X
تبلیغات
بی خیال باباღ

بی خیال باباღ

احسان


عشق ارامش است نه غوغا ... من همیشه مخالف حرف حافظ و مولانا هستم که عشق را عامل نارامی می داند انها تقلیدی از هم و توصیفی از خودند ... اما عشق ارامش است در واقع تا زمانی که در زندگی عشق نیست انسان بی قرار است ولی وقتی عشق پیدا شد زندگی ارام میشود ... مادری در خیابان بدنبال فرزند گمشده اش می گردد اما تا اورا یافت ارام می شود ... عشق ارام می کند اما بدون عشق ارامشی وجود نخواهد داشت ... مردم همیشه فکر م یکنند که اگر عشق باشد بی قراری رخ می دهد برای همین خیلی ها از عشق فرار می کنند .. انها از بی قراری فرار نم یکنند بلکه از نگاه من از ارامش فرار می کنند ... شاید ابلهانه حرفهای گذشتگان را باور کرده اند ... اما عشق در یک نماد هم نیست که بخواهی با ان بدان برسی اگر مادر فرزند گمشده اش را نم ییافت عشق او از بین نمی رفت ... عشق ماندگار است همانطور که مرگ و جدایی مانع عشق نیست ... عشق هست چه تو باشی چ ه نباشی چه برسی چه نرسی ... فقط کافیست که بدانی عشق داری و انوقت ارام می گیری ... فیلم های غربی را نگاه کنید انها به عکسهایشان نگاه م یکنند و می گویند روزگارخوبی بود انها هم به امروزشان که پیر شده اند می بالند هم به گذشته زیرا چیزی دراین میان از بین نرفته عشق عشق است چه با پدر چه بی پدر ... اما مارا نگاه کنید تا عکس ها را می نگریم بر سر خودمی زنیم اه می کشیم افسوس می خوریم و لعنت می فرستیم ... گاهی بخاطر اینکه کسی را از دست داده ایم میگرییم ... ما ها هنوز از عشق چیزی نفهمیده ایم ... همیشه عشق ما یا در گذشته بوده است یا در ذهن ما ... اما عشق وجود عینی دارد عشق متعلق به لحظه لحظه نفس های توست ... و هرچقدر تو باشی عشق هم هست حتی بعد از تو ... زمان یکه تو بمیری چه کسی م یداند که عشق تو نابود م یشود ؟ هیچکس اما من معتقدم این عشق پابرجاست ... پس هرگز فکر نکن اگر تو نباشی این عشق هم از بین می رود ... عشق همیشه بوده و هست زیرا عشق از ذات مقدسی سرچشمه می گیرد از کسی که بودهو هست و خواهد ماند ... و اینجاست که ارامش پبدا می شود زیرا تو می دانی عشق هر کجا که باشد گم نشده است ... ارام باشی


 

نوشته شده توسط در جمعه هشتم فروردین 1393 ساعت 0:2 موضوع | لینک ثابت


گاهنامه شده اینجا اما همیشه ماندگارست


 

نوشته شده توسط در جمعه هشتم فروردین 1393 ساعت 0:2 موضوع | لینک ثابت


  • وقتی ایده ال گرا بودم نترسیدم .. خواستم در رویاهایم جهان را بیافرینم ... مثل همون تصویری که تو ذهنم داشتم ... اونقدر پیش برم که سرزمینی به وسعت بزرگتر از جهانی که می شناختم داشته باشم ... هیچ موقع نترسیدم که رویاها به حقیقت نرسن یا چرا باید اینجوری باشه ... نلرزیدم فقط با خودم گفتم این دنیای منه ... چیزی که حق دارم تو زندگی تا زمانی که زنده هستم و از وقتی خودمو شناختم با خودم داشته باشم ... سالها گذشت و افتان و خیزان زیادی تو زندگیم اتفاق افتاد .. دونستم که ارزو ها تحقق نیافتند ... مردم می گن بنظر خیلی با تجربه به نظر میام اما من فقط دونستم که چی ها رو تو محاسباتم وارد نکردم ... و چیارو باید تو هر چیزی وارد کنم ... و همیشه به ادمها سفارش می کنم .. با ارزو هاتون زندگی کنید نترسید که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد وقتی ارزو داشته باشی یاد خواهی گرفت که چیارو باید تو زندگیت وارد کنی و چیا مهم نیستند ... فقط چند سال کافیه .تا ابد . تا پرواز ابدی


 

