احسان

https://telegram.me/ehsanjafarifar

+ تاریخ چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴ ساعت 18:11 نویسنده |

گوش بسپار اوای خیال تو در نیمه های شبم به گوش می رسد سوزی که گدازش بر خیالهای خاموش من چنگ می زند  زیر و رویم میکند و مه بغض تبسم اندیشه ام می خشکاند دردها دیده ام تا از همهمه ی یاد تو رها شوم ولی باز در اعماقم به خیال تو پناه می گیرم چون کودکی در اغوش امن مادرش ...نبودی فریاد  و هق هق زمان بشنوی و مرادر گذرهای کم عبور ادمی ببینی تنها در کنج خیالات مبهوت در تماشای تو و سخن  های میانمان ! نمیدانی با کدامین ناله  ها به خود زخم می زدم تا به خلسه ی تو برسم ولی  رویای تو از من عبور می کرد چون تو و من  بی جسمی میشدم که در جسم جا مانده در پشت زندان  لحظه ها رفتن تو را خیره میرفت نه می توانم  هاله ی بودن  را ترک کنم نه فراموشت کنم دارم فقط درخود به ایستگاه تماشای درونم بسته و مبهوت می شوم که ایا این من ازادم یا اسیر خاطرات خیره به تو...  ..در میان دیوارهای هرم احساس  

دفنم کنید شاید روزگاری عجایب احساسم ثبت شود

+ تاریخ چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴ ساعت 18:8 نویسنده |

با تمام زنان می‌خوابي اما فقط یک زن، خواب را از چشمانت می‌گیرد...

به تمام زنان زنگ می‌زنی اما فقط صدای یک زن در گوش‌ات زنگ می‌خورد

به تمام زنان دوستت دارم می‌گویی اما فقط برای یک زن لب‌هایت می‌لَرزد

با تمام زنان سیگار می‌کشی اما فقط یک زن در جعبه‌ی سیگارت صدایت می‌کند

برای تمام زنان شعر می‌گویی اما فقط یک زن در شعرهایت راه می‌رَود

فقط یک زن زنی که تو را هرگز نمی‌شناسد...!!!

صدف_درخشان

+ تاریخ یکشنبه ششم دی ۱۳۹۴ ساعت 21:56 نویسنده |

+ تاریخ یکشنبه ششم دی ۱۳۹۴ ساعت 2:33 نویسنده |

+ تاریخ یکشنبه ششم دی ۱۳۹۴ ساعت 2:32 نویسنده |

141778401517532

+ تاریخ یکشنبه ششم دی ۱۳۹۴ ساعت 2:32 نویسنده |

  • وقتی ایده ال گرا بودم نترسیدم .. خواستم در رویاهایم جهان را بیافرینم ... مثل همون تصویری که تو ذهنم داشتم ... اونقدر پیش برم که سرزمینی به وسعت بزرگتر از جهانی که می شناختم داشته باشم ... هیچ موقع نترسیدم که رویاها به حقیقت نرسن یا چرا باید اینجوری باشه ... نلرزیدم فقط با خودم گفتم این دنیای منه ... چیزی که حق دارم تو زندگی تا زمانی که زنده هستم و از وقتی خودمو شناختم با خودم داشته باشم ... سالها گذشت و افتان و خیزان زیادی تو زندگیم اتفاق افتاد .. دونستم که ارزو ها تحقق نیافتند ... مردم می گن بنظر خیلی با تجربه به نظر میام اما من فقط دونستم که چی ها رو تو محاسباتم وارد نکردم ... و چیارو باید تو هر چیزی وارد کنم ... و همیشه به ادمها سفارش می کنم .. با ارزو هاتون زندگی کنید نترسید که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد وقتی ارزو داشته باشی یاد خواهی گرفت که چیارو باید تو زندگیت وارد کنی و چیا مهم نیستند ... فقط چند سال کافیه .تا ابد . تا پرواز ابدی

