود ؟ اینها درنگاه من تمرینند من باید تمام ادمها ی سر راهم راشکست بدهم تا روزی وقتی به ورق زندگی ام نگاه می کنم بگویم که که بودم ... من اممل و احمق و معمولی نبوده ام ... من می تواسنم جهان را با خود همراه سازم ... من می توانستم بهترین ها را در زیر جذابیت خود زنجیر کنم ... و همه ی اینها من بودم ... همه شان من بودم ... همانی که دلم می خواست باشم ... قهرمان و ازاد ...


16:48پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393
جامعه ام را دوست ندارم جامعه ام فقط خط کشی می کند مسلک فاصله ساز است انهابرایم حریم را می کشند مناز خانواده ام دلگیرم خانواده ام خط فاصله می سازداز ادم هایی که سو استفاده می کنند بیزارم انها افکار وایدولوژی ذهن مرا مخدوش می کنند... مثل این می ماند که ادمهای خوب بخواهند نجات یابند و ادم های بد با ان ها ادغامند ... من از ایدئولوژی ذهن خودم دارم حرف می زنم نه از چیز دیگر ... کاش کسی بساط فکرم را م دید و انوقت می دانست که چه می گویم ... چه فایده که ادم ها برای دریافت حق مطلبم باید با خط کشی ها اشنا شوند... مناز مقررات بیزارم ... من ازاینکه در ذهنم مقررات را بگنجانند متنفرم ... من ازاینکه فاصله ها فقط بخاطر تعریف فاصله ایجاد م شود متنفرم ... کاش روزی بود سرزمینی بود که در ان هر انکس ها که میخواستند می توانستند بدون فاصله با هم باشند ... ولی اینجا همه چیز با فاصله حریم بندی شده است ... دلم به گذر عمر نگاه می کند اگر ایدولوژی من حاکم بود امروز دلتنگی وجود نداشت امروز فرار از همدیگری وجود نداشت ادمها از هم فرار می کنند که مبادا فاصله بشکند زیرا اگر فاصله بشکند عشق متولد می شود ... انوقت تو حقیقتا کسی را دوست خواهی داشت و او تو را ... ولی خواهید دانست این یک دوست داشتن است و بس ... نیازی به تعریف دیگر و بعد دادن بدان وجود نخواهد داشت ... اما ادمها در فکر اینند که این یعنی همان غریبه این یعنی همان فاصله این ... و برای این است که هرگز به کسانی که دوستشان داشته ایم نزدیک نشده ایم چون همه ما می ترسیم ... می ترسیم که همدیگر را دوست داشته باشیم ... ما دوست داریم بمیریم ولی به کسی نزدیک نشویم ... اگر کسی تو را دوستداشت یک ارتباط اولیه ایجاد می کند و اگر ان ارتباط اولیه در حالت رئال قرار گرفت انگاه رابطه بهم می خورد در رابطه ها انسانها از هم م یگریزند چون شناخت بیشتر یعنی دوست داشتن بیشتر ... برای این است که هر کس در حریم دیگری با احتیاط وارد می شود زن همسرش را بیست سال است نشناخته زیرا از عشق می ترسد او میترسد که بیشتر بشناسد و به زیبایی اش بیشتر پی ببرد او دوست دارد متنفرو متعهد باقی بماند !!! دختری پسری را ی شناسد اما او دوست دارد با فاصله باشد ... زیرا شناخت یعنی عشق ...و تو میخواهی همیشه پای گریزی داشته باشی ... تو از اینکه یک عمر هزاران عشق داشته باشی می ترسی و برای این است که یادت رفته در کل عمر کسی را عاشقانه نشناخته ای ... ادمها فاصله سازند و من ضد فاصله ... ادمها سعی می کنند عاشقانه زندگی کنند ولی عاشق به معنای واقعی نباشند ... !!! عشق محدودیت نیست ازادی است اما همه ی ما در قفسیم


16:26پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393
ازادی ام را زنجیر می کنم در اختیار قفسم حالا ازاد در میان قفس نفس می کشم تو از من گرفته شدی ... و خودم حالا دارم نبض تند مرگم را می گیرم خودت را از من دور می کنی و ینجا کسی خبر نداردکه کسی دلمرده ی این لحظه هاست ... واژه ها بر چینش یک خاطره دارند از من تصویر ترا ملهم می کنند و اینجا دلم گم میشود که ایا تو ان گمشده هستی ؟ من بارها به میان خزان غصه ها سفر کردم و در انجا ندای ابستن کودکی را شنیدم که مرگش را داشت تماشا می کرد ولی به تولدی نمی رسید ... کسی برای تولد دوباره ات گویی نمی خواهد بجنگد ... کسی انگار در این حوالی به تو فکر نمی کند .. ای فکر ارام بگیر ... ارام


0:5چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393
چشم ، مخصوص تماشاست اگر بگذارند 
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