نوشته شده توسط در جمعه هجدهم بهمن 1392 ساعت 3:59 موضوع | لینک ثابت


دنیای گرفته

دنیای رجز خوانی از کشتی کج تا موزیک غرب و از رفتار های بچه های پایتخت نشین تا امروزه ادعاهای دیگر گویی هوادارانی برای خود پیدا کرده است امروز می بینم کسی خودش را بهترین نوازنده گیتار ایران دیگری خودش را بنیانگذار در خاورمیانه و سومی هم از بی بدیل بودن خود حرف ها می زنند ... ایا واقعا معیار و ملاکی هست ؟ ... یا مثل موسیقی های رپ که شروع نکرده می گه همتون جوجه هستید بیایید این میکروفونو از دست من بگیرید !!! فقط رجز می خونن ... توی یک پستم که در خصوص قدرت نمایی و قدرت بود فک کنم مصداق هایی دیگری برای اون حرفام داشتم ... دنیای چشم در چشمی ما از همین جا ناشی می شود ... که هر کس سعی می کند بالاترین باشد و البته تا به امروز هم بنظر می اید کسی تا کنون در چنین جایگاهی قرار نگرفته است ... برای اینکه همه سراب و کذایی بوده اند ... امروز ماشین گران میخرند ولی این ماشین جواب گو نیست نمی دانند باید چه بکنند ! ... خانه ، تحصیلات ، کتاب و اوازه ... اما همه اینها گویی مشت کردن هوا است ... همه چیز بر باد فنا است ... و اینجا تازه می فهمی که هنوز زندگی نکرده ای اما بنظر صاحب زندگی شده ای ... یکی از اشکالات مردم اینست که سعی می کنند ابتدا صاحب زندگی شوند تا زندگی کنند !... و با توجه به اینکه هرگز زندگی شان درست نبوده تا اخر عمر نه صاحب زندگی بوده اند و نه زندگی کرده اند ... هر چقد رکه بیشتر دقت می کنند لنگ بودن را بیشت راحساس می کنند و اینجاست که دنبال مقصر می گردند ... شوهر مقصر است خانواده مقصر است دولت مقصر است معلمان مقصر است فقر مقصر است امکانات مقصر است و همه و همه و همه مقصرند بجز خودشان !... گاهی خدا هم مقصر است ... و گاهی با توجه به تبلیغات وسیعی که از اومانیسم شده است حتی خود را مقصر می بینند ولی اینکه چرا واقعا مقصرند را نمی فهمند ... انچه توضیح می دهند شنیده ها و یا دگرفته ها از این وان و کتابهاست ! ... ولی خود به کشفی نرسیده اند !... از کس پرسیدم تو که زنجیر زن امام حسینی می تونی واقع کربلا را توضیح دهی ؟... و برای من از داستان حضرت زینب و سایه و پنجره گفت تا ... در این لحظه به او استاپ زدم که ایا داری انچه از نوحه ها شنیده ای را می گویی ؟ ایا کشفی داری که حرفت امای ترا داشته باشد ؟ ... و او جواب داد نمی داند ... پس اینکه تو در زندگی چیزی را توضیح بدهی که روزی شنیده ای با چیزی که خودت فهمیده ای تفاوت عمیق دارد . اما مردان بزرگ و تاریخ ساز متفاوتند انها راه خود را پیدا کرده اند بیل گیس درس را کنار گذاشت زیرا درس راه او نبود و امروز به جایی می رسد که برای دارندگان مدرک دکتری از بهترن دانشگاه ها نیاز میکند و ترجیح می دهد خودش تست بگیرد و به مدرک و گرید انها توجهی نمی کند شاید به این خاطر که ببیند ایا کسی که برایش قرار است کار کند هم جهت با او فکر میکند ؟ ایا واقعا در مسیر خود که مثلا تحصیل بوده است به بالاترین سطح یعنی دکتری رسیده است یا مثل فارغ التحصیلانی که با بالا بردن دانش سعی در استخدام و جیره خوری دارند در این مرتبه قرار دارند ... من مثالهای زیادی دارم از اینکه خیلی ها با کشف خودشان حتی بعد از چهل و پنجاه سالگی به موفقیت رسیده اند ... موفقیت انها سهم جزیی راه انهاست وگرنه انها بزرگنتر از این حرفها هستند که جایزه نوبل تا بزرگترین شرکتها و مارکتها را یا هنرمندان و پزشکان و مهندسان را در بر گیرد ... انها در مسر خود سعی کرده اند بهترین باشند حالا چه کسی بهترین است ؟ بیاد جمله ی دوستم افتادم که روزی صحبت شد که استاد شجریان ممنوع الصدا شد و او جواب داد هر کس دیگری بود الان سر به نیست شده بود ! .... باید خودتان باشید مسیر اشتباه شما را مصرف کننده و الت دست می کند ... شما را به خاطر پول خائن ، ظالم ، بی رحم و هر چیز دیگر که فکر میکند تربیت می کند ... نگذارید کسی که خودتان نیست تربیت شوید ... و انوقت راه ترا خواهد خواند .


 

نوشته شده توسط در جمعه هجدهم بهمن 1392 ساعت 3:55 موضوع | لینک ثابت


جهان خواری ... جهان گیری

هنوز نمی دانم چقدر نیازمندیم ؟ هر کس به اندازه ای نیازمند است اما گویی بعضی ها بیشتر نیازمندند ... حرفم با همه اون هایی هست که با زیرکی و دزدی دست به غارت می زنند بقول دیالوگ های فیلم ها این دست عادت کرده ! .. بله واقعا دست عادت کرده است وگرنه بالاتر از این ماشینی که انها سوار می شوند شاید ماشینی نباشد گران قیمت ترین خانه والبته بین خودمان بماند هر کجای جهان باشند بیشتر از عرض شانه هایشان وسعت ندارند .. خوبی ثروت خوردن اینست که خانه ی ادم رابزرگتر می کند اما خود طرف بزرگ نمی شود وگرنه امروز بعضی ها به اندازه دایناسور بودند ... اگر به اندازه داشته ها یک نفر چاق یا قد بلند می شد یعنی مثلا برای هر یک ریال یک سانت قد می کشید انوقت من می توانستم توجیه بکنم که ترس از موجودات بزرگتر دیگر برای بقا باعث شده است که انها با بیر حمی دست به غارت بزنند اما مسئله اینجاست که هیچکس این گونه نیست ... ادم ها حسابشان بزرگ می شود نامشان بزرگ می شودماشینشان بزرگ می شود اما خودشان در همان اندازه اند !... لباس انها تغییر می کند اما این لباس در حمام بدردشان نم یخورد وان حمام بزرگ دارند ولی در اتوموبیلشان این وان بدرد نمی خورد ... همه چیز مثل سراب می شود که فقط در جای خودش لذتش وجود دارد ... اما این لذت بنظر من یک لذت عمیق نیست زیرا روحی زخم خورده است که این ثروتها انرا نمی تواند مداو کند ... یاد اولین دزدی اگر بیفتی  انگاه می فهمی که از چه حالی صحبت می کنم ... من اول دبستانم یادم است سر درس املا دیدم بغل دستی من کتاب را از کشوی میز کشید عقب و از روی ان نوشت ... من رویم را برگرداندم ... جایم را عوض کردم اما ردیف سوم نیمکت جلو و بغل دستی جدید من این کار را هم کرد ... من نیم نگاهی به کتابی که او واکرده بود انداختم اما روی دفتر املایم خوابیدم تا مبادا وسوسه شوم ... املا تمام شد اما من می خواستم به معلم بگویم که چه دیده ام ... اما دوستم یک جلد دفتر که فانتزی بود را نشانم داد و گفت این را به تو می دهم اگر نگویی .. من نگفتم نه به این خاطر که وسوسه جلد شدم بلکه به این خاطر بود که عاشق التماس کردنش بودم ... سر راه من جلد را گرفتم اما بعد از خداحافظی چیزی عذابم میداد سریعا کیفم را به پدرم دادم و دوان دوان تا مدرسه دویدم تا جلد را به دوستم پس بدهم و همین کار را کردم ... صحبتم اینست که یک نفر هر چقدر ثروتمند باشد ولی تنها می تواند زخم هایش را بپوشاند همان زخمی که با اولین خطا بر خود زد ... ثروت های بیکران دست این و ان زخم زدن به جامعه نیست زخم به خود است !... و اینجاست که من تفاوت زیادی بین ثروت ربودن با ثروت ساختن قایلم ... زیرا دزد دسترنج دیگران را می برد ولی ثروت ساز خود ثروت می سازد ... هنری فورد می گوید اگر تمام دارایی ام را همین الان از دست بدهم مطمئن باشید چند سال بعد همین قدر دوباره دارم !... بله او دارد زیرا چیزی را با خود دارد که هیچ ثروتمند دروغین دیگر ندارد ... هنری فورد خودش را دارد ... و تفاوت اینجاست که اگر دنیا با تمام زیبایی ها و امکانات و ثروت و دولتها در اختیار تو باشد ولی تو مال خودت نباشی تو فقیری ... بسیار فقیر ... امروز وقتی انگلیس یا امریکا از اخلاق صحبت می کند من بیشتر احساس می کنم که انها برای پوشاندن زخم های روح خودشان دارند تلاش می کنند ... زیرا استعمار و یغما انها را زخمی تر کرده است ... هر چقدر که دارند باز هم از اخلاق و انسانیت م یخواهند صحبت کنند ... میخواهند پیشتاز باشند ولی زخم عمیق تری دارد احساس می شود زخمی که با تیغ برنده تر از قبل دارد انها را می ازارد و ان توهم و دروغ به خویشتن است ... پس فردا زخمی ترش خواهم دید با همه ی دنیای که صاحبش حتی اگر شوند ولی شاید بدنبال پیری فرزانه بر  کلبه ای دوردست روند تا نور انها باشد ... اسکندر مقدونی قبل از مرگ از دهکدهه ایم یگذشت که اوازه پیری فقیدرا شنید پس قبل از عزیمت تصمیم بدیدار او گرفت ... گفتند کنا رودخانه است ... او در کنا ررودخانه پیر مردی عریان را دید که داردحما م افتاب می گیرد پس بالا سر او رفت و گفت ایا تو ان عارف هستی ؟ پیر مرد گفت اینگونه می گویند ..اسکند گفت من اسکندر هستم و  با لشکری بزرگ امده ام ولی دوست دارم درسی از تو یاد بگیرم ... پیرمرد گفت به کجا لشکر می کشی / گفت برای تصرف سرزمین شما و جهان ، پیرمرد پرسید بعد از ان چه خواهدشد ؟ - گفت : حاکم جهان خواهم شد -پیرمرد پرسید و انگاه ...؟ - اسکندر گفت انگاه ندارد دیگر حاکم می شوم و نسل من حاکم خواهد ماند - پیرمرد گفت دانستم - اسکندر گفت چرا چیزی نگفتی بگو تا هر چقدرزر بخواهی بپایت بریزم - پیرمرد پاسخ داد اگر چیزی بخواهم انرا انجام می دهی - اری - پیرمرد گفت لطفا از جلو من رد شو زیرا که سایه ات جلوی تابش افتاب را گرفته است ... اسکندر ناراحت شد و چون فکر کرد او ابله است رهایش کرد دریغا که چند روز بعد خود مرد .