+ تاریخ جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 3:59 نویسنده |

دنیای رجز خوانی از کشتی کج تا موزیک غرب و از رفتار های بچه های پایتخت نشین تا امروزه ادعاهای دیگر گویی هوادارانی برای خود پیدا کرده است امروز می بینم کسی خودش را بهترین نوازنده گیتار ایران دیگری خودش را بنیانگذار در خاورمیانه و سومی هم از بی بدیل بودن خود حرف ها می زنند ... ایا واقعا معیار و ملاکی هست ؟ ... یا مثل موسیقی های رپ که شروع نکرده می گه همتون جوجه هستید بیایید این میکروفونو از دست من بگیرید !!! فقط رجز می خونن ... توی یک پستم که در خصوص قدرت نمایی و قدرت بود فک کنم مصداق هایی دیگری برای اون حرفام داشتم ... دنیای چشم در چشمی ما از همین جا ناشی می شود ... که هر کس سعی می کند بالاترین باشد و البته تا به امروز هم بنظر می اید کسی تا کنون در چنین جایگاهی قرار نگرفته است ... برای اینکه همه سراب و کذایی بوده اند ... امروز ماشین گران میخرند ولی این ماشین جواب گو نیست نمی دانند باید چه بکنند ! ... خانه ، تحصیلات ، کتاب و اوازه ... اما همه اینها گویی مشت کردن هوا است ... همه چیز بر باد فنا است ... و اینجا تازه می فهمی که هنوز زندگی نکرده ای اما بنظر صاحب زندگی شده ای ... یکی از اشکالات مردم اینست که سعی می کنند ابتدا صاحب زندگی شوند تا زندگی کنند !... و با توجه به اینکه هرگز زندگی شان درست نبوده تا اخر عمر نه صاحب زندگی بوده اند و نه زندگی کرده اند ... هر چقد رکه بیشتر دقت می کنند لنگ بودن را بیشت راحساس می کنند و اینجاست که دنبال مقصر می گردند ... شوهر مقصر است خانواده مقصر است دولت مقصر است معلمان مقصر است فقر مقصر است امکانات مقصر است و همه و همه و همه مقصرند بجز خودشان !... گاهی خدا هم مقصر است ... و گاهی با توجه به تبلیغات وسیعی که از اومانیسم شده است حتی خود را مقصر می بینند ولی اینکه چرا واقعا مقصرند را نمی فهمند ... انچه توضیح می دهند شنیده ها و یا دگرفته ها از این وان و کتابهاست ! ... ولی خود به کشفی نرسیده اند !... از کس پرسیدم تو که زنجیر زن امام حسینی می تونی واقع کربلا را توضیح دهی ؟... و برای من از داستان حضرت زینب و سایه و پنجره گفت تا ... در این لحظه به او استاپ زدم که ایا داری انچه از نوحه ها شنیده ای را می گویی ؟ ایا کشفی داری که حرفت امای ترا داشته باشد ؟ ... و او جواب داد نمی داند ... پس اینکه تو در زندگی چیزی را توضیح بدهی که روزی شنیده ای با چیزی که خودت فهمیده ای تفاوت عمیق دارد . اما مردان بزرگ و تاریخ ساز متفاوتند انها راه خود را پیدا کرده اند بیل گیس درس را کنار گذاشت زیرا درس راه او نبود و امروز به جایی می رسد که برای دارندگان مدرک دکتری از بهترن دانشگاه ها نیاز میکند و ترجیح می دهد خودش تست بگیرد و به مدرک و گرید انها توجهی نمی کند شاید به این خاطر که ببیند ایا کسی که برایش قرار است کار کند هم جهت با او فکر میکند ؟ ایا واقعا در مسیر خود که مثلا تحصیل بوده است به بالاترین سطح یعنی دکتری رسیده است یا مثل فارغ التحصیلانی که با بالا بردن دانش سعی در استخدام و جیره خوری دارند در این مرتبه قرار دارند ... من مثالهای زیادی دارم از اینکه خیلی ها با کشف خودشان حتی بعد از چهل و پنجاه سالگی به موفقیت رسیده اند ... موفقیت انها سهم جزیی راه انهاست وگرنه انها بزرگنتر از این حرفها هستند که جایزه نوبل تا بزرگترین شرکتها و مارکتها را یا هنرمندان و پزشکان و مهندسان را در بر گیرد ... انها در مسر خود سعی کرده اند بهترین باشند حالا چه کسی بهترین است ؟ بیاد جمله ی دوستم افتادم که روزی صحبت شد که استاد شجریان ممنوع الصدا شد و او جواب داد هر کس دیگری بود الان سر به نیست شده بود ! .... باید خودتان باشید مسیر اشتباه شما را مصرف کننده و الت دست می کند ... شما را به خاطر پول خائن ، ظالم ، بی رحم و هر چیز دیگر که فکر میکند تربیت می کند ... نگذارید کسی که خودتان نیست تربیت شوید ... و انوقت راه ترا خواهد خواند .
+ تاریخ جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 3:55 نویسنده |