من از اظهار نظر های دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

سند عقل مشاع است همه می دانند
عشق ، اما فقط از ماست اگر بگذارند

روستا زاده ام و سبز تر از برگ درخت
دل من وسعت صحراست اگر بگذارند

دل دریایی من این همه بیهوده مگرد
خانه ی دوست همین جاست اگر بگذارند


0:12دوشنبه نهم تیر 1393
زندگی روبرو شدن با خود است همان زندگی که ساعتهایش را با ثانیه ها زیر خاکستر و مه های های زمان و حقیقت پوشاندی ... کسی به حقیقت پی نبرد مگر خودش را روبروی اینه ی زندگیش قرار داد انوقت تو می توانی کسی را ببینی که هستی با تمام جریان انرژی و رفتار ها و سلوک و مسیرش ... شای نتوانی هدف و مقصد را ببینی اما خود را همین اکنون درانی که هستی خواهی دید زلال زلال زلال ... انقدر زلال که اعماق و کف جریان زندگی ات پیداست می توانی ماهی هایی را در ان ببنی که از زلالیت ان جان دارند می توانی به صدای وزغ ها را بشنوی و انگاه تازه به بودن پی خواهی برد ... بودن در معنای واقعی خود ... زمان جامعه سیاست رسانه و افکار و طمع ها این زلالیت را از ما گرفته اند زیرا برای زلال بودن باید از همه ی این ها ازاد شوی باید کسی باشی که حقیقت را می بیند و هرگز اجازه نمی دهد سنگی بر مسیر جریانش چون زخم کهنه باقی بماند ... سالهایت رسیدم به این حد از بودن گنگ شده است ... گنگ است ... بدان قدر گنگ است که وقتی بخواهی خود حقیقی ات را نشان بدهی باید بترسی ... ترس از اینکه مبادا شناخته شوی و در برکه سیاه دیگران زلالیتت دستخوش الودگی ها شود ... نکنددیگران مسیرهایی بروی تو باز کنند که ناخواسته الوده شوی و انگاه اگاهی و خود اگاهی ات گم شود ... همانقدر که تبلغات خود اگاهی بالا می رود ترس ادم بیشتر می شود خود اگاهی دیگران اموزه هایی از خود اگاهی خودشان است نه خود اگاهی خود ما ... سیاست می گوید ما چه می بینیم تو انرا ببین ما مرز می بینیم پس انکس و انچیز که در خارج مرز است اولویت بندی بعدی تو می شود تعصب می گوید انچه که من ما می نامم معنا دارد و مابقی را باید رها کن ی... اسودگی این قضیه در انست که تو باید در این میان چون عاقل سفیه نما باشی تا بتوانی همه را گول بزنی چون همه ترا گول می زنند پس حقیقت در پیچیدگی بشتر خود گم می شود و بعد سالها می گذرد و انوقت که پیری بیش نیستی به یاد این می افتی که چرا این هستی ؟ ... کاش کس دیگر بودی ... کاش ان کس دیگر فقط خودت بود ... و حالا نوبت بازگشتت بنظر دیر می اید ... می ترسی شروع تازه کنی چون باید همه چیز هایی را کهاندوخته ای رها سازی ... بودا یک زمانی همسرش را بمدت ده سال رها کرد تا خودرا بیابد و زمانی که برگشت همسرش به فرزند ده ساله اش می گوید که پدرت را بشناس همان که ما را بی اطلاع رها کرد تا خود را بیاید !... و بودا پاسخ م یدهد انکس که ده سال پیش ترا رها کرد ان در مقابل تو نیست ... این بودا بودای دیگر است ... اگر بدانی که سنگ بر راه جریان زندگیت چیست و انرا رها نکنی گم شده ای بیش نخواهی شد ... هیچ نخواهی شد ...


0:45پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393
ترس اغاز گر تمام هیاهوی تنیده شدن در باتلاق های زندگانی است ... در واقع کسی که می ترسد در باتلاق زندگی می کند و نیازی به تعریف دوباره از او و موقعیت خطیرش نیست ... او در واقع باخته ای بیش نیست زیرا در اندرون تمام لحظه ها و افکار و نبض های زندگیش ترس را زندگی می کند. او هویت ندارد زیرا هویت او ترس است ترس در جایی است که او است و او در جایی  است که ترس است و هر دو در هم ادغام شده اند حالا هر چقدر این ترس عمیق تر رفتار او به ترس بودن واقعی تر است ... ترس مادر تمام قتل های نفس و خویشتن است ! ... کسی ر باورش نیست اما قتل مادری است که فرزند خود را می زاید تا او را بمیراند ... کتاب جالبی در دستم بود در ان نوشته بود انسانهای فقیر با زمان برای رسیدن به خواسته هایشان سرمایه گذاری می کنند و انسانهای ثروتمند و به تعبیر بالاتر قدرتمندان نه با زمان بلکه با دستاورد هایشان ... تویح م یداد که وقتی همه بدنابل این هستند ک بروند جای استخدام شوند تا اسوده باشندو حد اقل زندگی کنند انها در واقع بدنبال امنیت هستند و ان امنیت زمانی بعنوان معلول مطرح است که علت ان ترس باشد ... همه به هم می گویند برای راحتی کار بدنبال قتل ارزو ها و باور ها و توانای های خود باش انگاه برای بدست اوردن چیزی اندک به خود مقتولت رحم کن که حداقل زنده بماند ... چقدر دردناک است که هنوز در گوش زمانه ما پیچیده است برای زنده ماندن خود را بکش !!!... و انگاه وقتی در حریم امن هستی باز خودی را که احیانا باقیست انرا نیز بفروش ... مثلا می بینید طرف برای پول به استخدام شغلی در می اید که حق کسی که علاقمند بدان است را می گیرد او درواقع ابتدا خود را به قتل رساند سپس با اشغال حجای کس دیگر دیگری را کشت ... سپس در سیتمی که وارد می شود برای تاییده گرفتن و تنگ تر کردن پیله ی امنیت ازادی و فکر وخلاقیت خود را می فروشد او به نحوی سعی می کند که تملق مافوق هایش را و نظر مثبت و ایجاد وجهه مقبول را بسازد حتی به قیمت نابودی خویش ... حتی جامعه و نسل های اینده ... او امروز به فکر زنده نگه داشتن خوداست انهم برای خودی که هرگز وجود ندارد و کسی جز ساخته شده با ترس نیست ... اما انسانهای قدرتمند ساته ترس نیستند انها لیدر ها و بزرگانی هستند که تاریخ حتی اگر نام انها را ثبت نکند اگر مدالهای زنگارنگ جهانی ندهند اگر نامشان در جدول ها سوال نشود ولی باز کسی هستند به تمام معنا خود ... زیست کرده اند اما می دانند که بودند و چه کردند ... انها ذهن خود را با خود حمل کردند قلب خودرا دارند ... انها بخاطر منافع به کس عشق نم یورزند ... وقتی عاشق هستند خالصند وقتی زندگی م یکنند فوق العاده اند ... انها مایه ی امید و ارامشند ... زیرا ثروتمندترین قدرمنترین انسان روی زمین هستند !! انها ثروتی به نام "من " را دارند .