 

نوشته شده توسط در جمعه هجدهم بهمن 1392 ساعت 3:50 موضوع | لینک ثابت


ادرس فیس بوک

ehsan far


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت


دل تنگی با من است و من ... دلتگ نیستم

قصه ی صحنه ها از می رسد من زدوده از چشم و نگاه ها به سوی ابر ها می روم ردای باد هم من را به یوغ خستگی می کشدو انگار تمام اسمان برنگ شفق درمی اید نمی دانی که در هجوم تسمه های اسارت من رنگ باخته از خون را به بوم کرانه ها  رنگ می کنم و نگران یک روزی در فردایی هستم که شاید تصورم گم شدن در لابلای احسساس ها و یا اه های دلسوزانه  خواهد بود من هیچ با خودبهمراه ندارم جز افسوس انچه می توانستم و انچه نشدم یا نتوانستم شوم ... حالا طعنه ی روزگار من را می راند سینه ام به زخم تلنگر های این روزگار سرخ است و شکننده اما می نویسم تا پیش بروم باز در هوای خواهش های بودن در تکیه بر رویای خواب ها ... بر مرگ ها ... و داد های بیدادم که تا مرز ذهن های فراموش کرده می رود... با نشستن بر استراحتگاهی مزین به یک کنج دنج که می توانم صورت روزها را در چشمه  های چشمانم بشویم و انگاه با طراوت یک لحظه ی زندگی بزندگی برسم و دوباره انرا ببینم .... نمی دانم درافق های دور دستی یا در کنار ثانیه ی رسیدن ...ولی می دانم در بانگ ارامشی  در سکوت شکستن ها من برای گشودن بال ها خود را به باد ها درافق ها سپرده ام اندکی به انتظارم بنشین تا از این پهنه های بن بست از قله های سرد بگذرم ... اندکی صبر کن که عمرم می گذرد فقط اندکی تا نکند که برسم و تو نباشی ... اندکی صبر کن ...اندکی...


 

نوشته شده توسط در شنبه دوم آذر 1392 ساعت 15:25 موضوع | لینک ثابت


متن

باران بود بارانی از خیال تو بود با چشمی که نگاهش سوی یک جاده ی بی انتها بود ... من بودم تنهایی بود و چتری که باید بدست می گرفتم ... اما دلم باران می خواست دیدار یک سایه ی اشنا در قلب این جاده ی دور افتاده می خواست... خیالم می تازد باران میبارد من زیر این دو هجوم وحشی زنجیر ارزو را به پای قلبم بسته دارم انرا باغوش گرفته ام چمدانم پر از یک ارزو است می خواهم فرار کنم اما ...دلم فقط باران می خواهد ...


 

نوشته شده توسط در جمعه دهم آبان 1392 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت


نخ و سوزن و قیچی

نمی توان قصه هارادر دشتخیال جست نمی توان زندگی رادر جهانیافتنه..نه نه می توان از پنجره به یکریافت رسید نه با بودن در یک باغ ... همه چیز به دریافت بیش از انچه که لازم است مربوط می شود ... روزی فرید صوفی بزرگ که اواازه اش در همه جا پیچیده بود باعث شد که علاقه پادشاه برای دیدن او شدید تر شود لذا بدیداراو رفت و انگگاه به پای استادافتاد و هدیه گرانبهای خود را که یک قیچی الماس نشان بود به او داد استاد نگاهی کرد و سپس به پادشاه گفت از هدیه اش متشکر است اما او به نخ و سوزن احتیاج دارد نه قیچی ! پادشاه جوابی کرد و گفت اگر نخ و سوزن داشته باشید به قیچی هم احتیاج پیدا خواهید کرد . فرید گفت : نه من فقط برای وصالها استادم نه برای انفصال ها و بریدن ها قیچی شما همه چیز را جدا می کند تمامی تدریس من عشق است یعنی اتصال بهمه چیز . من به همه می اموزم تا با هم یکی شوند پس به نخ و سوزن احتیاج دارم تا مردم را به هم وصل کنم لطفا دفعه بعد که امدید با خود نخ و سوزن بیاورید ." ما واقعا نم یدانیم که این پند استاد چه تاثیری روی سیاست و رفتار پادشاه داشت اما این دیدار یک دیدار ساده و این عبارات عبارات ساده از یک فرد معمولی نبود ! گاهی فقط یک اشاره یک تحول در یک  نفر یک سرنوشت یک جهان بوجود می تواند اورد فقط باید اجازه بدهی کهاین درک در توبوجود اید .همیین!