هنوز نمی دانم چقدر نیازمندیم ؟ هر کس به اندازه ای نیازمند است اما گویی بعضی ها بیشتر نیازمندند ... حرفم با همه اون هایی هست که با زیرکی و دزدی دست به غارت می زنند بقول دیالوگ های فیلم ها این دست عادت کرده ! .. بله واقعا دست عادت کرده است وگرنه بالاتر از این ماشینی که انها سوار می شوند شاید ماشینی نباشد گران قیمت ترین خانه والبته بین خودمان بماند هر کجای جهان باشند بیشتر از عرض شانه هایشان وسعت ندارند .. خوبی ثروت خوردن اینست که خانه ی ادم رابزرگتر می کند اما خود طرف بزرگ نمی شود وگرنه امروز بعضی ها به اندازه دایناسور بودند ... اگر به اندازه داشته ها یک نفر چاق یا قد بلند می شد یعنی مثلا برای هر یک ریال یک سانت قد می کشید انوقت من می توانستم توجیه بکنم که ترس از موجودات بزرگتر دیگر برای بقا باعث شده است که انها با بیر حمی دست به غارت بزنند اما مسئله اینجاست که هیچکس این گونه نیست ... ادم ها حسابشان بزرگ می شود نامشان بزرگ می شودماشینشان بزرگ می شود اما خودشان در همان اندازه اند !... لباس انها تغییر می کند اما این لباس در حمام بدردشان نم یخورد وان حمام بزرگ دارند ولی در اتوموبیلشان این وان بدرد نمی خورد ... همه چیز مثل سراب می شود که فقط در جای خودش لذتش وجود دارد ... اما این لذت بنظر من یک لذت عمیق نیست زیرا روحی زخم خورده است که این ثروتها انرا نمی تواند مداو کند ... یاد اولین دزدی اگر بیفتی  انگاه می فهمی که از چه حالی صحبت می کنم ... من اول دبستانم یادم است سر درس املا دیدم بغل دستی من کتاب را از کشوی میز کشید عقب و از روی ان نوشت ... من رویم را برگرداندم ... جایم را عوض کردم اما ردیف سوم نیمکت جلو و بغل دستی جدید من این کار را هم کرد ... من نیم نگاهی به کتابی که او واکرده بود انداختم اما روی دفتر املایم خوابیدم تا مبادا وسوسه شوم ... املا تمام شد اما من می خواستم به معلم بگویم که چه دیده ام ... اما دوستم یک جلد دفتر که فانتزی بود را نشانم داد و گفت این را به تو می دهم اگر نگویی .. من نگفتم نه به این خاطر که وسوسه جلد شدم بلکه به این خاطر بود که عاشق التماس کردنش بودم ... سر راه من جلد را گرفتم اما بعد از خداحافظی چیزی عذابم میداد سریعا کیفم را به پدرم دادم و دوان دوان تا مدرسه دویدم تا جلد را به دوستم پس بدهم و همین کار را کردم ... صحبتم اینست که یک نفر هر چقدر ثروتمند باشد ولی تنها می تواند زخم هایش را بپوشاند همان زخمی که با اولین خطا بر خود زد ... ثروت های بیکران دست این و ان زخم زدن به جامعه نیست زخم به خود است !... و اینجاست که من تفاوت زیادی بین ثروت ربودن با ثروت ساختن قایلم ... زیرا دزد دسترنج دیگران را می برد ولی ثروت ساز خود ثروت می سازد ... هنری فورد می گوید اگر تمام دارایی ام را همین الان از دست بدهم مطمئن باشید چند سال بعد همین قدر دوباره دارم !... بله او دارد زیرا چیزی را با خود دارد که هیچ ثروتمند دروغین دیگر ندارد ... هنری فورد خودش را دارد ... و تفاوت اینجاست که اگر دنیا با تمام زیبایی ها و امکانات و ثروت و دولتها در اختیار تو باشد ولی تو مال خودت نباشی تو فقیری ... بسیار فقیر ... امروز وقتی انگلیس یا امریکا از اخلاق صحبت می کند من بیشتر احساس می کنم که انها برای پوشاندن زخم های روح خودشان دارند تلاش می کنند ... زیرا استعمار و یغما انها را زخمی تر کرده است ... هر چقدر که دارند باز هم از اخلاق و انسانیت م یخواهند صحبت کنند ... میخواهند پیشتاز باشند ولی زخم عمیق تری دارد احساس می شود زخمی که با تیغ برنده تر از قبل دارد انها را می ازارد و ان توهم و دروغ به خویشتن است ... پس فردا زخمی ترش خواهم دید با همه ی دنیای که صاحبش حتی اگر شوند ولی شاید بدنبال پیری فرزانه بر  کلبه ای دوردست روند تا نور انها باشد ... اسکندر مقدونی قبل از مرگ از دهکدهه ایم یگذشت که اوازه پیری فقیدرا شنید پس قبل از عزیمت تصمیم بدیدار او گرفت ... گفتند کنا رودخانه است ... او در کنا ررودخانه پیر مردی عریان را دید که داردحما م افتاب می گیرد پس بالا سر او رفت و گفت ایا تو ان عارف هستی ؟ پیر مرد گفت اینگونه می گویند ..اسکند گفت من اسکندر هستم و  با لشکری بزرگ امده ام ولی دوست دارم درسی از تو یاد بگیرم ... پیرمرد گفت به کجا لشکر می کشی / گفت برای تصرف سرزمین شما و جهان ، پیرمرد پرسید بعد از ان چه خواهدشد ؟ - گفت : حاکم جهان خواهم شد -پیرمرد پرسید و انگاه ...؟ - اسکندر گفت انگاه ندارد دیگر حاکم می شوم و نسل من حاکم خواهد ماند - پیرمرد گفت دانستم - اسکندر گفت چرا چیزی نگفتی بگو تا هر چقدرزر بخواهی بپایت بریزم - پیرمرد پاسخ داد اگر چیزی بخواهم انرا انجام می دهی - اری - پیرمرد گفت لطفا از جلو من رد شو زیرا که سایه ات جلوی تابش افتاب را گرفته است ... اسکندر ناراحت شد و چون فکر کرد او ابله است رهایش کرد دریغا که چند روز بعد خود مرد .
+ تاریخ جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 3:50 نویسنده |

