X
تبلیغات
بی خیال باباღ

بی خیال باباღ

بی خیال بابا

139045.jpg


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ساعت 21:22 موضوع | لینک ثابت


هنوز اواز تو در ثانیه ها در قلبم نبضم می زند برای تو می نویسم تنهام از ادمای این روزگار می گذرم بدام تو گرفتار می مانم اینجا راز منو و توست شاید راز تو جایی که منو بیادت می ندازه نمی ونی که کسی این حوالی دلمو پر نمی ده کسی عشقو برات از شاخه ی لبندت نمی چینه ادما دروغن ای ادمک می دونی اینجا هم من اسیرم تو هم اسیر ما اسیر روزای بی طاقتیم تو تو بیبانی من دریا تو جزیره ای من دنیا ولی هنوز هر کس دنبال دنیایی هست که هیچکی یادش نمیاد نمی دونه اینجا و اونجا کجاست شاید دلم برات دلتنگ می خواد بنویسه رسم من نوشتن از غربتته ادما از دور و برم رد می شن خیلی هاشون با ما حال می کنن ولی دلم یکی رو می خواد که نیست انگار گاهی دنبال سر و بال قشنگی هیکل خاص دنبال پرستیژ خاص ولی نمیدونی که چشم ادما هنوز کوره تو  و من کور هم بودیم تو و من بی احساس به هم بودیم اسمم شد بی خیال ولی دلم پر از خیال توست می دونی ؟! گاهی با خود عهد می بندم که نیام و برم و گاهی مثل تو بشم ولی هنوز همه چیز بهونست.


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ساعت 21:9 موضوع | لینک ثابت


قوم گراییی


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط در یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ساعت 20:6 موضوع | لینک ثابت


می نویسد ان  نویسنده ای که تمامیت قد و بال خود را به پوشالی زمانه ی خود رها کرد خودر ا بدامان نگاهی همدم رساند اما ان همدم دنبال دعا و نفس کس دیگری بود به تو بر می گردم از گوشه های خالی شن از خیال به تمام شدن از فاصله ها به گرفتن دستانی که همیشه پشمانند اما انرا زندگی می خوانند به ان لحظه ای که تکلیف روشن می شود ولی کاش همیشه هیچ وقت چیزی مشخص نمی شد به تو نگاه می کنم به لبریز های سخنهایی که از سر هر ظرف زمان ریختند و تحمل ان را زخمی تر کرد به گذشته ای که اغاز زندگی ام همیشه از انجاست به سوی به نامی که قسمتی از لبخند تو را جا می داد ولی پلهارا همین لبخند شکست به تو بر می گردم به خودم به ان کسی که بودنش برای تو می توانست باشد ولی نفهید کاش هرگز زندگی را با ترازوی خودم می سنجیدم کاش دست حسرت بر دامان خیال رویاها نمی سپردم به گوشه ای به نام احسان به جهانی به نامی تنهایی می رسم تو هستی مسلخ هر فنایی که رها ر دام احساس بود احساسی که گفتیم بد بود جوانی بود گذشته بود ولی هر چه بود به بود نبود به هست بود به هست هست به تو هست به من به تو که نامی از هیاهو داری ولی دلی پر از سادگی به تو که نامه اش را امسال هر سال می نویسم ...


 

نوشته شده توسط در جمعه دوم فروردین 1392 ساعت 19:25 موضوع | لینک ثابت


دلمرا شاد کن ادمها دور هم جمعند تا مرگت را جشن بگیرند هر کسبه هوایی یکبرایاینکه پز دوستانش را بخواباند و یکممال و اموال بدست اورد دیگری به سبکخواهرش کهشوهر نداشته و برای خود اپارتمان مستقل گرفته ان یکیبرای اینکه اسنادی جمع کرده که میتواند پول فته را باز گرداند ان یکی کهخود را مجبور بهجبر می بیند یا علی تو توجهکن که همنام تو نشسته در بیمارستان وفای فرزند چقدر کم است یا علی تومدد برسان که همنامت غریبانه است ادمها دنبال خبر خاصی اند یا تفسیر هایشا را برای رسیدن به ان خبر سوق داده اند گوش هایشان تیز کرده اند تو بزن دست مردانگیرا به دستان همنامت که برای تو زنده است نام تو شفاست اگر چه هزاران دکتر بخوانند که حرف مرگ باید زد ولی تو زنده کن با دست منت خود با شفای دست خود با جلب عشق خودت منتظرتم یا علی تو بیا اینبار تو بیا ای پدر عباس تو بیا ایبار تو بیا که ادمها همه فنا و پوچند تو رها کن تو نجات ده ای پادشاه ای قهرمان زندگی همنامت تو بیا تو ببار عشقت را بر دلها تو ببار رحمت و تو خار کن بدنامان را ... ان شا الله