 

نوشته شده توسط در شنبه بیستم مهر 1392 ساعت 0:6 موضوع 25.نخ و سوزن و قیچی | لینک ثابت


زیبایی تو...

سپیده صبح می تابد هیاهوی شب خوابیده است رنگها بیدار شده اند افق ها را می توان دید و ندای قلب من من را به نوشتن فرا می خواند جایی که کسی نیست و برای خودم می نویسم ساکت و ارام ... نمی توانم بگویم برای تملک چیزی یا کسی هستم اینجا من عریان با احساسات تنیده در نوشته هایم تنهام پس جایی برای فراموش کردن خود ندارم ... جایی برای رقابت و احساس خارجی ندارم من خودمم خود خودم رامی نویسم ... و خودم را رو می کنم چه خوب چه زیبا چه قبول چه رد چه و چه  چه ... بیاد داستان پادشاهی م افتم که باغ خشکیده خود را دید در تعجب ماند و برای شنیدن علت خشک شدن درون باغ قدم برداشت ... بلوط خشکیده بود و با خود می گفت من می خواستم از کاج بلندتر شوم اما چون نتوانستم خشک شدم ، کاج گفت من دوست داشتم میوه هایی چون تاک داشته باشم اما چون نداشتم حشک شدم و تاک می خواست چون گل رز باشد و چون نتوانتسته بود خشک شد ... پادشاه به سراغ گل رز رفت ارام و زیبا بود شکوه و سبزی اش باغ را مسحور کرده بود بیاد اورد روزی را که انرا کاشت انرا برای شادی دل کاشت و حالا ان گل دلش را شاد می کرد گل ارام بود و خود خودش ... هنوز سبز بود ... هنوز به بلندی کاج و تنورمندی بلوط یا شیرینی انگور نبود اما زیبا بود ... من این داستان را دوست دارم ... اگر بخواهی دیگری باشی مثل دیگری شوی ... خود را ببازی و قدم در جا پای دیگری بگذاری تو شکست می خوری بنظرم می اید باید ابتدا گوهر درونی خود را بیابی


 

نوشته شده توسط در یکشنبه چهاردهم مهر 1392 ساعت 23:49 موضوع 24.زیبایی تو .... | لینک ثابت


نطق بزرگ

بر گوشه های کاغذم قصه ایست از گذر ترس ها از تابش چراغ هایی که بر قوس کمربند جاده هابیداری افق ها را بچنگ گرفته اند ... سر از رویای تاریک دلم در می اوری اما طرح  ارزوی رویایم را گوهر تابناک یک لبخند می تواند روشن کند ،گوهری سوار بر رکاب چرخ نگاه تو بسویم...رد پای من ناتمام و مهار نشدنی در تن پوشیده ی حرفام جان گرفته اند و کسی نمی تواند این را از من بگیرد شبیه ریشه  ای که هیچ کسی نمی تواند پهنای بزرگی اش را بگیرد روزی که ابراهم لینکلن برای ایراد اولین نطق ریاست جمهوری اش ایستاد اشراف زاده ای از میان جمع فریاد زد اقای لینکلن حالا که برای ایراد نطق می روید فقط فراموش نکنید که شما فرزند کفاشی هستید که تا قبل مرگش برای ما اشراف زادگان کفش می ساخت و الان چه بسا کفش هایی در پای سناتور ها باشد ... لینکلن پاسخ داد : از شما سپاسگزارم که این موضوع را یاداوری کردید پدرم کفاش ماهر و بزرگی بود شاید من هرگز به گرد پای مهارت او نرسم من با اینکه رئیس جمهور هستم اما هرگز نمی توانم از پدرم پیشی بگیرم اما به همه ی شما اعلام می دارم که من نزد پدرم اموخته هایی اندوخته ام لذا اگر پایتان را کفش ها زدند یا مشکلی داشتند بهم خبر دهید تا شخصا به منزلتان بیایم" ... وقتی سکوت حاکم می شود می توان فهمید که هرگز ادم های بزرگ تحقیر نمی شوند چه کسی به شما می تازد  و میترساند؟ مهم این است که بدانید گوهرتان یکی است نوری که از شما می تابد یک نور بخصوص است ... فقط باور داشته باشید. 


 

نوشته شده توسط در سه شنبه نهم مهر 1392 ساعت 22:23 موضوع 23.نطق بزرگ | لینک ثابت


عکس

139045.jpg


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ساعت 21:22 موضوع | لینک ثابت


موش قهرمان و گربه

دوست دارم تمام دنیا را بند بیاورم اهنگی بگذارم و صدایش را تا سوزش گوشهایم بلند کنم همه باید من را در این لحظه تحمل کنند دوستدارم دراین لحظه مردم ازار هم شده باشم برای خودم باشم دوست دارم سر انگشتانم لبریز از احساساتم بجوشد دوست دارم ادم ها را کنار بزنم برای بودنم برای تلاشم زندگی کنم برای خودم ...و از هیچ کس نترسم برای خودم تنهای تنها ... فقط این لحظه تنها برای خودم ...روزی تمام گربه های شهر از یک موش پهلوان می ترسیدند پس سالها کسی جرات نزدیک شدن به او را نمی کرد روزی یک گربه لاغر اندام از ان شهر می گذشت و چشمش ان موش را گرفت تا خواست انرا شکار کند گربه ها از این کار او را منع کردند انها گفتند تمام گربه هایی  که با ان گربه در افتاده اند مرده  اند تو بهتر است ازاین زباله های شهر چیزی برای خود تهیه کنی اما ان گربه گوشش بدهکار نشد او به شکار موش رفت و او را بدندان گرفت گربه ها دور او جمع شدند چگونه توانستی او را شکار کنی چگونه چگونه ؟ و گربه تنها در حالی که از برابر انها می کذشت گفت : " برای اینکه من فقط یک گربه هستم من یک گربه ام " برای بی خیال شدن باید دل به دنیا بزنی دل به اب بزن چیزی این میان نیست فرهنگ ها همه  شان محدود کننده اند بشکن بتاز و پاره کن ...