ادرس فیس بوک

ehsan far

+ تاریخ پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 21:55 نویسنده |

قصه ی صحنه ها از می رسد من زدوده از چشم و نگاه ها به سوی ابر ها می روم ردای باد هم من را به یوغ خستگی می کشدو انگار تمام اسمان برنگ شفق درمی اید نمی دانی که در هجوم تسمه های اسارت من رنگ باخته از خون را به بوم کرانه ها  رنگ می کنم و نگران یک روزی در فردایی هستم که شاید تصورم گم شدن در لابلای احسساس ها و یا اه های دلسوزانه  خواهد بود من هیچ با خودبهمراه ندارم جز افسوس انچه می توانستم و انچه نشدم یا نتوانستم شوم ... حالا طعنه ی روزگار من را می راند سینه ام به زخم تلنگر های این روزگار سرخ است و شکننده اما می نویسم تا پیش بروم باز در هوای خواهش های بودن در تکیه بر رویای خواب ها ... بر مرگ ها ... و داد های بیدادم که تا مرز ذهن های فراموش کرده می رود... با نشستن بر استراحتگاهی مزین به یک کنج دنج که می توانم صورت روزها را در چشمه  های چشمانم بشویم و انگاه با طراوت یک لحظه ی زندگی بزندگی برسم و دوباره انرا ببینم .... نمی دانم درافق های دور دستی یا در کنار ثانیه ی رسیدن ...ولی می دانم در بانگ ارامشی  در سکوت شکستن ها من برای گشودن بال ها خود را به باد ها درافق ها سپرده ام اندکی به انتظارم بنشین تا از این پهنه های بن بست از قله های سرد بگذرم ... اندکی صبر کن که عمرم می گذرد فقط اندکی تا نکند که برسم و تو نباشی ... اندکی صبر کن ...اندکی...
+ تاریخ شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ ساعت 15:25 نویسنده |

باران بود بارانی از خیال تو بود با چشمی که نگاهش سوی یک جاده ی بی انتها بود ... من بودم تنهایی بود و چتری که باید بدست می گرفتم ... اما دلم باران می خواست دیدار یک سایه ی اشنا در قلب این جاده ی دور افتاده می خواست... خیالم می تازد باران میبارد من زیر این دو هجوم وحشی زنجیر ارزو را به پای قلبم بسته دارم انرا باغوش گرفته ام چمدانم پر از یک ارزو است می خواهم فرار کنم اما ...دلم فقط باران می خواهد ...
+ تاریخ جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 12:22 نویسنده |

نمی توان قصه هارادر دشتخیال جست نمی توان زندگی رادر جهانیافتنه..نه نه می توان از پنجره به یکریافت رسید نه با بودن در یک باغ ... همه چیز به دریافت بیش از انچه که لازم است مربوط می شود ... روزی فرید صوفی بزرگ که اواازه اش در همه جا پیچیده بود باعث شد که علاقه پادشاه برای دیدن او شدید تر شود لذا بدیداراو رفت و انگگاه به پای استادافتاد و هدیه گرانبهای خود را که یک قیچی الماس نشان بود به او داد استاد نگاهی کرد و سپس به پادشاه گفت از هدیه اش متشکر است اما او به نخ و سوزن احتیاج دارد نه قیچی ! پادشاه جوابی کرد و گفت اگر نخ و سوزن داشته باشید به قیچی هم احتیاج پیدا خواهید کرد . فرید گفت : نه من فقط برای وصالها استادم نه برای انفصال ها و بریدن ها قیچی شما همه چیز را جدا می کند تمامی تدریس من عشق است یعنی اتصال بهمه چیز . من به همه می اموزم تا با هم یکی شوند پس به نخ و سوزن احتیاج دارم تا مردم را به هم وصل کنم لطفا دفعه بعد که امدید با خود نخ و سوزن بیاورید ." ما واقعا نم یدانیم که این پند استاد چه تاثیری روی سیاست و رفتار پادشاه داشت اما این دیدار یک دیدار ساده و این عبارات عبارات ساده از یک فرد معمولی نبود ! گاهی فقط یک اشاره یک تحول در یک  نفر یک سرنوشت یک جهان بوجود می تواند اورد فقط باید اجازه بدهی کهاین درک در توبوجود اید .همیین!

+ تاریخ شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ ساعت 0:6 نویسنده |

سپیده صبح می تابد هیاهوی شب خوابیده است رنگها بیدار شده اند افق ها را می توان دید و ندای قلب من من را به نوشتن فرا می خواند جایی که کسی نیست و برای خودم می نویسم ساکت و ارام ... نمی توانم بگویم برای تملک چیزی یا کسی هستم اینجا من عریان با احساسات تنیده در نوشته هایم تنهام پس جایی برای فراموش کردن خود ندارم ... جایی برای رقابت و احساس خارجی ندارم من خودمم خود خودم رامی نویسم ... و خودم را رو می کنم چه خوب چه زیبا چه قبول چه رد چه و چه  چه ... بیاد داستان پادشاهی م افتم که باغ خشکیده خود را دید در تعجب ماند و برای شنیدن علت خشک شدن درون باغ قدم برداشت ... بلوط خشکیده بود و با خود می گفت من می خواستم از کاج بلندتر شوم اما چون نتوانستم خشک شدم ، کاج گفت من دوست داشتم میوه هایی چون تاک داشته باشم اما چون نداشتم حشک شدم و تاک می خواست چون گل رز باشد و چون نتوانتسته بود خشک شد ... پادشاه به سراغ گل رز رفت ارام و زیبا بود شکوه و سبزی اش باغ را مسحور کرده بود بیاد اورد روزی را که انرا کاشت انرا برای شادی دل کاشت و حالا ان گل دلش را شاد می کرد گل ارام بود و خود خودش ... هنوز سبز بود ... هنوز به بلندی کاج و تنورمندی بلوط یا شیرینی انگور نبود اما زیبا بود ... من این داستان را دوست دارم ... اگر بخواهی دیگری باشی مثل دیگری شوی ... خود را ببازی و قدم در جا پای دیگری بگذاری تو شکست می خوری بنظرم می اید باید ابتدا گوهر درونی خود را بیابی