 

نوشته شده توسط در جمعه یازدهم اسفند 1391 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت


من از بروبکس های ارومیه هستم از لطفتون ممنون


 

نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت


بی خیال بابا


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه هشتم آذر 1391 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت


افتاب از شرق تابید مغرب من بودم بر من غروب کرد پس اوای دلتنگی باز هم در گوشه کنار از شرق تا غرب پیچید باران می بارید دلم اوای تو را شاید با هیچ نگاه بتاباند مرگ اغاز فراموشی شاید باشد شاید در دامان خود بخوانم بمانم و شاید تو را بجویم برگدی می بنی که از این هیاهو چیزی باقی نمانده تا بخواهد بر من بماند تو می روی و افتاب همچنان در طلوع مردد است بر چه بتابد بر که بتابد بر روزنه های ویرانی یا بر سکوتهای ممتد من ...


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


اپدیت بزودی


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ساعت 21:5 موضوع | لینک ثابت


کلیپ تصویری من

 

سرچ با نام bikhialbaba  در قسمت ویدویو گوگل یا

http://www.google.com/url?sa=t&rct=j&q=bikhialbaba&source=video&cd=1&ved=0CDkQtwIwAA&url=http%3A%2F%2Fwww.youtube.com%2Fwatch%3Fv%3Dr69ci-g2FYA&ei=i75mUMa0HfDb4QSI5IDgCw&usg=AFQjCNEx_Jo-VzeGGKNBXrSuwsFzjmJsYg


 

نوشته شده توسط در شنبه هشتم مهر 1391 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم تمام دنیا را بند بیاورم اهنگی بگذارم و صدایش را تا سوزش گوشهایم بلند کنم همه باید من را در این لحظه تحمل کنند دوستدارم دراین لحظه مردم ازار هم شده باشم برای خودم باشم دوست دارم سر انگشتانم لبریز از احساساتم بجوشد دوست دارم ادم ها را کنار بزنم برای بودنم برای تلاشم زندگی کنم برای خودم ...و از هیچ کس نترسم برای خودم تنهای تنها ... فقط این لحظه تنها برای خودم ...روزی تمام گربه های شهر از یک موش پهلوان می ترسیدند پس سالها کسی جرات نزدیک شدن به او را نمی کرد روزی یک گربه لاغر اندام از ان شهر می گذشت و چشمش ان موش را گرفت تا خواست انرا شکار کند گربه ها از این کار او را منع کردند انها گفتند تمام گربه هایی  که با ان گربه در افتاده اند مرده  اند تو بهتر است ازاین زباله های شهر چیزی برای خود تهیه کنی اما ان گربه گوشش بدهکار نشد او به شکار موش رفت و او را بدندان گرفت گربه ها دور او جمع شدند چگونه توانستی او را شکار کنی چگونه چگونه ؟ و گربه تنها در حالی که از برابر انها می کذشت گفت : " برای اینکه من فقط یک گربه هستم من یک گربه ام " برای بی خیال شدن باید دل به دنیا بزنی دل به اب بزن چیزی این میان نیست فرهنگ ها همه  شان محدود کننده اند بشکن بتاز و پاره کن ...