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 ساعت 11:16 موضوع 22.موش قهرمان و گربه | لینک ثابت


نمی توانم ا رافق ها دور شوم من هستی خودم را در اینجا باخته ام با پوچی تا کجای عالم پارو بزنم با چه برانم برای که بخوانم ؟ همه چیز در معنای خود گم شده است همه جا نیرنگ و دروغ و کلک ...تو و من چون گم شدگان در جزیره ی خود نمایی هستیم و جایی در پهنای کلمات ما بیش از منیت نمی گنجد تا بخواهی خود را رها کنی زندگی راستین بکنی زندگی و مردم بر تو فشار می اورند هر کسی در تلاش بیان کردن خود غیر خلاقانه است وانوقت تو داری له می شوی .... در مقابل بعضی ها مشخصا بدنیال چیزی اند ... هر کس با فلسفه و وسع فکرش ... وبعضی ها گم شده هایی بی هیاهو اما داغون ...روزی دای جوا به دیدار استاد باسوا رفت استاد پرسید در جستجوی چه هستی ؟ او گفت روشن شدگی ... استاد گفت تو که در خود گنجینه داری چرا در خارج بدنبال انی ؟ دای جوا پرسید گنیجه من کجاست ؟ استد گفت : ان گنجینه ی که جستجو می کنی ذات و وجود خودت است . دای جوا بناگهان روشن شد و از ان زمان به بعد به همه توصیه می کرد که گنجینه خودرابیایند و انرا بکار اندازند . گمشده ای در میان هیاهو نباش خودت باش کسی که می تواند خود رابیابد ببینید و درک کند و بدنیال گنجینه اش باشد .


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه یکم شهریور 1391 ساعت 11:10 موضوع 21.روشن شدگی | لینک ثابت


وقتی هستی ...

وقتب قصه ها اغاز می شود گوش ها تیز می شود گاه ادمها بعدا گوش می کنند و همه چیز محال است در بدو شنیدن ولی شدن ها بعدا پیدا میش وندمثل این می ماند که تو ذهن دیگر داشتی و امروز ذهن تو بیدار می شود تو در داخل چیزی داشتی که در بیرون انرا نمی یابی و می فهمی که ان حقیقت نبوده این حقیقت می تواند عکس خود را داشته باشد می تواند چیزی در درون تواتفاق افتد که به بعد بیرونی نیازی ندارد روزی مانجو در خارج از دروازه ایستاده بود بودا از درون فریاد زد مانجو چرا نمی ایی داخل ؟ چرا نمی ایی داخل ؟ مانجو فریاد زد من خودم را خارج نمیبینم چرا داخل شوم ؟ چه حقیقت بزرگی ، وقتی تو می دانی که تو هستی تو واقعا هستی چرا داخل شوی ؟


 

نوشته شده توسط در یکشنبه هجدهم تیر 1391 ساعت 16:38 موضوع 20.وقتی هستی | لینک ثابت


کلیپ های من در سایت اپارات aparat .com

ehsan far : search


 

نوشته شده توسط در دوشنبه پنجم تیر 1391 ساعت 12:48 موضوع | لینک ثابت


سنتز

پرده باز شد می نویسم تنهای تنها ... در سوی این کهکشان های ذهن ...در خیالی تنها در میان توده ی سیاهی ها ستاره ها هم انگار نیستند در سکوت بی وقفه خلوتم می کشم ارزوی دردی را که هنوز در خانه ام می سوزاند شعله های انتظار را ... این سرکشی از طغیان هجوم بی پروای یک اواست در هر زمان که باد ارام بخشی در اغوشم کشد پهنای دلتنگی ام در بیشه ای دور افتاده ساده می کند معنای زندگی ام را ... چیزی که خالص است و چون هیاهوی همهی تولد ها زیباست ... هگل اندیشه ای دارد فلسفه ای خاص دارد هگل هر انچه که هست را تز و هر انچه که در انسوی پل است انتی تز می نامد اگر تز و انتی تز برخورد کنند یک پدیده به اسم سنتز بوجود میاید که از تز وانتی تز بالاتر است ... باید دنبال ان انتی تز و بر خورد انها بود تو هستی تز اما انتی تز واقعی تو چیست ؟ تو نر هستی و دیگری مذکر برخورد شما می تواند عشق بیافریند یا نفرت یا حسرت یا ... باید بیشتر بدانم هنوز سختی تفسیر سنگی بیش نیست ...


 

نوشته شده توسط در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 ساعت 22:5 موضوع | لینک ثابت


تلنگر ...

به اندازه ی یوغ تمام دلتنگی ها دلتنگ تر از خودم در نگاه سوی فردایم کاش یک روشنی بر من میتابید شاید یک فروغ دیگر .... تا لحظه ی سقوط نگاهی که از خود داشت فرار می کرد من می اندیشیدم در ورای به تفکری و دیگر چیزی نمانده بود جز یک شبه ادمی از میان واژه های گم شده ای که شاید در گوشه ای از دلش خود را داشت به رخ می کشید چیزی نمانده از این احساس خالی از خالی بوئن و خویشتن تمام خودگسیخته ای که داغ انرا در تماشای تشکین یک سو هستم ... باید یک روشنی ایجاد شود و این روشنی یکباره شاید به حقیقت بپیوندد مثل داشتان کیسان که از شاگردخود ابی سرد خواست تا کف حمام خودر اخنک کند شاگرد بعد از اوردن اب سطل را خالی کرد و ته مانده را بیرون ریخت کیسان فریاد زد چه می کنی؟ چرا اب رابه گلها ندادی چرا یک قطره اب را هدر کردی؟ و ان شاگر بیدار شد بعداز سالها شاگردی فریاد درون غوغا کرد او اسم خود را ب کیسون یعنی یک قطره اب تغییر داد . ان یک تلنگر بود شاید تلنگری برای من نیز بیفتد در فراسوی تعلیم در فراسوی چهار چوب ها در جایی که یک تار مو بتواند سرنوشت و دیدگاه را عوض کند ...ان  تلنگر ...


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه یازدهم خرداد 1391 ساعت 22:11 موضوع 19.تلنگر | لینک ثابت


رودخانه و ملا

تازه ها زیبایند اما انچه پاسخ داده شده می تواند برای تو تکیه گاهی باشد تازه ها تا تورا م یخوانند از ان استقبال کن اما وقتی مطمئن تری اقدام خود را بکن روزی به ملانصر الدین گفتند که همسرت در اب افتاده و جریان رودخانه دارد او را به سمت ابشار میبرد ملا بدون فوت وقت به درن اب پرید ولی در خلاف جریان اب شنا می کرد مردم داد زدند ای ملا جریان رودخانه از ان سو است کجا میروی ؟ و ملا در حالی که شنا می کرد داد زد :" لطفا مزاحم نشوید من همسرم را بهتر از شما می شناسم ." چیزی که بدیهی است اینست که تو چیز هایی را م یدانی که دیگری نمی داند پس گوش کن اما در نهایت کار خود را انجام بده . برای بی خیال بودن باید مطمئن از چیزی باشی .