10:4سه شنبه ششم خرداد 1393
تنهایم برای خود می گردم دورادور میان اسمان و زمین در هوای تو در بغ و تخص این قفس و چهارچوبهای دیوارهایی که از جا کنده می شوند و پنجره و من می مانم با یک صندلی ... حسرت دارد سر ریز می کند از دامن اندیشه ام ویغمای خستگی ناپذیر سرودهای من... خودم م یمانم با روزگاری در پی اندیشه ای که مردمک مرگ را دیدم و درون ان خودم را یافتم و سپس هرچقدر کوشیدم نه تاب رهایی بود نه تاب گذشت از خودو روزگار .. نه غرور نه ارامش نه مردم نه خودم ... هیچکی نبود و خودم بودم و ان پنجره که همیشه بسته م ینمود ولی تگرگهایی که بر شاخه گلدان می زد را نشانم می داد ... دستم بسته بود می خواستم بدوم نم یتوانستم می خواستم بگریم نم یتوانسم می خواستم ترا را اسیر کنم خود اسیر شدن تو رها شدی در حالیکه می توانستی در اسارت باقی بمانی ...تصویرها از پی هم بر ذهنم می ایند و حالا خودمو و این خون و خفگان هیجان ... این نامی که هرگز نمی خواهم عشق بنامم ... میخواهم به غرورم تکیه کنم وی غرور فقط سرپاست تا من نیفتم در حالیکه خود خمیده ای بیش نیست ... بگذار بگذرانم می گذردچقدر سخت ... چقدر دردناک ... چقدر تا ته احساس خسته ام ... چقدربا اندیشه ای که نمی توانم بشکنم ... از بلوری شکسته نمی توانم ابی جمع کنم و من هستم و بلور شکسته و انکس که رفته است و حتی خیالش بخیال ما هم نیست وووو... به این راحتی ...

0:20شنبه ششم اردیبهشت 1393
اغازی در بی نهایت می نویسد از نوشته های که بر جوهر احساس سرچشمه می گیرند و رگ خواب تنفس هایی که مملو از رویای با تو بودن می شود تو رفته ای خیلی وقت است که نیستی و من باز در اغوش خیال تو می نویسم از سپیده ای که گذشت از بانگ هیجان و نشست بر پای سپید صبری که تو بانی وجودش بودی ... من مرگ را بدوش خیال میکشم بزرگتر شده ام جایت خالی ..جای بچگی مان خالی و ... جای یک بودن یک صدا یک نفس یک صدا یک معرفی یک خواستن یک تماس یک ووو... کسی نمی داند شاید خودت هم گاه به اینجا سر می زنی یا تنها چیزی که از بی خیال بابا گرفتی همان بی خیال بابا بودن است و احساس را فراموش کردی و میراندی ... ای هنگامه ی تنهایی ..سپیده وقت گذر است ...

0:2جمعه هشتم فروردین 1393
گاهنامه شده اینجا اما همیشه ماندگارست


0:2جمعه هشتم فروردین 1393
عشق ارامش است نه غوغا ... من همیشه مخالف حرف حافظ و مولانا هستم که عشق را عامل نارامی می داند انها تقلیدی از هم و توصیفی از خودند ... اما عشق ارامش است در واقع تا زمانی که در زندگی عشق نیست انسان بی قرار است ولی وقتی عشق پیدا شد زندگی ارام میشود ... مادری در خیابان بدنبال فرزند گمشده اش می گردد اما تا اورا یافت ارام می شود ... عشق ارام می کند اما بدون عشق ارامشی وجود نخواهد داشت ... مردم همیشه فکر م یکنند که اگر عشق باشد بی قراری رخ می دهد برای همین خیلی ها از عشق فرار می کنند .. انها از بی قراری فرار نم یکنند بلکه از نگاه من از ارامش فرار می کنند ... شاید ابلهانه حرفهای گذشتگان را باور کرده اند ... اما عشق در یک نماد هم نیست که بخواهی با ان بدان برسی اگر مادر فرزند گمشده اش را نم ییافت عشق او از بین نمی رفت ... عشق ماندگار است همانطور که مرگ و جدایی مانع عشق نیست ... عشق هست چه تو باشی چ ه نباشی چه برسی چه نرسی ... فقط کافیست که بدانی عشق داری و انوقت ارام می گیری ... فیلم های غربی را نگاه کنید انها به عکسهایشان نگاه م یکنند و می گویند روزگارخوبی بود انها هم به امروزشان که پیر شده اند می بالند هم به گذشته زیرا چیزی دراین میان از بین نرفته عشق عشق است چه با پدر چه بی پدر ... اما مارا نگاه کنید تا عکس ها را می نگریم بر سر خودمی زنیم اه می کشیم افسوس می خوریم و لعنت می فرستیم ... گاهی بخاطر اینکه کسی را از دست داده ایم میگرییم ... ما ها هنوز از عشق چیزی نفهمیده ایم ... همیشه عشق ما یا در گذشته بوده است یا در ذهن ما ... اما عشق وجود عینی دارد عشق متعلق به لحظه لحظه نفس های توست ... و هرچقدر تو باشی عشق هم هست حتی بعد از تو ... زمان یکه تو بمیری چه کسی م یداند که عشق تو نابود م یشود ؟ هیچکس اما من معتقدم این عشق پابرجاست ... پس هرگز فکر نکن اگر تو نباشی این عشق هم از بین می رود ... عشق همیشه بوده و هست زیرا عشق از ذات مقدسی سرچشمه می گیرد از کسی که بودهو هست و خواهد ماند ... و اینجاست که ارامش پبدا می شود زیرا تو می دانی عشق هر کجا که باشد گم نشده است ... ارام باشی