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


نمی توانم ا رافق ها دور شوم من هستی خودم را در اینجا باخته ام با پوچی تا کجای عالم پارو بزنم با چه برانم برای که بخوانم ؟ همه چیز در معنای خود گم شده است همه جا نیرنگ و دروغ و کلک ...تو و من چون گم شدگان در جزیره ی خود نمایی هستیم و جایی در پهنای کلمات ما بیش از منیت نمی گنجد تا بخواهی خود را رها کنی زندگی راستین بکنی زندگی و مردم بر تو فشار می اورند هر کسی در تلاش بیان کردن خود غیر خلاقانه است وانوقت تو داری له می شوی .... در مقابل بعضی ها مشخصا بدنیال چیزی اند ... هر کس با فلسفه و وسع فکرش ... وبعضی ها گم شده هایی بی هیاهو اما داغون ...روزی دای جوا به دیدار استاد باسوا رفت استاد پرسید در جستجوی چه هستی ؟ او گفت روشن شدگی ... استاد گفت تو که در خود گنجینه داری چرا در خارج بدنبال انی ؟ دای جوا پرسید گنیجه من کجاست ؟ استد گفت : ان گنجینه ی که جستجو می کنی ذات و وجود خودت است . دای جوا بناگهان روشن شد و از ان زمان به بعد به همه توصیه می کرد که گنجینه خودرابیایند و انرا بکار اندازند . گمشده ای در میان هیاهو نباش خودت باش کسی که می تواند خود رابیابد ببینید و درک کند و بدنیال گنجینه اش باشد .


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه یکم شهریور 1391 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط در جمعه بیستم مرداد 1391 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت


وقتی هستی ...

وقتب قصه ها اغاز می شود گوش ها تیز می شود گاه ادمها بعدا گوش می کنند و همه چیز محال است در بدو شنیدن ولی شدن ها بعدا پیدا میش وندمثل این می ماند که تو ذهن دیگر داشتی و امروز ذهن تو بیدار می شود تو در داخل چیزی داشتی که در بیرون انرا نمی یابی و می فهمی که ان حقیقت نبوده این حقیقت می تواند عکس خود را داشته باشد می تواند چیزی در درون تواتفاق افتد که به بعد بیرونی نیازی ندارد روزی مانجو در خارج از دروازه ایستاده بود بودا از درون فریاد زد مانجو چرا نمی ایی داخل ؟ چرا نمی ایی داخل ؟ مانجو فریاد زد من خودم را خارج نمیبینم چرا داخل شوم ؟ چه حقیقت بزرگی ، وقتی تو می دانی که تو هستی تو واقعا هستی چرا داخل شوی ؟


 

نوشته شده توسط در یکشنبه هجدهم تیر 1391 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت


http://www.youtube.com/watch?v=8xEh_YXw84o&feature=youtu.be


 

نوشته شده توسط در دوشنبه پنجم تیر 1391 ساعت 12:48 موضوع | لینک ثابت


سنتز

پرده باز شد می نویسم تنهای تنها ... در سوی این کهکشان های ذهن ...در خیالی تنها در میان توده ی سیاهی ها ستاره ها هم انگار نیستند در سکوت بی وقفه خلوتم می کشم ارزوی دردی را که هنوز در خانه ام می سوزاند شعله های انتظار را ... این سرکشی از طغیان هجوم بی پروای یک اواست در هر زمان که باد ارام بخشی در اغوشم کشد پهنای دلتنگی ام در بیشه ای دور افتاده ساده می کند معنای زندگی ام را ... چیزی که خالص است و چون هیاهوی همهی تولد ها زیباست ... هگل اندیشه ای دارد فلسفه ای خاص دارد هگل هر انچه که هست را تز و هر انچه که در انسوی پل است انتی تز می نامد اگر تز و انتی تز برخورد کنند یک پدیده به اسم سنتز بوجود میاید که از تز وانتی تز بالاتر است ... باید دنبال ان انتی تز و بر خورد انها بود تو هستی تز اما انتی تز واقعی تو چیست ؟ تو نر هستی و دیگری مذکر برخورد شما می تواند عشق بیافریند یا نفرت یا حسرت یا ... باید بیشتر بدانم هنوز سختی تفسیر سنگی بیش نیست ...


 

نوشته شده توسط در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 ساعت 22:5 موضوع | لینک ثابت


تلنگر ...