 

نوشته شده توسط در یکشنبه هفتم خرداد 1391 ساعت 18:55 موضوع 18.رودخانه و ملا | لینک ثابت


گام خوش ایند

افق های زندگی بدور هر کس هر جور بپیچند معنایی را با تبلور خاص خود به ارمغان میاورند اگر ان یک جبر است با ان کنار بیا اگر جبر نیست در برابرش مقاومت کن و اگر نمیدانی کدام است صبور باش ... داستانی از بودا برایتان می گویم روزی مردی از دست ببری به سمت دره ای دوان دوان نا خواسته حرکت می کرد اما تا به انتهای راه رسید و خود را در برابر هجوم ببر دید ناگهان بی انکه متوجه شود سٌر خورد و از بوته ی توتی در دل کوه گرفت ولی دو موش در حال جویدن ریشه ی توت بودند ...پایین را نگاه کرد و ببری را دید که منتظر او است ..... ان بالا ببر و ان پایین ببر و موش ها  ...مرگ او گویی حتمی بنظر میرسید ...اما ناگهان متوجه توتی تک روی شاخه شد  در حالی که خودر ا با یک دست نگه داشته بود بزحمت ان را چید و در دهانش گذاشت و گفت :" شیرین است .شیرین" زندگی همراه جبر است و همراه انتخاب تو یک گام خوشایند بساز .


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 19:59 موضوع 17.گام خوش ایند | لینک ثابت


حقیقت ذهن

وقتی تنهایی بر قدم هات سکوت می کنه وقتی تویی و اواز دلتنگی تو انموقع که ندایی از دلت بر می خیزد که تو رو میخواد داشته باشه مثل این می مونه که بخواهی با کسی حرف بزنی اما هر حرفی به معنای حرف زدن حقیقی نیست گاهی تو از صدای درن میترسی صدایی کهب ه تو می گه بایستی یا حرف نزنی یا الان شکست می خوری این همون صدایی که از صدای حقیقی باید تشخیص بدی ... روزی زنی به همسرش در موقع مرگ وصیت می کند که :" من انقدر عاشقت هستم که می خواهم تو هرگز به من خیانت نکنی و بعد از مرگم با کسی ازدواج نکنی وگرنه مثل یک شبح امانت نخواهم داد" بعد از سه ماه از مرگ ان زن مرد زوجه ای را انتخاب می کند اما شبها یک شبح بر او مستولی میشد و با او حرف میزد و میترساند...مرد دیوانه شده بود و نمیدانست چه کند...تا انکه نزد استادی رفت و موضوع را به او گفت ...استاد درجواب مرد گفت که :" ان شبح احتمالا شبح باهوشی است که بر تو نازل میشود و از اتفاقات افتاده و غیب اینده خبر میدهد تو باید از او یک سوال کنی وقتی که امد!" ...مرد پرسید چه سوالی؟...استاد گفت این بار که به سوی تو امد یک مشت سویا در دستان بگیر و از او بپرس مشتم چند تا سویاست؟ ...شب هنگام وقتی مرد خوابیده بود شبح بر او نازل شد:"امروز به دیدن استاد رفته بودی نه؟" و مرد به محض از خواب پا شدن یک مشت سویا برداشت و رسید اگر واقعی هستی در مشتم چند تا سویاست؟ و شبح برای همیشه ساکت شد! برای بی خیال بابا شدن باید توهمات را بزدایی پرستارانی هستند که جلوی پنجره نوزادان را محکم بر بغل می فشارند چون میترسند که مبادا از دستشان بیفتد یا پرتش کنند یا ترس از شکست و ... حقیقت را در ذهن بیاب. 


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 20:0 موضوع 16.حقیقت ذهن | لینک ثابت


سکوت بزرگ

هر جا رنگی به معنای رنگ نیست گاهی رنگ بی رنگی را تداعی م یکند و بی رنگی نوعی رنگ را !!! سکوت سرشار از ناگفته هاست مخصوصا اگر حرف انقدر زیاد باشد که ..انقدر وسیع باشد که نتوانی بر زبان بگنجانی ... استاد هاکویین بسیار معروف بود شهرت او بیشتر بخاطر پاکی وی بود در همسایگی او یک دختر بسیار زیبای ژاپنی که والدینش کشاورز بودند زندگی میکرد روزی والدین متوجه شدند که دخترشان حامله است !!! پس به ضرب و شتم او پرداختند و خواستار این بودند که بدانند ان مرد که بوده است ؟ دختر گفت ان کار استاد هاکویین بوده است ... و والدین نزد استاد امدند و با توهین ها او را به باد شماتت گرفتند استاد در جواب انها تنها گفت :"بله! که اینطور؟!" موقعی که نوزاد بدنیا امد ابرو و حیثیتی برای استاد باقی نمانده پس نوزاد را نزد او گذاشتند ...استاد باز تنها گفت :"بله!که اینطور؟!"و با همه ی مشقت های بزرگ کردن یک نوزاد  با گرفتن راهنمایی چون مادر و پدری به او می پرداخت از شیر تا نظافت او ... زمانی که نوزاد یکساله بود دختر اعتراف کرد که او از مردی که در بازار ماهیگیران یوده باردار شده است و اینبار همه با عذر خواهی نزد استاد امدند و پوزش خواستند استاد تنها گفت :"بله !که اینطور؟!" ...برای بی خیال بابا بودن باید بدانی در همه جا نباید درگیر بحث باشی باید کمی هم صبور باشی وگرنه مثل کسی که در باتلاق افتاده با تقلای بیشتر بیشتر تر فرو خواهد رفت.