3:59جمعه هجدهم بهمن 1392
  • وقتی ایده ال گرا بودم نترسیدم .. خواستم در رویاهایم جهان را بیافرینم ... مثل همون تصویری که تو ذهنم داشتم ... اونقدر پیش برم که سرزمینی به وسعت بزرگتر از جهانی که می شناختم داشته باشم ... هیچ موقع نترسیدم که رویاها به حقیقت نرسن یا چرا باید اینجوری باشه ... نلرزیدم فقط با خودم گفتم این دنیای منه ... چیزی که حق دارم تو زندگی تا زمانی که زنده هستم و از وقتی خودمو شناختم با خودم داشته باشم ... سالها گذشت و افتان و خیزان زیادی تو زندگیم اتفاق افتاد .. دونستم که ارزو ها تحقق نیافتند ... مردم می گن بنظر خیلی با تجربه به نظر میام اما من فقط دونستم که چی ها رو تو محاسباتم وارد نکردم ... و چیارو باید تو هر چیزی وارد کنم ... و همیشه به ادمها سفارش می کنم .. با ارزو هاتون زندگی کنید نترسید که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد وقتی ارزو داشته باشی یاد خواهی گرفت که چیارو باید تو زندگیت وارد کنی و چیا مهم نیستند ... فقط چند سال کافیه .تا ابد . تا پرواز ابدی


3:55جمعه هجدهم بهمن 1392
دنیای رجز خوانی از کشتی کج تا موزیک غرب و از رفتار های بچه های پایتخت نشین تا امروزه ادعاهای دیگر گویی هوادارانی برای خود پیدا کرده است امروز می بینم کسی خودش را بهترین نوازنده گیتار ایران دیگری خودش را بنیانگذار در خاورمیانه و سومی هم از بی بدیل بودن خود حرف ها می زنند ... ایا واقعا معیار و ملاکی هست ؟ ... یا مثل موسیقی های رپ که شروع نکرده می گه همتون جوجه هستید بیایید این میکروفونو از دست من بگیرید !!! فقط رجز می خونن ... توی یک پستم که در خصوص قدرت نمایی و قدرت بود فک کنم مصداق هایی دیگری برای اون حرفام داشتم ... دنیای چشم در چشمی ما از همین جا ناشی می شود ... که هر کس سعی می کند بالاترین باشد و البته تا به امروز هم بنظر می اید کسی تا کنون در چنین جایگاهی قرار نگرفته است ... برای اینکه همه سراب و کذایی بوده اند ... امروز ماشین گران میخرند ولی این ماشین جواب گو نیست نمی دانند باید چه بکنند ! ... خانه ، تحصیلات ، کتاب و اوازه ... اما همه اینها گویی مشت کردن هوا است ... همه چیز بر باد فنا است ... و اینجا تازه می فهمی که هنوز زندگی نکرده ای اما بنظر صاحب زندگی شده ای ... یکی از اشکالات مردم اینست که سعی می کنند ابتدا صاحب زندگی شوند تا زندگی کنند !... و با توجه به اینکه هرگز زندگی شان درست نبوده تا اخر عمر نه صاحب زندگی بوده اند و نه زندگی کرده اند ... هر چقد رکه بیشتر دقت می کنند لنگ بودن را بیشت راحساس می کنند و اینجاست که دنبال مقصر می گردند ... شوهر مقصر است خانواده مقصر است دولت مقصر است معلمان مقصر است فقر مقصر است امکانات مقصر است و همه و همه و همه مقصرند بجز خودشان !... گاهی خدا هم مقصر است ... و گاهی با توجه به تبلیغات وسیعی که از اومانیسم شده است حتی خود را مقصر می بینند ولی اینکه چرا واقعا مقصرند را نمی فهمند ... انچه توضیح می دهند شنیده ها و یا دگرفته ها از این وان و کتابهاست ! ... ولی خود به کشفی نرسیده اند !... از کس پرسیدم تو که زنجیر زن امام حسینی می تونی واقع کربلا را توضیح دهی ؟... و برای من از داستان حضرت زینب و سایه و پنجره گفت تا ... در این لحظه به او استاپ زدم که ایا داری انچه از نوحه ها شنیده ای را می گویی ؟ ایا کشفی داری که حرفت امای ترا داشته باشد ؟ ... و او جواب داد نمی داند ... پس اینکه تو در زندگی چیزی را توضیح بدهی که روزی شنیده ای با چیزی که خودت فهمیده ای تفاوت عمیق دارد . اما مردان بزرگ و تاریخ ساز متفاوتند انها راه خود را پیدا کرده اند بیل گیس درس را کنار گذاشت زیرا درس راه او نبود و امروز به جایی می رسد که برای دارندگان مدرک دکتری از بهترن دانشگاه ها نیاز میکند و ترجیح می دهد خودش تست بگیرد و به مدرک و گرید انها توجهی نمی کند شاید به این خاطر که ببیند ایا کسی که برایش قرار است کار کند هم جهت با او فکر میکند ؟ ایا واقعا در مسیر خود که مثلا تحصیل بوده است به بالاترین سطح یعنی دکتری رسیده است یا مثل فارغ التحصیلانی که با بالا بردن دانش سعی در استخدام و جیره خوری دارند در این مرتبه قرار دارند ... من مثالهای زیادی دارم از اینکه خیلی ها با کشف خودشان حتی بعد از چهل و پنجاه سالگی به موفقیت رسیده اند ... موفقیت انها سهم جزیی راه انهاست وگرنه انها بزرگنتر از این حرفها هستند که جایزه نوبل تا بزرگترین شرکتها و مارکتها را یا هنرمندان و پزشکان و مهندسان را در بر گیرد ... انها در مسر خود سعی کرده اند بهترین باشند حالا چه کسی بهترین است ؟ بیاد جمله ی دوستم افتادم که روزی صحبت شد که استاد شجریان ممنوع الصدا شد و او جواب داد هر کس دیگری بود الان سر به نیست شده بود ! .... باید خودتان باشید مسیر اشتباه شما را مصرف کننده و الت دست می کند ... شما را به خاطر پول خائن ، ظالم ، بی رحم و هر چیز دیگر که فکر میکند تربیت می کند ... نگذارید کسی که خودتان نیست تربیت شوید ... و انوقت راه ترا خواهد خواند .