+ تاریخ یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 23:49 نویسنده |

بر گوشه های کاغذم قصه ایست از گذر ترس ها از تابش چراغ هایی که بر قوس کمربند جاده هابیداری افق ها را بچنگ گرفته اند ... سر از رویای تاریک دلم در می اوری اما طرح  ارزوی رویایم را گوهر تابناک یک لبخند می تواند روشن کند ،گوهری سوار بر رکاب چرخ نگاه تو بسویم...رد پای من ناتمام و مهار نشدنی در تن پوشیده ی حرفام جان گرفته اند و کسی نمی تواند این را از من بگیرد شبیه ریشه  ای که هیچ کسی نمی تواند پهنای بزرگی اش را بگیرد روزی که ابراهم لینکلن برای ایراد اولین نطق ریاست جمهوری اش ایستاد اشراف زاده ای از میان جمع فریاد زد اقای لینکلن حالا که برای ایراد نطق می روید فقط فراموش نکنید که شما فرزند کفاشی هستید که تا قبل مرگش برای ما اشراف زادگان کفش می ساخت و الان چه بسا کفش هایی در پای سناتور ها باشد ... لینکلن پاسخ داد : از شما سپاسگزارم که این موضوع را یاداوری کردید پدرم کفاش ماهر و بزرگی بود شاید من هرگز به گرد پای مهارت او نرسم من با اینکه رئیس جمهور هستم اما هرگز نمی توانم از پدرم پیشی بگیرم اما به همه ی شما اعلام می دارم که من نزد پدرم اموخته هایی اندوخته ام لذا اگر پایتان را کفش ها زدند یا مشکلی داشتند بهم خبر دهید تا شخصا به منزلتان بیایم" ... وقتی سکوت حاکم می شود می توان فهمید که هرگز ادم های بزرگ تحقیر نمی شوند چه کسی به شما می تازد  و میترساند؟ مهم این است که بدانید گوهرتان یکی است نوری که از شما می تابد یک نور بخصوص است ... فقط باور داشته باشید. 

+ تاریخ سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 22:23 نویسنده |

139045.jpg
+ تاریخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 21:22 نویسنده |

دوست دارم تمام دنیا را بند بیاورم اهنگی بگذارم و صدایش را تا سوزش گوشهایم بلند کنم همه باید من را در این لحظه تحمل کنند دوستدارم دراین لحظه مردم ازار هم شده باشم برای خودم باشم دوست دارم سر انگشتانم لبریز از احساساتم بجوشد دوست دارم ادم ها را کنار بزنم برای بودنم برای تلاشم زندگی کنم برای خودم ...و از هیچ کس نترسم برای خودم تنهای تنها ... فقط این لحظه تنها برای خودم ...روزی تمام گربه های شهر از یک موش پهلوان می ترسیدند پس سالها کسی جرات نزدیک شدن به او را نمی کرد روزی یک گربه لاغر اندام از ان شهر می گذشت و چشمش ان موش را گرفت تا خواست انرا شکار کند گربه ها از این کار او را منع کردند انها گفتند تمام گربه هایی  که با ان گربه در افتاده اند مرده  اند تو بهتر است ازاین زباله های شهر چیزی برای خود تهیه کنی اما ان گربه گوشش بدهکار نشد او به شکار موش رفت و او را بدندان گرفت گربه ها دور او جمع شدند چگونه توانستی او را شکار کنی چگونه چگونه ؟ و گربه تنها در حالی که از برابر انها می کذشت گفت : " برای اینکه من فقط یک گربه هستم من یک گربه ام " برای بی خیال شدن باید دل به دنیا بزنی دل به اب بزن چیزی این میان نیست فرهنگ ها همه  شان محدود کننده اند بشکن بتاز و پاره کن ...

+ تاریخ پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 11:16 نویسنده |

نمی توانم ا رافق ها دور شوم من هستی خودم را در اینجا باخته ام با پوچی تا کجای عالم پارو بزنم با چه برانم برای که بخوانم ؟ همه چیز در معنای خود گم شده است همه جا نیرنگ و دروغ و کلک ...تو و من چون گم شدگان در جزیره ی خود نمایی هستیم و جایی در پهنای کلمات ما بیش از منیت نمی گنجد تا بخواهی خود را رها کنی زندگی راستین بکنی زندگی و مردم بر تو فشار می اورند هر کسی در تلاش بیان کردن خود غیر خلاقانه است وانوقت تو داری له می شوی .... در مقابل بعضی ها مشخصا بدنیال چیزی اند ... هر کس با فلسفه و وسع فکرش ... وبعضی ها گم شده هایی بی هیاهو اما داغون ...روزی دای جوا به دیدار استاد باسوا رفت استاد پرسید در جستجوی چه هستی ؟ او گفت روشن شدگی ... استاد گفت تو که در خود گنجینه داری چرا در خارج بدنبال انی ؟ دای جوا پرسید گنیجه من کجاست ؟ استد گفت : ان گنجینه ی که جستجو می کنی ذات و وجود خودت است . دای جوا بناگهان روشن شد و از ان زمان به بعد به همه توصیه می کرد که گنجینه خودرابیایند و انرا بکار اندازند . گمشده ای در میان هیاهو نباش خودت باش کسی که می تواند خود رابیابد ببینید و درک کند و بدنیال گنجینه اش باشد .
+ تاریخ چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 11:10 نویسنده |