به اندازه ی یوغ تمام دلتنگی ها دلتنگ تر از خودم در نگاه سوی فردایم کاش یک روشنی بر من میتابید شاید یک فروغ دیگر .... تا لحظه ی سقوط نگاهی که از خود داشت فرار می کرد من می اندیشیدم در ورای به تفکری و دیگر چیزی نمانده بود جز یک شبه ادمی از میان واژه های گم شده ای که شاید در گوشه ای از دلش خود را داشت به رخ می کشید چیزی نمانده از این احساس خالی از خالی بوئن و خویشتن تمام خودگسیخته ای که داغ انرا در تماشای تشکین یک سو هستم ... باید یک روشنی ایجاد شود و این روشنی یکباره شاید به حقیقت بپیوندد مثل داشتان کیسان که از شاگردخود ابی سرد خواست تا کف حمام خودر اخنک کند شاگرد بعد از اوردن اب سطل را خالی کرد و ته مانده را بیرون ریخت کیسان فریاد زد چه می کنی؟ چرا اب رابه گلها ندادی چرا یک قطره اب را هدر کردی؟ و ان شاگر بیدار شد بعداز سالها شاگردی فریاد درون غوغا کرد او اسم خود را ب کیسون یعنی یک قطره اب تغییر داد . ان یک تلنگر بود شاید تلنگری برای من نیز بیفتد در فراسوی تعلیم در فراسوی چهار چوب ها در جایی که یک تار مو بتواند سرنوشت و دیدگاه را عوض کند ...ان  تلنگر ...


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه یازدهم خرداد 1391 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت


رودخانه و ملا

تازه ها زیبایند اما انچه پاسخ داده شده می تواند برای تو تکیه گاهی باشد تازه ها تا تورا م یخوانند از ان استقبال کن اما وقتی مطمئن تری اقدام خود را بکن روزی به ملانصر الدین گفتند که همسرت در اب افتاده و جریان رودخانه دارد او را به سمت ابشار میبرد ملا بدون فوت وقت به درن اب پرید ولی در خلاف جریان اب شنا می کرد مردم داد زدند ای ملا جریان رودخانه از ان سو است کجا میروی ؟ و ملا در حالی که شنا می کرد داد زد :" لطفا مزاحم نشوید من همسرم را بهتر از شما می شناسم ." چیزی که بدیهی است اینست که تو چیز هایی را م یدانی که دیگری نمی داند پس گوش کن اما در نهایت کار خود را انجام بده . برای بی خیال بودن باید مطمئن از چیزی باشی .


 

نوشته شده توسط در یکشنبه هفتم خرداد 1391 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت


گام خوش ایند

افق های زندگی بدور هر کس هر جور بپیچند معنایی را با تبلور خاص خود به ارمغان میاورند اگر ان یک جبر است با ان کنار بیا اگر جبر نیست در برابرش مقاومت کن و اگر نمیدانی کدام است صبور باش ... داستانی از بودا برایتان می گویم روزی مردی از دست ببری به سمت دره ای دوان دوان نا خواسته حرکت می کرد اما تا به انتهای راه رسید و خود را در برابر هجوم ببر دید ناگهان بی انکه متوجه شود سٌر خورد و از بوته ی توتی در دل کوه گرفت ولی دو موش در حال جویدن ریشه ی توت بودند ...پایین را نگاه کرد و ببری را دید که منتظر او است ..... ان بالا ببر و ان پایین ببر و موش ها  ...مرگ او گویی حتمی بنظر میرسید ...اما ناگهان متوجه توتی تک روی شاخه شد  در حالی که خودر ا با یک دست نگه داشته بود بزحمت ان را چید و در دهانش گذاشت و گفت :" شیرین است .شیرین" زندگی همراه جبر است و همراه انتخاب تو یک گام خوشایند بساز .