3:50جمعه هجدهم بهمن 1392
هنوز نمی دانم چقدر نیازمندیم ؟ هر کس به اندازه ای نیازمند است اما گویی بعضی ها بیشتر نیازمندند ... حرفم با همه اون هایی هست که با زیرکی و دزدی دست به غارت می زنند بقول دیالوگ های فیلم ها این دست عادت کرده ! .. بله واقعا دست عادت کرده است وگرنه بالاتر از این ماشینی که انها سوار می شوند شاید ماشینی نباشد گران قیمت ترین خانه والبته بین خودمان بماند هر کجای جهان باشند بیشتر از عرض شانه هایشان وسعت ندارند .. خوبی ثروت خوردن اینست که خانه ی ادم رابزرگتر می کند اما خود طرف بزرگ نمی شود وگرنه امروز بعضی ها به اندازه دایناسور بودند ... اگر به اندازه داشته ها یک نفر چاق یا قد بلند می شد یعنی مثلا برای هر یک ریال یک سانت قد می کشید انوقت من می توانستم توجیه بکنم که ترس از موجودات بزرگتر دیگر برای بقا باعث شده است که انها با بیر حمی دست به غارت بزنند اما مسئله اینجاست که هیچکس این گونه نیست ... ادم ها حسابشان بزرگ می شود نامشان بزرگ می شودماشینشان بزرگ می شود اما خودشان در همان اندازه اند !... لباس انها تغییر می کند اما این لباس در حمام بدردشان نم یخورد وان حمام بزرگ دارند ولی در اتوموبیلشان این وان بدرد نمی خورد ... همه چیز مثل سراب می شود که فقط در جای خودش لذتش وجود دارد ... اما این لذت بنظر من یک لذت عمیق نیست زیرا روحی زخم خورده است که این ثروتها انرا نمی تواند مداو کند ... یاد اولین دزدی اگر بیفتی  انگاه می فهمی که از چه حالی صحبت می کنم ... من اول دبستانم یادم است سر درس املا دیدم بغل دستی من کتاب را از کشوی میز کشید عقب و از روی ان نوشت ... من رویم را برگرداندم ... جایم را عوض کردم اما ردیف سوم نیمکت جلو و بغل دستی جدید من این کار را هم کرد ... من نیم نگاهی به کتابی که او واکرده بود انداختم اما روی دفتر املایم خوابیدم تا مبادا وسوسه شوم ... املا تمام شد اما من می خواستم به معلم بگویم که چه دیده ام ... اما دوستم یک جلد دفتر که فانتزی بود را نشانم داد و گفت این را به تو می دهم اگر نگویی .. من نگفتم نه به این خاطر که وسوسه جلد شدم بلکه به این خاطر بود که عاشق التماس کردنش بودم ... سر راه من جلد را گرفتم اما بعد از خداحافظی چیزی عذابم میداد سریعا کیفم را به پدرم دادم و دوان دوان تا مدرسه دویدم تا جلد را به دوستم پس بدهم و همین کار را کردم ... صحبتم اینست که یک نفر هر چقدر ثروتمند باشد ولی تنها می تواند زخم هایش را بپوشاند همان زخمی که با اولین خطا بر خود زد ... ثروت های بیکران دست این و ان زخم زدن به جامعه نیست زخم به خود است !... و اینجاست که من تفاوت زیادی بین ثروت ربودن با ثروت ساختن قایلم ... زیرا دزد دسترنج دیگران را می برد ولی ثروت ساز خود ثروت می سازد ... هنری فورد می گوید اگر تمام دارایی ام را همین الان از دست بدهم مطمئن باشید چند سال بعد همین قدر دوباره دارم !... بله او دارد زیرا چیزی را با خود دارد که هیچ ثروتمند دروغین دیگر ندارد ... هنری فورد خودش را دارد ... و تفاوت اینجاست که اگر دنیا با تمام زیبایی ها و امکانات و ثروت و دولتها در اختیار تو باشد ولی تو مال خودت نباشی تو فقیری ... بسیار فقیر ... امروز وقتی انگلیس یا امریکا از اخلاق صحبت می کند من بیشتر احساس می کنم که انها برای پوشاندن زخم های روح خودشان دارند تلاش می کنند ... زیرا استعمار و یغما انها را زخمی تر کرده است ... هر چقدر که دارند باز هم از اخلاق و انسانیت م یخواهند صحبت کنند ... میخواهند پیشتاز باشند ولی زخم عمیق تری دارد احساس می شود زخمی که با تیغ برنده تر از قبل دارد انها را می ازارد و ان توهم و دروغ به خویشتن است ... پس فردا زخمی ترش خواهم دید با همه ی دنیای که صاحبش حتی اگر شوند ولی شاید بدنبال پیری فرزانه بر  کلبه ای دوردست روند تا نور انها باشد ... اسکندر مقدونی قبل از مرگ از دهکدهه ایم یگذشت که اوازه پیری فقیدرا شنید پس قبل از عزیمت تصمیم بدیدار او گرفت ... گفتند کنا رودخانه است ... او در کنا ررودخانه پیر مردی عریان را دید که داردحما م افتاب می گیرد پس بالا سر او رفت و گفت ایا تو ان عارف هستی ؟ پیر مرد گفت اینگونه می گویند ..اسکند گفت من اسکندر هستم و  با لشکری بزرگ امده ام ولی دوست دارم درسی از تو یاد بگیرم ... پیرمرد گفت به کجا لشکر می کشی / گفت برای تصرف سرزمین شما و جهان ، پیرمرد پرسید بعد از ان چه خواهدشد ؟ - گفت : حاکم جهان خواهم شد -پیرمرد پرسید و انگاه ...؟ - اسکندر گفت انگاه ندارد دیگر حاکم می شوم و نسل من حاکم خواهد ماند - پیرمرد گفت دانستم - اسکندر گفت چرا چیزی نگفتی بگو تا هر چقدرزر بخواهی بپایت بریزم - پیرمرد پاسخ داد اگر چیزی بخواهم انرا انجام می دهی - اری - پیرمرد گفت لطفا از جلو من رد شو زیرا که سایه ات جلوی تابش افتاب را گرفته است ... اسکندر ناراحت شد و چون فکر کرد او ابله است رهایش کرد دریغا که چند روز بعد خود مرد .