 

نوشته شده توسط در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 15:9 موضوع 15.سکوت بزرگ | لینک ثابت


کور و چراغ

راه سخت است اما مردمان سخت از ان راحت عبور می کنند این چهره ی واقعی انسانهای قدرتمند است اما هر قدرت به معنای رها کردن قدرت در ید سرنوشت نیست هر مفهومی مفهومی دیگر را بر می انگیزد باید بتوانی که خودت را پیدا کنی وگرنه می میری بلاخص که به خودت زیادی مغرور شوی روزی کسی که اشنا به ذن بود به هنگام شب چراغی را روشن کرد و بدست نابینایی داد تا به خانه اش برود در زمانهای قدیم در ژاپن چراغ ها با کاغذ و یک شمع کوچک در درون ان ساخته می شدند ناگهان نابینا معترض شد که مگر نمیبینی من نابینا هستم چرا بدستم چراغی می دهی تا به خانه بروم ؟ صدای ارامی گفت :" این چراغ را به تو می دهم که انکس که در شب تو را نمی بیند به تو برخورد نکند ." نابینا ساکت شد چند قدم دورتر نرفته بود که ناگهان کسی به او طعنه زد نابینا فریاد زد :" مگر کوری نمیبینی که در دست من چراغی است ؟" صدای ارام گفت برادر چراغت ولی خاموش شده است ... اگر مغرور باشی که چراغ داری اما قدم هایت را درست برنداری چراغ تو نابود خواهد شد .


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 22:11 موضوع 14.کور و چراغ | لینک ثابت


استاد و فنجان چای

هر کلامی در معنای ماورای خود است اما اگر تو بعد بالاتری نداشته باشی تو هرگز حقیقت را در نخواهی یافت شاید علت عمده مشکلات درک همدیگر در این هست روزی استاد دانشگاهی  بعد از مدتها موفق شد تا برای ملاقات با استاد بزرگ ژاپنی - نان این - اجازه داشته باشد نان این برایش چای اماده می کرد می دانید که که در ژاپن بر خلاف نوشیدن چای معمولی انها مدتی بوی چای را درک می کنند سپس به طمع و شاید قبل از نوشیدن یک نفر با نوای یک فلوت سکوت فضا را پر کند این یعنی نوعی تجربه یعنی نوعی درک واقعی نوشیدن چای یعنی نوعی مراسم کوچک !!! ولی نان این تنها فنجان چای مهمان را پر می کرد تا اینکه استاد دیگر خود را نتوانست کنترل کند و گفت :"استاد چای از فنجان بیرون میریزد " و استاد نان با درک بالای خود به او گفت :" چگونه میتوانم به تو که ذهنت انباشته است و جای خالی نیست درسی بیاموزم ؟" شاید این تنها درس استاد به ان استاد دانشگاهی بود و شاید کل درس لازم او برای زندگی ... برای اینکه همه چیز ان باشد که تو می خواهی باید وسیع باشی وگرنه تو فضایی به نام بی خیالی نخواهی داشت!


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 22:2 موضوع 13.استاد و فنجان چای | لینک ثابت


ابیات نیمه تمام ...

دنیا معنای خود را دارد هردنیایی در قضاوت زود به بیراهه کشیده میشود پس برای داشتن بهترین دنیا باید قضاوت زود نکرد و باید تا اخردانست ... روزی از یک استاد چینی پرسیدند ویژگی اشعار شماها چیست ؟ ساختار شعر شما چگونهاست ؟ استاد گفت دراین منطقه شعر از چهار مصرع تشکیل میشود که مصرع اول پیش گفتار است مصرع دوم ادامه ای بر پیشگفتار مصرع سوم که مرتبط با دو بیت قبل نیست و بیت چهارم که همه ی این ابیات را به هم متصل می کند ... برای مثال بهاین شعر ژاپنی گوش کن :
دو دختر زیبا بودند

دختر اولی بزرگتر از دختر دوم بود

شمیشیر زنان بزرگی بودند مردان زیادی را با شمشیر به تسلیم وا می داشتند

اما این دو دختر با چشمانشان مردان را تسلیم خود می کردند.

برا ی بی خیال بابا بودن باید بتوانی درک کنی و برای درک کردن باید خوب گوش کنی و بدانی انوقت اعصابت ارام  می ماند.


 

نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ساعت 17:15 موضوع 12.ابیات نیمه تمام | لینک ثابت


قاضی پنبه ها

هر چیزی معنای خود را دارد ولی این معنا باید در جای خود قرار بگیرد تو امکان ندارد که بخواهی همه چیز را مستقیم در بیابی پس معنا را از راه هوش بدست اور... برای با هوش بودن باید هوش تو عمل درست را منجر شود ...وگرنه هیچ هوشی خود را به بار نخواهد نشاند ... روزی مردی نزد قاضی رفت و شکایت کرد که هنگامی که به شهر شما وارد شدم و زیر سنگ بودا خوابیده بودم کسی پنبه های او را دزدیده است و تعدا پنبه ها سه کیسه است ... قاضی به محل اتفاق رفت و چون چیزی دستگیرش نشد به نگهبانان دستور داد سنگ بودا را به جرم دزدی به دادگاه بیاورند !!! مردم جمع شدند ایا قاضی سنگ بودا را به جرم دزدی متهم کرده است ؟ هنگامی که ازدحام زیادی در برابر دادگاه بود قاضی در ورودی دادگاه وقتی ازدحام را دید به نگهبانان دستور داد همه ی مردم را به جرم شلوغی و بهم زدن نظم جامعه دستگیر کنند مردم به داد و بیداد برخواستند و فریادهای خواهش و ... بلند شد ...قاضی گفت همه شما را می بخشم فقط به جرم بهم زدن نظم همگان سه کیسه پنبه باید جریمه شوید و بدین ترتیب دزد شناخته شد ... هر فنی به هوش نیاز دارد همه چیز از لابلای قواعد نیست اگر می خواهی بیخیال بابا باشی باید باهوش باشی .


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 15:57 موضوع 11.قاضی پنبه ها | لینک ثابت


عصاره تعلیمات

هر عصاره ای از تلاش ها و مجموعه اموزش ها می تواند بسیار کوتاه باشد هیچ دلیلی برای ایفای یک طومار از بازگشت اموزش ها نیست تو تنها باید عصاره را پیدا کنی و بی مقدمه بدون اضافات در ان حل شوی چیزی غیر نیست و هر چیزی در تو می تواند تو را از مفهوم اصلی دور کند پس ساده عصاره درک خود را بیاب کاکوئا بعنوان اولین استاد ذن ژاپن اوازه ای بسیار نتوانست بعد تلاشهای بی شمارش کسب کند چون که تنها کل اموخته هایش در عصاره یک نت فلوت جمع شده بود و مردم انتظارات دیگر داشتند  برای همین او به بلندترین نقطه ی کوهی صعب العبور رفت و سالها از او خبری نشد تا اینکه پادشاه بیک باره او را خواست ببیند پس او را به نزد پادشاه اوردند پادشاه در یک جمع بزرگ از او خواست برای انها نطقی بکند انها را به روشنی برساند ...همگان منتظر بودند جمع ساکت شد و استاد کاکوئا فلوت خود را نواخت ...تنها همین ... بی کلام بی اضافات ... از ان ماجرا دیگر کسی حتی استاد را ندید ... اخرین دیدار او دیدار با پادشاه بود ...