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 19:59 موضوع | لینک ثابت


حقیقت ذهن

وقتی تنهایی بر قدم هات سکوت می کنه وقتی تویی و اواز دلتنگی تو انموقع که ندایی از دلت بر می خیزد که تو رو میخواد داشته باشه مثل این می مونه که بخواهی با کسی حرف بزنی اما هر حرفی به معنای حرف زدن حقیقی نیست گاهی تو از صدای درن میترسی صدایی کهب ه تو می گه بایستی یا حرف نزنی یا الان شکست می خوری این همون صدایی که از صدای حقیقی باید تشخیص بدی ... روزی زنی به همسرش در موقع مرگ وصیت می کند که :" من انقدر عاشقت هستم که می خواهم تو هرگز به من خیانت نکنی و بعد از مرگم با کسی ازدواج نکنی وگرنه مثل یک شبح امانت نخواهم داد" بعد از سه ماه از مرگ ان زن مرد زوجه ای را انتخاب می کند اما شبها یک شبح بر او مستولی میشد و با او حرف میزد و میترساند...مرد دیوانه شده بود و نمیدانست چه کند...تا انکه نزد استادی رفت و موضوع را به او گفت ...استاد درجواب مرد گفت که :" ان شبح احتمالا شبح باهوشی است که بر تو نازل میشود و از اتفاقات افتاده و غیب اینده خبر میدهد تو باید از او یک سوال کنی وقتی که امد!" ...مرد پرسید چه سوالی؟...استاد گفت این بار که به سوی تو امد یک مشت سویا در دستان بگیر و از او بپرس مشتم چند تا سویاست؟ ...شب هنگام وقتی مرد خوابیده بود شبح بر او نازل شد:"امروز به دیدن استاد رفته بودی نه؟" و مرد به محض از خواب پا شدن یک مشت سویا برداشت و رسید اگر واقعی هستی در مشتم چند تا سویاست؟ و شبح برای همیشه ساکت شد! برای بی خیال بابا شدن باید توهمات را بزدایی پرستارانی هستند که جلوی پنجره نوزادان را محکم بر بغل می فشارند چون میترسند که مبادا از دستشان بیفتد یا پرتش کنند یا ترس از شکست و ... حقیقت را در ذهن بیاب. 


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت


سکوت بزرگ

هر جا رنگی به معنای رنگ نیست گاهی رنگ بی رنگی را تداعی م یکند و بی رنگی نوعی رنگ را !!! سکوت سرشار از ناگفته هاست مخصوصا اگر حرف انقدر زیاد باشد که ..انقدر وسیع باشد که نتوانی بر زبان بگنجانی ... استاد هاکویین بسیار معروف بود شهرت او بیشتر بخاطر پاکی وی بود در همسایگی او یک دختر بسیار زیبای ژاپنی که والدینش کشاورز بودند زندگی میکرد روزی والدین متوجه شدند که دخترشان حامله است !!! پس به ضرب و شتم او پرداختند و خواستار این بودند که بدانند ان مرد که بوده است ؟ دختر گفت ان کار استاد هاکویین بوده است ... و والدین نزد استاد امدند و با توهین ها او را به باد شماتت گرفتند استاد در جواب انها تنها گفت :"بله! که اینطور؟!" موقعی که نوزاد بدنیا امد ابرو و حیثیتی برای استاد باقی نمانده پس نوزاد را نزد او گذاشتند ...استاد باز تنها گفت :"بله!که اینطور؟!"و با همه ی مشقت های بزرگ کردن یک نوزاد  با گرفتن راهنمایی چون مادر و پدری به او می پرداخت از شیر تا نظافت او ... زمانی که نوزاد یکساله بود دختر اعتراف کرد که او از مردی که در بازار ماهیگیران یوده باردار شده است و اینبار همه با عذر خواهی نزد استاد امدند و پوزش خواستند استاد تنها گفت :"بله !که اینطور؟!" ...برای بی خیال بابا بودن باید بدانی در همه جا نباید درگیر بحث باشی باید کمی هم صبور باشی وگرنه مثل کسی که در باتلاق افتاده با تقلای بیشتر بیشتر تر فرو خواهد رفت.


 

نوشته شده توسط در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت


کور و چراغ

راه سخت است اما مردمان سخت از ان راحت عبور می کنند این چهره ی واقعی انسانهای قدرتمند است اما هر قدرت به معنای رها کردن قدرت در ید سرنوشت نیست هر مفهومی مفهومی دیگر را بر می انگیزد باید بتوانی که خودت را پیدا کنی وگرنه می میری بلاخص که به خودت زیادی مغرور شوی روزی کسی که اشنا به ذن بود به هنگام شب چراغی را روشن کرد و بدست نابینایی داد تا به خانه اش برود در زمانهای قدیم در ژاپن چراغ ها با کاغذ و یک شمع کوچک در درون ان ساخته می شدند ناگهان نابینا معترض شد که مگر نمیبینی من نابینا هستم چرا بدستم چراغی می دهی تا به خانه بروم ؟ صدای ارامی گفت :" این چراغ را به تو می دهم که انکس که در شب تو را نمی بیند به تو برخورد نکند ." نابینا ساکت شد چند قدم دورتر نرفته بود که ناگهان کسی به او طعنه زد نابینا فریاد زد :" مگر کوری نمیبینی که در دست من چراغی است ؟" صدای ارام گفت برادر چراغت ولی خاموش شده است ... اگر مغرور باشی که چراغ داری اما قدم هایت را درست برنداری چراغ تو نابود خواهد شد .