21:55پنجشنبه هفدهم بهمن 1392
ادرس فیس بوک

ehsan far


15:25شنبه دوم آذر 1392
قصه ی صحنه ها از می رسد من زدوده از چشم و نگاه ها به سوی ابر ها می روم ردای باد هم من را به یوغ خستگی می کشدو انگار تمام اسمان برنگ شفق درمی اید نمی دانی که در هجوم تسمه های اسارت من رنگ باخته از خون را به بوم کرانه ها  رنگ می کنم و نگران یک روزی در فردایی هستم که شاید تصورم گم شدن در لابلای احسساس ها و یا اه های دلسوزانه  خواهد بود من هیچ با خودبهمراه ندارم جز افسوس انچه می توانستم و انچه نشدم یا نتوانستم شوم ... حالا طعنه ی روزگار من را می راند سینه ام به زخم تلنگر های این روزگار سرخ است و شکننده اما می نویسم تا پیش بروم باز در هوای خواهش های بودن در تکیه بر رویای خواب ها ... بر مرگ ها ... و داد های بیدادم که تا مرز ذهن های فراموش کرده می رود... با نشستن بر استراحتگاهی مزین به یک کنج دنج که می توانم صورت روزها را در چشمه  های چشمانم بشویم و انگاه با طراوت یک لحظه ی زندگی بزندگی برسم و دوباره انرا ببینم .... نمی دانم درافق های دور دستی یا در کنار ثانیه ی رسیدن ...ولی می دانم در بانگ ارامشی  در سکوت شکستن ها من برای گشودن بال ها خود را به باد ها درافق ها سپرده ام اندکی به انتظارم بنشین تا از این پهنه های بن بست از قله های سرد بگذرم ... اندکی صبر کن که عمرم می گذرد فقط اندکی تا نکند که برسم و تو نباشی ... اندکی صبر کن ...اندکی...

12:22جمعه دهم آبان 1392
باران بود بارانی از خیال تو بود با چشمی که نگاهش سوی یک جاده ی بی انتها بود ... من بودم تنهایی بود و چتری که باید بدست می گرفتم ... اما دلم باران می خواست دیدار یک سایه ی اشنا در قلب این جاده ی دور افتاده می خواست... خیالم می تازد باران میبارد من زیر این دو هجوم وحشی زنجیر ارزو را به پای قلبم بسته دارم انرا باغوش گرفته ام چمدانم پر از یک ارزو است می خواهم فرار کنم اما ...دلم فقط باران می خواهد ...

0:6شنبه بیستم مهر 1392

نمی توان قصه هارادر دشتخیال جست نمی توان زندگی رادر جهانیافتنه..نه نه می توان از پنجره به یکریافت رسید نه با بودن در یک باغ ... همه چیز به دریافت بیش از انچه که لازم است مربوط می شود ... روزی فرید صوفی بزرگ که اواازه اش در همه جا پیچیده بود باعث شد که علاقه پادشاه برای دیدن او شدید تر شود لذا بدیداراو رفت و انگگاه به پای استادافتاد و هدیه گرانبهای خود را که یک قیچی الماس نشان بود به او داد استاد نگاهی کرد و سپس به پادشاه گفت از هدیه اش متشکر است اما او به نخ و سوزن احتیاج دارد نه قیچی ! پادشاه جوابی کرد و گفت اگر نخ و سوزن داشته باشید به قیچی هم احتیاج پیدا خواهید کرد . فرید گفت : نه من فقط برای وصالها استادم نه برای انفصال ها و بریدن ها قیچی شما همه چیز را جدا می کند تمامی تدریس من عشق است یعنی اتصال بهمه چیز . من به همه می اموزم تا با هم یکی شوند پس به نخ و سوزن احتیاج دارم تا مردم را به هم وصل کنم لطفا دفعه بعد که امدید با خود نخ و سوزن بیاورید ." ما واقعا نم یدانیم که این پند استاد چه تاثیری روی سیاست و رفتار پادشاه داشت اما این دیدار یک دیدار ساده و این عبارات عبارات ساده از یک فرد معمولی نبود ! گاهی فقط یک اشاره یک تحول در یک  نفر یک سرنوشت یک جهان بوجود می تواند اورد فقط باید اجازه بدهی کهاین درک در توبوجود اید .همیین!