وقتب قصه ها اغاز می شود گوش ها تیز می شود گاه ادمها بعدا گوش می کنند و همه چیز محال است در بدو شنیدن ولی شدن ها بعدا پیدا میش وندمثل این می ماند که تو ذهن دیگر داشتی و امروز ذهن تو بیدار می شود تو در داخل چیزی داشتی که در بیرون انرا نمی یابی و می فهمی که ان حقیقت نبوده این حقیقت می تواند عکس خود را داشته باشد می تواند چیزی در درون تواتفاق افتد که به بعد بیرونی نیازی ندارد روزی مانجو در خارج از دروازه ایستاده بود بودا از درون فریاد زد مانجو چرا نمی ایی داخل ؟ چرا نمی ایی داخل ؟ مانجو فریاد زد من خودم را خارج نمیبینم چرا داخل شوم ؟ چه حقیقت بزرگی ، وقتی تو می دانی که تو هستی تو واقعا هستی چرا داخل شوی ؟

+ تاریخ یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 16:38 نویسنده |

کلیپ های من در سایت اپارات aparat .com

ehsan far : search

+ تاریخ دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱ ساعت 12:48 نویسنده |

پرده باز شد می نویسم تنهای تنها ... در سوی این کهکشان های ذهن ...در خیالی تنها در میان توده ی سیاهی ها ستاره ها هم انگار نیستند در سکوت بی وقفه خلوتم می کشم ارزوی دردی را که هنوز در خانه ام می سوزاند شعله های انتظار را ... این سرکشی از طغیان هجوم بی پروای یک اواست در هر زمان که باد ارام بخشی در اغوشم کشد پهنای دلتنگی ام در بیشه ای دور افتاده ساده می کند معنای زندگی ام را ... چیزی که خالص است و چون هیاهوی همهی تولد ها زیباست ... هگل اندیشه ای دارد فلسفه ای خاص دارد هگل هر انچه که هست را تز و هر انچه که در انسوی پل است انتی تز می نامد اگر تز و انتی تز برخورد کنند یک پدیده به اسم سنتز بوجود میاید که از تز وانتی تز بالاتر است ... باید دنبال ان انتی تز و بر خورد انها بود تو هستی تز اما انتی تز واقعی تو چیست ؟ تو نر هستی و دیگری مذکر برخورد شما می تواند عشق بیافریند یا نفرت یا حسرت یا ... باید بیشتر بدانم هنوز سختی تفسیر سنگی بیش نیست ...

+ تاریخ یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 22:5 نویسنده |

به اندازه ی یوغ تمام دلتنگی ها دلتنگ تر از خودم در نگاه سوی فردایم کاش یک روشنی بر من میتابید شاید یک فروغ دیگر .... تا لحظه ی سقوط نگاهی که از خود داشت فرار می کرد من می اندیشیدم در ورای به تفکری و دیگر چیزی نمانده بود جز یک شبه ادمی از میان واژه های گم شده ای که شاید در گوشه ای از دلش خود را داشت به رخ می کشید چیزی نمانده از این احساس خالی از خالی بوئن و خویشتن تمام خودگسیخته ای که داغ انرا در تماشای تشکین یک سو هستم ... باید یک روشنی ایجاد شود و این روشنی یکباره شاید به حقیقت بپیوندد مثل داشتان کیسان که از شاگردخود ابی سرد خواست تا کف حمام خودر اخنک کند شاگرد بعد از اوردن اب سطل را خالی کرد و ته مانده را بیرون ریخت کیسان فریاد زد چه می کنی؟ چرا اب رابه گلها ندادی چرا یک قطره اب را هدر کردی؟ و ان شاگر بیدار شد بعداز سالها شاگردی فریاد درون غوغا کرد او اسم خود را ب کیسون یعنی یک قطره اب تغییر داد . ان یک تلنگر بود شاید تلنگری برای من نیز بیفتد در فراسوی تعلیم در فراسوی چهار چوب ها در جایی که یک تار مو بتواند سرنوشت و دیدگاه را عوض کند ...ان  تلنگر ...