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت


استاد و فنجان چای

هر کلامی در معنای ماورای خود است اما اگر تو بعد بالاتری نداشته باشی تو هرگز حقیقت را در نخواهی یافت شاید علت عمده مشکلات درک همدیگر در این هست روزی استاد دانشگاهی  بعد از مدتها موفق شد تا برای ملاقات با استاد بزرگ ژاپنی - نان این - اجازه داشته باشد نان این برایش چای اماده می کرد می دانید که که در ژاپن بر خلاف نوشیدن چای معمولی انها مدتی بوی چای را درک می کنند سپس به طمع و شاید قبل از نوشیدن یک نفر با نوای یک فلوت سکوت فضا را پر کند این یعنی نوعی تجربه یعنی نوعی درک واقعی نوشیدن چای یعنی نوعی مراسم کوچک !!! ولی نان این تنها فنجان چای مهمان را پر می کرد تا اینکه استاد دیگر خود را نتوانست کنترل کند و گفت :"استاد چای از فنجان بیرون میریزد " و استاد نان با درک بالای خود به او گفت :" چگونه میتوانم به تو که ذهنت انباشته است و جای خالی نیست درسی بیاموزم ؟" شاید این تنها درس استاد به ان استاد دانشگاهی بود و شاید کل درس لازم او برای زندگی ... برای اینکه همه چیز ان باشد که تو می خواهی باید وسیع باشی وگرنه تو فضایی به نام بی خیالی نخواهی داشت!


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 22:2 موضوع | لینک ثابت


ابیات نیمه تمام ...

دنیا معنای خود را دارد هردنیایی در قضاوت زود به بیراهه کشیده میشود پس برای داشتن بهترین دنیا باید قضاوت زود نکرد و باید تا اخردانست ... روزی از یک استاد چینی پرسیدند ویژگی اشعار شماها چیست ؟ ساختار شعر شما چگونهاست ؟ استاد گفت دراین منطقه شعر از چهار مصرع تشکیل میشود که مصرع اول پیش گفتار است مصرع دوم ادامه ای بر پیشگفتار مصرع سوم که مرتبط با دو بیت قبل نیست و بیت چهارم که همه ی این ابیات را به هم متصل می کند ... برای مثال بهاین شعر ژاپنی گوش کن :
دو دختر زیبا بودند

دختر اولی بزرگتر از دختر دوم بود

شمیشیر زنان بزرگی بودند مردان زیادی را با شمشیر به تسلیم وا می داشتند

اما این دو دختر با چشمانشان مردان را تسلیم خود می کردند.

برا ی بی خیال بابا بودن باید بتوانی درک کنی و برای درک کردن باید خوب گوش کنی و بدانی انوقت اعصابت ارام  می ماند.


 

نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت


قاضی پنبه ها

هر چیزی معنای خود را دارد ولی این معنا باید در جای خود قرار بگیرد تو امکان ندارد که بخواهی همه چیز را مستقیم در بیابی پس معنا را از راه هوش بدست اور... برای با هوش بودن باید هوش تو عمل درست را منجر شود ...وگرنه هیچ هوشی خود را به بار نخواهد نشاند ... روزی مردی نزد قاضی رفت و شکایت کرد که هنگامی که به شهر شما وارد شدم و زیر سنگ بودا خوابیده بودم کسی پنبه های او را دزدیده است و تعدا پنبه ها سه کیسه است ... قاضی به محل اتفاق رفت و چون چیزی دستگیرش نشد به نگهبانان دستور داد سنگ بودا را به جرم دزدی به دادگاه بیاورند !!! مردم جمع شدند ایا قاضی سنگ بودا را به جرم دزدی متهم کرده است ؟ هنگامی که ازدحام زیادی در برابر دادگاه بود قاضی در ورودی دادگاه وقتی ازدحام را دید به نگهبانان دستور داد همه ی مردم را به جرم شلوغی و بهم زدن نظم جامعه دستگیر کنند مردم به داد و بیداد برخواستند و فریادهای خواهش و ... بلند شد ...قاضی گفت همه شما را می بخشم فقط به جرم بهم زدن نظم همگان سه کیسه پنبه باید جریمه شوید و بدین ترتیب دزد شناخته شد ... هر فنی به هوش نیاز دارد همه چیز از لابلای قواعد نیست اگر می خواهی بیخیال بابا باشی باید باهوش باشی .