23:49یکشنبه چهاردهم مهر 1392

سپیده صبح می تابد هیاهوی شب خوابیده است رنگها بیدار شده اند افق ها را می توان دید و ندای قلب من من را به نوشتن فرا می خواند جایی که کسی نیست و برای خودم می نویسم ساکت و ارام ... نمی توانم بگویم برای تملک چیزی یا کسی هستم اینجا من عریان با احساسات تنیده در نوشته هایم تنهام پس جایی برای فراموش کردن خود ندارم ... جایی برای رقابت و احساس خارجی ندارم من خودمم خود خودم رامی نویسم ... و خودم را رو می کنم چه خوب چه زیبا چه قبول چه رد چه و چه  چه ... بیاد داستان پادشاهی م افتم که باغ خشکیده خود را دید در تعجب ماند و برای شنیدن علت خشک شدن درون باغ قدم برداشت ... بلوط خشکیده بود و با خود می گفت من می خواستم از کاج بلندتر شوم اما چون نتوانستم خشک شدم ، کاج گفت من دوست داشتم میوه هایی چون تاک داشته باشم اما چون نداشتم حشک شدم و تاک می خواست چون گل رز باشد و چون نتوانتسته بود خشک شد ... پادشاه به سراغ گل رز رفت ارام و زیبا بود شکوه و سبزی اش باغ را مسحور کرده بود بیاد اورد روزی را که انرا کاشت انرا برای شادی دل کاشت و حالا ان گل دلش را شاد می کرد گل ارام بود و خود خودش ... هنوز سبز بود ... هنوز به بلندی کاج و تنورمندی بلوط یا شیرینی انگور نبود اما زیبا بود ... من این داستان را دوست دارم ... اگر بخواهی دیگری باشی مثل دیگری شوی ... خود را ببازی و قدم در جا پای دیگری بگذاری تو شکست می خوری بنظرم می اید باید ابتدا گوهر درونی خود را بیابی


22:23سه شنبه نهم مهر 1392

بر گوشه های کاغذم قصه ایست از گذر ترس ها از تابش چراغ هایی که بر قوس کمربند جاده هابیداری افق ها را بچنگ گرفته اند ... سر از رویای تاریک دلم در می اوری اما طرح  ارزوی رویایم را گوهر تابناک یک لبخند می تواند روشن کند ،گوهری سوار بر رکاب چرخ نگاه تو بسویم...رد پای من ناتمام و مهار نشدنی در تن پوشیده ی حرفام جان گرفته اند و کسی نمی تواند این را از من بگیرد شبیه ریشه  ای که هیچ کسی نمی تواند پهنای بزرگی اش را بگیرد روزی که ابراهم لینکلن برای ایراد اولین نطق ریاست جمهوری اش ایستاد اشراف زاده ای از میان جمع فریاد زد اقای لینکلن حالا که برای ایراد نطق می روید فقط فراموش نکنید که شما فرزند کفاشی هستید که تا قبل مرگش برای ما اشراف زادگان کفش می ساخت و الان چه بسا کفش هایی در پای سناتور ها باشد ... لینکلن پاسخ داد : از شما سپاسگزارم که این موضوع را یاداوری کردید پدرم کفاش ماهر و بزرگی بود شاید من هرگز به گرد پای مهارت او نرسم من با اینکه رئیس جمهور هستم اما هرگز نمی توانم از پدرم پیشی بگیرم اما به همه ی شما اعلام می دارم که من نزد پدرم اموخته هایی اندوخته ام لذا اگر پایتان را کفش ها زدند یا مشکلی داشتند بهم خبر دهید تا شخصا به منزلتان بیایم" ... وقتی سکوت حاکم می شود می توان فهمید که هرگز ادم های بزرگ تحقیر نمی شوند چه کسی به شما می تازد  و میترساند؟ مهم این است که بدانید گوهرتان یکی است نوری که از شما می تابد یک نور بخصوص است ... فقط باور داشته باشید. 


21:22پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392
11:16پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391

دوست دارم تمام دنیا را بند بیاورم اهنگی بگذارم و صدایش را تا سوزش گوشهایم بلند کنم همه باید من را در این لحظه تحمل کنند دوستدارم دراین لحظه مردم ازار هم شده باشم برای خودم باشم دوست دارم سر انگشتانم لبریز از احساساتم بجوشد دوست دارم ادم ها را کنار بزنم برای بودنم برای تلاشم زندگی کنم برای خودم ...و از هیچ کس نترسم برای خودم تنهای تنها ... فقط این لحظه تنها برای خودم ...روزی تمام گربه های شهر از یک موش پهلوان می ترسیدند پس سالها کسی جرات نزدیک شدن به او را نمی کرد روزی یک گربه لاغر اندام از ان شهر می گذشت و چشمش ان موش را گرفت تا خواست انرا شکار کند گربه ها از این کار او را منع کردند انها گفتند تمام گربه هایی  که با ان گربه در افتاده اند مرده  اند تو بهتر است ازاین زباله های شهر چیزی برای خود تهیه کنی اما ان گربه گوشش بدهکار نشد او به شکار موش رفت و او را بدندان گرفت گربه ها دور او جمع شدند چگونه توانستی او را شکار کنی چگونه چگونه ؟ و گربه تنها در حالی که از برابر انها می کذشت گفت : " برای اینکه من فقط یک گربه هستم من یک گربه ام " برای بی خیال شدن باید دل به دنیا بزنی دل به اب بزن چیزی این میان نیست فرهنگ ها همه  شان محدود کننده اند بشکن بتاز و پاره کن ...


11:10چهارشنبه یکم شهریور 1391
نمی توانم ا رافق ها دور شوم من هستی خودم را در اینجا باخته ام با پوچی تا کجای عالم پارو بزنم با چه برانم برای که بخوانم ؟ همه چیز در معنای خود گم شده است همه جا نیرنگ و دروغ و کلک ...تو و من چون گم شدگان در جزیره ی خود نمایی هستیم و جایی در پهنای کلمات ما بیش از منیت نمی گنجد تا بخواهی خود را رها کنی زندگی راستین بکنی زندگی و مردم بر تو فشار می اورند هر کسی در تلاش بیان کردن خود غیر خلاقانه است وانوقت تو داری له می شوی .... در مقابل بعضی ها مشخصا بدنیال چیزی اند ... هر کس با فلسفه و وسع فکرش ... وبعضی ها گم شده هایی بی هیاهو اما داغون ...روزی دای جوا به دیدار استاد باسوا رفت استاد پرسید در جستجوی چه هستی ؟ او گفت روشن شدگی ... استاد گفت تو که در خود گنجینه داری چرا در خارج بدنبال انی ؟ دای جوا پرسید گنیجه من کجاست ؟ استد گفت : ان گنجینه ی که جستجو می کنی ذات و وجود خودت است . دای جوا بناگهان روشن شد و از ان زمان به بعد به همه توصیه می کرد که گنجینه خودرابیایند و انرا بکار اندازند . گمشده ای در میان هیاهو نباش خودت باش کسی که می تواند خود رابیابد ببینید و درک کند و بدنیال گنجینه اش باشد .