+ تاریخ پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 22:11 نویسنده |

تازه ها زیبایند اما انچه پاسخ داده شده می تواند برای تو تکیه گاهی باشد تازه ها تا تورا م یخوانند از ان استقبال کن اما وقتی مطمئن تری اقدام خود را بکن روزی به ملانصر الدین گفتند که همسرت در اب افتاده و جریان رودخانه دارد او را به سمت ابشار میبرد ملا بدون فوت وقت به درن اب پرید ولی در خلاف جریان اب شنا می کرد مردم داد زدند ای ملا جریان رودخانه از ان سو است کجا میروی ؟ و ملا در حالی که شنا می کرد داد زد :" لطفا مزاحم نشوید من همسرم را بهتر از شما می شناسم ." چیزی که بدیهی است اینست که تو چیز هایی را م یدانی که دیگری نمی داند پس گوش کن اما در نهایت کار خود را انجام بده . برای بی خیال بودن باید مطمئن از چیزی باشی .

+ تاریخ یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:55 نویسنده |

افق های زندگی بدور هر کس هر جور بپیچند معنایی را با تبلور خاص خود به ارمغان میاورند اگر ان یک جبر است با ان کنار بیا اگر جبر نیست در برابرش مقاومت کن و اگر نمیدانی کدام است صبور باش ... داستانی از بودا برایتان می گویم روزی مردی از دست ببری به سمت دره ای دوان دوان نا خواسته حرکت می کرد اما تا به انتهای راه رسید و خود را در برابر هجوم ببر دید ناگهان بی انکه متوجه شود سٌر خورد و از بوته ی توتی در دل کوه گرفت ولی دو موش در حال جویدن ریشه ی توت بودند ...پایین را نگاه کرد و ببری را دید که منتظر او است ..... ان بالا ببر و ان پایین ببر و موش ها  ...مرگ او گویی حتمی بنظر میرسید ...اما ناگهان متوجه توتی تک روی شاخه شد  در حالی که خودر ا با یک دست نگه داشته بود بزحمت ان را چید و در دهانش گذاشت و گفت :" شیرین است .شیرین" زندگی همراه جبر است و همراه انتخاب تو یک گام خوشایند بساز .

+ تاریخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 19:59 نویسنده |

وقتی تنهایی بر قدم هات سکوت می کنه وقتی تویی و اواز دلتنگی تو انموقع که ندایی از دلت بر می خیزد که تو رو میخواد داشته باشه مثل این می مونه که بخواهی با کسی حرف بزنی اما هر حرفی به معنای حرف زدن حقیقی نیست گاهی تو از صدای درن میترسی صدایی کهب ه تو می گه بایستی یا حرف نزنی یا الان شکست می خوری این همون صدایی که از صدای حقیقی باید تشخیص بدی ... روزی زنی به همسرش در موقع مرگ وصیت می کند که :" من انقدر عاشقت هستم که می خواهم تو هرگز به من خیانت نکنی و بعد از مرگم با کسی ازدواج نکنی وگرنه مثل یک شبح امانت نخواهم داد" بعد از سه ماه از مرگ ان زن مرد زوجه ای را انتخاب می کند اما شبها یک شبح بر او مستولی میشد و با او حرف میزد و میترساند...مرد دیوانه شده بود و نمیدانست چه کند...تا انکه نزد استادی رفت و موضوع را به او گفت ...استاد درجواب مرد گفت که :" ان شبح احتمالا شبح باهوشی است که بر تو نازل میشود و از اتفاقات افتاده و غیب اینده خبر میدهد تو باید از او یک سوال کنی وقتی که امد!" ...مرد پرسید چه سوالی؟...استاد گفت این بار که به سوی تو امد یک مشت سویا در دستان بگیر و از او بپرس مشتم چند تا سویاست؟ ...شب هنگام وقتی مرد خوابیده بود شبح بر او نازل شد:"امروز به دیدن استاد رفته بودی نه؟" و مرد به محض از خواب پا شدن یک مشت سویا برداشت و رسید اگر واقعی هستی در مشتم چند تا سویاست؟ و شبح برای همیشه ساکت شد! برای بی خیال بابا شدن باید توهمات را بزدایی پرستارانی هستند که جلوی پنجره نوزادان را محکم بر بغل می فشارند چون میترسند که مبادا از دستشان بیفتد یا پرتش کنند یا ترس از شکست و ... حقیقت را در ذهن بیاب. 

+ تاریخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 20:0 نویسنده |

هر جا رنگی به معنای رنگ نیست گاهی رنگ بی رنگی را تداعی م یکند و بی رنگی نوعی رنگ را !!! سکوت سرشار از ناگفته هاست مخصوصا اگر حرف انقدر زیاد باشد که ..انقدر وسیع باشد که نتوانی بر زبان بگنجانی ... استاد هاکویین بسیار معروف بود شهرت او بیشتر بخاطر پاکی وی بود در همسایگی او یک دختر بسیار زیبای ژاپنی که والدینش کشاورز بودند زندگی میکرد روزی والدین متوجه شدند که دخترشان حامله است !!! پس به ضرب و شتم او پرداختند و خواستار این بودند که بدانند ان مرد که بوده است ؟ دختر گفت ان کار استاد هاکویین بوده است ... و والدین نزد استاد امدند و با توهین ها او را به باد شماتت گرفتند استاد در جواب انها تنها گفت :"بله! که اینطور؟!" موقعی که نوزاد بدنیا امد ابرو و حیثیتی برای استاد باقی نمانده پس نوزاد را نزد او گذاشتند ...استاد باز تنها گفت :"بله!که اینطور؟!"و با همه ی مشقت های بزرگ کردن یک نوزاد  با گرفتن راهنمایی چون مادر و پدری به او می پرداخت از شیر تا نظافت او ... زمانی که نوزاد یکساله بود دختر اعتراف کرد که او از مردی که در بازار ماهیگیران یوده باردار شده است و اینبار همه با عذر خواهی نزد استاد امدند و پوزش خواستند استاد تنها گفت :"بله !که اینطور؟!" ...برای بی خیال بابا بودن باید بدانی در همه جا نباید درگیر بحث باشی باید کمی هم صبور باشی وگرنه مثل کسی که در باتلاق افتاده با تقلای بیشتر بیشتر تر فرو خواهد رفت.

