كد موسيقي براي وبلاگ

------ بی خیال باباღ
بی خیال باباღ
شازده کوچولوی ساکت
    اسمم احسان هستش . bikhialbaba_em
    face book :

    https://www.facebook.com/iamEJF?ref=tn_tnmn
16:1جمعه یکم اسفند 1393
موی شب را بافته ام خودت را درون تاریکی ها پنهان کن کسی به تو سر نمی زند کسی
مرگ خاموش ترا نخواهد دید سنگ قبرت را نخواهد شست
همه چیز به گذر در میان تابوت و رویاها خلاصه شده است
ارزو هایی که یک عمر زنجیر وار با خود کشیدی دوای دردی نبود .... هیچ دردی ...
عشق اغاز شد و در نقطه ای مبهم بی عشق دست حالی با احساس تهی جایت گذاشت ...
ما گویی همه در حلقه عبث تبسم و شادی و بودنیم
و مرگ هیچ ارزویی به اندازه مرگ جانداری با ارزش نشد
کاش کسی برای مرگ ارزوهایمان مراسم خاکسپاری م یگرفت
اما همه اش در تو نقش بسته است در درون تو
مرده تویی زنده تویی و انوقت انکس که خطابه ی مرگ می خواند تویی
انکس که ترا دفن می کند تویی و همه ابزار های خیال تو بودند برای ساخت این تشییع جنازه ...
من تهی با اوهام و تصورات واهی بسراغ تبلور سایه ای در دور دستها پا گذاشته ام به بیابان تنهایی
خودم را با کرکس ها باید قیاس کنم
باید دنبال لاشه ی امیدی باشم تا از تغذیه کنم
اما همه چیز پوسیده ای بیش نیست دلخوشی ها ساعت مشخصی دارند و تمام می شوند
انهم با جهالت های ماندگار ... من تمام قدایستاده ام اما دلم پشت خمی بیش نیست
باید بایستم این مرگ اروی من نیست
من به تشییع خودم نیامده ام
من برای مردن به این بیایان نیامده ام
من باید باور کنم که برای رسیدن به ابادی احساسم از سرابها دل کنده ام
کم اورده ام اما باید تابوت ترا در خیالاتم بکشم
شاید تو هرگز دیگر نیایی
امیدی نیست ...


17:8چهارشنبه هشتم بهمن 1393
بالهایم گستره ی زمان را می پوشاند از خودم بیزارم در بند اسارت تنی گرفتارم که روحش زخمی بی تو بودن است
خودرا از فراسوی بودن ها به زر پای تابوت مرگ کشانده ام
نبض یالم می زند اما در تاریک یو سکوت سرد
تو از خیال های اشفته ی ذهنم بی خبری جارویی برای پاک کردنشان ندارم
مریضی در دستان بادم
به هر سو که تو فکر کنی دارم جاری می شوم خودم را تهی از بودن
کرده ام و تنها حلقه ی بسیط این زندگی ام یک حلقه ی دار احساس است
کسی از حرفهایم سر در نمی اورد گویی ذهن هشیارم را
مردم بیمار می خوانند ولی منمی دانم که هر انچه که می گویم راست است
اما هیچ کس نم یداند
مبهم در خود تنها دارم پیش می روم تن ساعتها را عریان کرده ام
با زمان دارم عشق بازی م یکنم
عشق بازی که او بجای معاشقه فقط زخم می زند
و من خون خود را چنان می نوشم که گویی
جام ترا در دست دارم
نفرین به تو که پهنه ی وسیع خیالم را پر کرده ای
و راه فراری برایم باقی نگذاشته ای
نفرین به تو که از حال من خبر نداری
نفرین به تو که لبخندت در ذهنم مانده است
و اوازه ی خواستنت بر فتح تمام سالهای پیر زندگی ام رساتر می شود
سالها گذشته است ولی هنوز برایم تازه هستی
نفرین به ذهن که فراموش می کند اما پاک کردنش محال است
نفرین ...به زمان که طولانی شدنش را می توانم بشمارم...نفرین


About
Categories
Tags
Archive
Links
Posts
Other
Design