16:38یکشنبه هجدهم تیر 1391

وقتب قصه ها اغاز می شود گوش ها تیز می شود گاه ادمها بعدا گوش می کنند و همه چیز محال است در بدو شنیدن ولی شدن ها بعدا پیدا میش وندمثل این می ماند که تو ذهن دیگر داشتی و امروز ذهن تو بیدار می شود تو در داخل چیزی داشتی که در بیرون انرا نمی یابی و می فهمی که ان حقیقت نبوده این حقیقت می تواند عکس خود را داشته باشد می تواند چیزی در درون تواتفاق افتد که به بعد بیرونی نیازی ندارد روزی مانجو در خارج از دروازه ایستاده بود بودا از درون فریاد زد مانجو چرا نمی ایی داخل ؟ چرا نمی ایی داخل ؟ مانجو فریاد زد من خودم را خارج نمیبینم چرا داخل شوم ؟ چه حقیقت بزرگی ، وقتی تو می دانی که تو هستی تو واقعا هستی چرا داخل شوی ؟


12:48دوشنبه پنجم تیر 1391

کلیپ های من در سایت اپارات aparat .com

ehsan far : search


22:5یکشنبه چهاردهم خرداد 1391

پرده باز شد می نویسم تنهای تنها ... در سوی این کهکشان های ذهن ...در خیالی تنها در میان توده ی سیاهی ها ستاره ها هم انگار نیستند در سکوت بی وقفه خلوتم می کشم ارزوی دردی را که هنوز در خانه ام می سوزاند شعله های انتظار را ... این سرکشی از طغیان هجوم بی پروای یک اواست در هر زمان که باد ارام بخشی در اغوشم کشد پهنای دلتنگی ام در بیشه ای دور افتاده ساده می کند معنای زندگی ام را ... چیزی که خالص است و چون هیاهوی همهی تولد ها زیباست ... هگل اندیشه ای دارد فلسفه ای خاص دارد هگل هر انچه که هست را تز و هر انچه که در انسوی پل است انتی تز می نامد اگر تز و انتی تز برخورد کنند یک پدیده به اسم سنتز بوجود میاید که از تز وانتی تز بالاتر است ... باید دنبال ان انتی تز و بر خورد انها بود تو هستی تز اما انتی تز واقعی تو چیست ؟ تو نر هستی و دیگری مذکر برخورد شما می تواند عشق بیافریند یا نفرت یا حسرت یا ... باید بیشتر بدانم هنوز سختی تفسیر سنگی بیش نیست ...


22:11پنجشنبه یازدهم خرداد 1391

به اندازه ی یوغ تمام دلتنگی ها دلتنگ تر از خودم در نگاه سوی فردایم کاش یک روشنی بر من میتابید شاید یک فروغ دیگر .... تا لحظه ی سقوط نگاهی که از خود داشت فرار می کرد من می اندیشیدم در ورای به تفکری و دیگر چیزی نمانده بود جز یک شبه ادمی از میان واژه های گم شده ای که شاید در گوشه ای از دلش خود را داشت به رخ می کشید چیزی نمانده از این احساس خالی از خالی بوئن و خویشتن تمام خودگسیخته ای که داغ انرا در تماشای تشکین یک سو هستم ... باید یک روشنی ایجاد شود و این روشنی یکباره شاید به حقیقت بپیوندد مثل داشتان کیسان که از شاگردخود ابی سرد خواست تا کف حمام خودر اخنک کند شاگرد بعد از اوردن اب سطل را خالی کرد و ته مانده را بیرون ریخت کیسان فریاد زد چه می کنی؟ چرا اب رابه گلها ندادی چرا یک قطره اب را هدر کردی؟ و ان شاگر بیدار شد بعداز سالها شاگردی فریاد درون غوغا کرد او اسم خود را ب کیسون یعنی یک قطره اب تغییر داد . ان یک تلنگر بود شاید تلنگری برای من نیز بیفتد در فراسوی تعلیم در فراسوی چهار چوب ها در جایی که یک تار مو بتواند سرنوشت و دیدگاه را عوض کند ...ان  تلنگر ...


18:55یکشنبه هفتم خرداد 1391

تازه ها زیبایند اما انچه پاسخ داده شده می تواند برای تو تکیه گاهی باشد تازه ها تا تورا م یخوانند از ان استقبال کن اما وقتی مطمئن تری اقدام خود را بکن روزی به ملانصر الدین گفتند که همسرت در اب افتاده و جریان رودخانه دارد او را به سمت ابشار میبرد ملا بدون فوت وقت به درن اب پرید ولی در خلاف جریان اب شنا می کرد مردم داد زدند ای ملا جریان رودخانه از ان سو است کجا میروی ؟ و ملا در حالی که شنا می کرد داد زد :" لطفا مزاحم نشوید من همسرم را بهتر از شما می شناسم ." چیزی که بدیهی است اینست که تو چیز هایی را م یدانی که دیگری نمی داند پس گوش کن اما در نهایت کار خود را انجام بده . برای بی خیال بودن باید مطمئن از چیزی باشی .


جدیدترین کد آهنگ سیناکلیک کن

عاشقانه ترين مطالب كليك كن

کد آهنگ

About
Categories
Tags
Archive
Links
Posts
Other
Design