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت


عصاره تعلیمات

هر عصاره ای از تلاش ها و مجموعه اموزش ها می تواند بسیار کوتاه باشد هیچ دلیلی برای ایفای یک طومار از بازگشت اموزش ها نیست تو تنها باید عصاره را پیدا کنی و بی مقدمه بدون اضافات در ان حل شوی چیزی غیر نیست و هر چیزی در تو می تواند تو را از مفهوم اصلی دور کند پس ساده عصاره درک خود را بیاب کاکوئا بعنوان اولین استاد ذن ژاپن اوازه ای بسیار نتوانست بعد تلاشهای بی شمارش کسب کند چون که تنها کل اموخته هایش در عصاره یک نت فلوت جمع شده بود و مردم انتظارات دیگر داشتند  برای همین او به بلندترین نقطه ی کوهی صعب العبور رفت و سالها از او خبری نشد تا اینکه پادشاه بیک باره او را خواست ببیند پس او را به نزد پادشاه اوردند پادشاه در یک جمع بزرگ از او خواست برای انها نطقی بکند انها را به روشنی برساند ...همگان منتظر بودند جمع ساکت شد و استاد کاکوئا فلوت خود را نواخت ...تنها همین ... بی کلام بی اضافات ... از ان ماجرا دیگر کسی حتی استاد را ندید ... اخرین دیدار او دیدار با پادشاه بود ...


 

نوشته شده توسط در شنبه دوازدهم فروردین 1391 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت


ریشه ها ...

ریشه ها تا تو میتوانند ادامه یابند این تو هستی که ریشه ها را وسعت می دهی و به وسعت انها رشد را هدیه می کنی ریشه ها تولد استواری اند وگرنه هرچقدر بالاتر بروی به نقطه ی سقوط نزدیک تر خواهی شد اوج برای دوام به ریشه نیاز دارد این تو هستی که باید وسعت ریشه و قد کشیدن را بتوانی تنظیم کنی و برای تنظیم تو باید طبیعی باشی وگرنه هیچ چیز نرمال و درتوان خود نخواهد بود روزی کسی دعا می کرد :" خدایا پارسال دعا کردم همسایه بغلی ام که مریض است خوب شود ولی خوب نشد آن فلجی که درمانده بود را دعا کردم که خوب کنی ولی خوب نشد به دوستم که ورشکست شده بود دعا کردم که نجاتش بدهی ولی او در باتلاق روز بروز گرفتار تر شد و تو کاری برایش نکردی حالا امسال دعا می کنم که اگر تو من را ببخشی من هم قول می دهم که تو راببخشم !!! ریشه هایی که وسعت نداشته اند بارهای قامت بلند را هم نخواهند توانست تحمل کنند اگر رشد نمی کنی یا رشد تو در جایی متوقف شدهاست باید بدانی ریشه ات وسعت خود را نداشته به سراغ ریشه ها برو خودت ، افکارت ، احساست و زندگیت ریشه تو هستند وگرنه مجبور به عجز و دروغ خواهی شد به دوز و کلک به رند بازی و حقه بازی و به کوته بینی !!! و غرور بی جا و مطالبات طلبکارنه !!! زندگیت را رنگ دگر بده ... زندگیت را دوباره بساز ... بلندی ها و رشد ها در انتظار تو اند ...