 

نوشته شده توسط در شنبه دوازدهم فروردین 1391 ساعت 19:55 موضوع 10.عصاره تعلیمات | لینک ثابت


ریشه ها ...

ریشه ها تا تو میتوانند ادامه یابند این تو هستی که ریشه ها را وسعت می دهی و به وسعت انها رشد را هدیه می کنی ریشه ها تولد استواری اند وگرنه هرچقدر بالاتر بروی به نقطه ی سقوط نزدیک تر خواهی شد اوج برای دوام به ریشه نیاز دارد این تو هستی که باید وسعت ریشه و قد کشیدن را بتوانی تنظیم کنی و برای تنظیم تو باید طبیعی باشی وگرنه هیچ چیز نرمال و درتوان خود نخواهد بود روزی کسی دعا می کرد :" خدایا پارسال دعا کردم همسایه بغلی ام که مریض است خوب شود ولی خوب نشد آن فلجی که درمانده بود را دعا کردم که خوب کنی ولی خوب نشد به دوستم که ورشکست شده بود دعا کردم که نجاتش بدهی ولی او در باتلاق روز بروز گرفتار تر شد و تو کاری برایش نکردی حالا امسال دعا می کنم که اگر تو من را ببخشی من هم قول می دهم که تو راببخشم !!! ریشه هایی که وسعت نداشته اند بارهای قامت بلند را هم نخواهند توانست تحمل کنند اگر رشد نمی کنی یا رشد تو در جایی متوقف شدهاست باید بدانی ریشه ات وسعت خود را نداشته به سراغ ریشه ها برو خودت ، افکارت ، احساست و زندگیت ریشه تو هستند وگرنه مجبور به عجز و دروغ خواهی شد به دوز و کلک به رند بازی و حقه بازی و به کوته بینی !!! و غرور بی جا و مطالبات طلبکارنه !!! زندگیت را رنگ دگر بده ... زندگیت را دوباره بساز ... بلندی ها و رشد ها در انتظار تو اند ...


 

نوشته شده توسط در شنبه پنجم فروردین 1391 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت


همه چیز ساده است

تا از انچه که بدان  زنجیری رها نشوی چیزی غیر و نتیجه ای غیر را نمی توانی درک کنی همه چیز به این جدا شدن از انچه هستی از سنت ها و از امیال گذشته بستگی دارد باید چیزایی را پاک کرد و در مقابل چیزهایی که سد روانشدن و جاری شدن را می گیرد چنگ انداخت میلارپا نزد استاد بزرگی رفت و از او خواست که مرشد شود مرشد گفت تنها شرطمتسلیم شدن توست ... میلارپا گفت بسیار خب من تسلیمم .... او مردی بسیار جذاب و با جاذبه بود مرشدان قدیمی به او حسادت می کردند پس بنزد استاد رفتند و گفتند او هنوز تسلیم واقعی شدن خود را ثابت نکرده او را امتحان کن ...مرشد گفت چه کنم ؟ و پاسخ این بود به ناممکن ترین ازمون ها بیازمای ... روزی که بالای کوه بودند استاد یکدفعه گفت میلارپا اگر تسلیمی به پایین دره بپر و میلارپا بدون تفکر خود را پرت کرد همه با تعجب به پایین دره که ساعتها طول می کشید رفتند و میلارپا را روی تخته سنگی در حال مراقبه دیدند چگونه ممکن است ؟ وقتی از میلارپا پرسیدند چه شد ؟ او گفت وقتی تسلیمی همه چیز ردیف است ... اما انها گفتند این تصادفی بوده ...روز دیگر در دهکده خانه ای در حال اتش گرفتن بود مرشدان گفتند استاد باز هم او رابیازمای .. استاد گفت میلارپا اگر تسلیمی به درون اتش برو و تا اتش به خاکستر تبدیل نشده انا بمان بعد از ساعتها او زنده بود !!! و همگی گفتند تصادفی است ... روز دیگر قرار شد که از طول رودخانه رد شودند استاد گفت میلارپا قایق ران فراموش کرده بد قولی کرده و نیامده س برو به ان سوی رودخانه و اورا خبر کن میلارپا روی اب راه رفت ! وقتی از او پرسیدند چگونه می توانی ؟ او پاسخ داد نام استاد ! او است که کار می کند نه من ! و استاد با خوداندیشیدید که کاری نمیکند نکند نام من معجزه می کند پس برای راه رفتن روی اب اقدام کرد و غرق شد ! هرگز خود را برتر از عالم ندان عاقلتر بهتر تر و ثروتمند تر ر چقدر فکر کنی که همه چیز ساده و احمقانه است قادر تری سخت نگیر و بگذار اتفاق ها بیفتند !


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ساعت 22:55 موضوع 9.همه چیز ساده است | لینک ثابت


بدرود قهرمان سوخته ...

با اخرین نای یک احساس می ایم برای انچه که تماشای سکوت ابدیت رادر نمایش پرده ی خاموشی دارد می کشاند نم م ترنم قلبم مب چکد و دامان خیس گونه هایم سرشار ازاحساسهایی است که چنددقیقه بعد می خشکد قهرمان داستان ما رفت تماشای سوگ این تماشاهمه ی خیال ادمیت را از ترواش سنگریزه های این سکون به یغمای اسمان نیلگون می کشد ان قهرمانی که روزی افق دید همگان بود روزی حسرت ساز تمام ادمهای این دیار بود افتان و خیزان در دامان کوی و برزن تنها و یکه و بی  اعتنا دارد میرودمیرودبا همه ی تنهایی خویش میرودشایدخرین پناهگاه خویش رابیاید ان قهرمان دارد میرود ان قهرمانتاریخ دارد میرود و میمیرد و روزی که ابدیت تماشای تمام خیال رنگی او را سیاه و سفید میدید او بود که می سوخت او بود که نگاه هیز را داشت به دوش می کشید ان قهرمان نیست با دامی که از جوانی بدوش کشید و اینک تمام عمر بود که داشت قهرمان سوخته زندگی می کردو انگاه که قهرمانی نتواندهیچ زندگی و خودش را تحمل کند دست به فراموشی زندگانی می زند و خودرا تمام می کنداین همان بود که بود و حالا چیزی جز ان یاد بر باد رفته نمانده ان ادمهایی که روزی نقش خاطره ها را بر او زدند زندگی و سرنوشت را بر او هموار کردنداو را از خود گرفتند...


 

نوشته شده توسط در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ساعت 8:33 موضوع | لینک ثابت