 

نوشته شده توسط در شنبه پنجم فروردین 1391 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت


همه چیز ساده است

تا از انچه که بدان  زنجیری رها نشوی چیزی غیر و نتیجه ای غیر را نمی توانی درک کنی همه چیز به این جدا شدن از انچه هستی از سنت ها و از امیال گذشته بستگی دارد باید چیزایی را پاک کرد و در مقابل چیزهایی که سد روانشدن و جاری شدن را می گیرد چنگ انداخت میلارپا نزد استاد بزرگی رفت و از او خواست که مرشد شود مرشد گفت تنها شرطمتسلیم شدن توست ... میلارپا گفت بسیار خب من تسلیمم .... او مردی بسیار جذاب و با جاذبه بود مرشدان قدیمی به او حسادت می کردند پس بنزد استاد رفتند و گفتند او هنوز تسلیم واقعی شدن خود را ثابت نکرده او را امتحان کن ...مرشد گفت چه کنم ؟ و پاسخ این بود به ناممکن ترین ازمون ها بیازمای ... روزی که بالای کوه بودند استاد یکدفعه گفت میلارپا اگر تسلیمی به پایین دره بپر و میلارپا بدون تفکر خود را پرت کرد همه با تعجب به پایین دره که ساعتها طول می کشید رفتند و میلارپا را روی تخته سنگی در حال مراقبه دیدند چگونه ممکن است ؟ وقتی از میلارپا پرسیدند چه شد ؟ او گفت وقتی تسلیمی همه چیز ردیف است ... اما انها گفتند این تصادفی بوده ...روز دیگر در دهکده خانه ای در حال اتش گرفتن بود مرشدان گفتند استاد باز هم او رابیازمای .. استاد گفت میلارپا اگر تسلیمی به درون اتش برو و تا اتش به خاکستر تبدیل نشده انا بمان بعد از ساعتها او زنده بود !!! و همگی گفتند تصادفی است ... روز دیگر قرار شد که از طول رودخانه رد شودند استاد گفت میلارپا قایق ران فراموش کرده بد قولی کرده و نیامده س برو به ان سوی رودخانه و اورا خبر کن میلارپا روی اب راه رفت ! وقتی از او پرسیدند چگونه می توانی ؟ او پاسخ داد نام استاد ! او است که کار می کند نه من ! و استاد با خوداندیشیدید که کاری نمیکند نکند نام من معجزه می کند پس برای راه رفتن روی اب اقدام کرد و غرق شد ! هرگز خود را برتر از عالم ندان عاقلتر بهتر تر و ثروتمند تر ر چقدر فکر کنی که همه چیز ساده و احمقانه است قادر تری سخت نگیر و بگذار اتفاق ها بیفتند !


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ساعت 22:55 موضوع | لینک ثابت


بدرود قهرمان سوخته ...

با اخرین نای یک احساس می ایم برای انچه که تماشای سکوت ابدیت رادر نمایش پرده ی خاموشی دارد می کشاند نم م ترنم قلبم مب چکد و دامان خیس گونه هایم سرشار ازاحساسهایی است که چنددقیقه بعد می خشکد قهرمان داستان ما رفت تماشای سوگ این تماشاهمه ی خیال ادمیت را از ترواش سنگریزه های این سکون به یغمای اسمان نیلگون می کشد ان قهرمانی که روزی افق دید همگان بود روزی حسرت ساز تمام ادمهای این دیار بود افتان و خیزان در دامان کوی و برزن تنها و یکه و بی  اعتنا دارد میرودمیرودبا همه ی تنهایی خویش میرودشایدخرین پناهگاه خویش رابیاید ان قهرمان دارد میرود ان قهرمانتاریخ دارد میرود و میمیرد و روزی که ابدیت تماشای تمام خیال رنگی او را سیاه و سفید میدید او بود که می سوخت او بود که نگاه هیز را داشت به دوش می کشید ان قهرمان نیست با دامی که از جوانی بدوش کشید و اینک تمام عمر بود که داشت قهرمان سوخته زندگی می کردو انگاه که قهرمانی نتواندهیچ زندگی و خودش را تحمل کند دست به فراموشی زندگانی می زند و خودرا تمام می کنداین همان بود که بود و حالا چیزی جز ان یاد بر باد رفته نمانده ان ادمهایی که روزی نقش خاطره ها را بر او زدند زندگی و سرنوشت را بر او هموار کردنداو را از خود گرفتند...


 

نوشته شده توسط در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ساعت 8:33 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ساعت 7:23 موضوع | لینک ثابت