+ تاریخ جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 15:9 نویسنده |

راه سخت است اما مردمان سخت از ان راحت عبور می کنند این چهره ی واقعی انسانهای قدرتمند است اما هر قدرت به معنای رها کردن قدرت در ید سرنوشت نیست هر مفهومی مفهومی دیگر را بر می انگیزد باید بتوانی که خودت را پیدا کنی وگرنه می میری بلاخص که به خودت زیادی مغرور شوی روزی کسی که اشنا به ذن بود به هنگام شب چراغی را روشن کرد و بدست نابینایی داد تا به خانه اش برود در زمانهای قدیم در ژاپن چراغ ها با کاغذ و یک شمع کوچک در درون ان ساخته می شدند ناگهان نابینا معترض شد که مگر نمیبینی من نابینا هستم چرا بدستم چراغی می دهی تا به خانه بروم ؟ صدای ارامی گفت :" این چراغ را به تو می دهم که انکس که در شب تو را نمی بیند به تو برخورد نکند ." نابینا ساکت شد چند قدم دورتر نرفته بود که ناگهان کسی به او طعنه زد نابینا فریاد زد :" مگر کوری نمیبینی که در دست من چراغی است ؟" صدای ارام گفت برادر چراغت ولی خاموش شده است ... اگر مغرور باشی که چراغ داری اما قدم هایت را درست برنداری چراغ تو نابود خواهد شد .

+ تاریخ چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ ساعت 22:11 نویسنده |

هر کلامی در معنای ماورای خود است اما اگر تو بعد بالاتری نداشته باشی تو هرگز حقیقت را در نخواهی یافت شاید علت عمده مشکلات درک همدیگر در این هست روزی استاد دانشگاهی  بعد از مدتها موفق شد تا برای ملاقات با استاد بزرگ ژاپنی - نان این - اجازه داشته باشد نان این برایش چای اماده می کرد می دانید که که در ژاپن بر خلاف نوشیدن چای معمولی انها مدتی بوی چای را درک می کنند سپس به طمع و شاید قبل از نوشیدن یک نفر با نوای یک فلوت سکوت فضا را پر کند این یعنی نوعی تجربه یعنی نوعی درک واقعی نوشیدن چای یعنی نوعی مراسم کوچک !!! ولی نان این تنها فنجان چای مهمان را پر می کرد تا اینکه استاد دیگر خود را نتوانست کنترل کند و گفت :"استاد چای از فنجان بیرون میریزد " و استاد نان با درک بالای خود به او گفت :" چگونه میتوانم به تو که ذهنت انباشته است و جای خالی نیست درسی بیاموزم ؟" شاید این تنها درس استاد به ان استاد دانشگاهی بود و شاید کل درس لازم او برای زندگی ... برای اینکه همه چیز ان باشد که تو می خواهی باید وسیع باشی وگرنه تو فضایی به نام بی خیالی نخواهی داشت!

+ تاریخ شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 22:2 نویسنده |

دنیا معنای خود را دارد هردنیایی در قضاوت زود به بیراهه کشیده میشود پس برای داشتن بهترین دنیا باید قضاوت زود نکرد و باید تا اخردانست ... روزی از یک استاد چینی پرسیدند ویژگی اشعار شماها چیست ؟ ساختار شعر شما چگونهاست ؟ استاد گفت دراین منطقه شعر از چهار مصرع تشکیل میشود که مصرع اول پیش گفتار است مصرع دوم ادامه ای بر پیشگفتار مصرع سوم که مرتبط با دو بیت قبل نیست و بیت چهارم که همه ی این ابیات را به هم متصل می کند ... برای مثال بهاین شعر ژاپنی گوش کن :
دو دختر زیبا بودند

دختر اولی بزرگتر از دختر دوم بود

شمیشیر زنان بزرگی بودند مردان زیادی را با شمشیر به تسلیم وا می داشتند

اما این دو دختر با چشمانشان مردان را تسلیم خود می کردند.

برا ی بی خیال بابا بودن باید بتوانی درک کنی و برای درک کردن باید خوب گوش کنی و بدانی انوقت اعصابت ارام  می ماند.

+ تاریخ سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 17:15 نویسنده |

هر چیزی معنای خود را دارد ولی این معنا باید در جای خود قرار بگیرد تو امکان ندارد که بخواهی همه چیز را مستقیم در بیابی پس معنا را از راه هوش بدست اور... برای با هوش بودن باید هوش تو عمل درست را منجر شود ...وگرنه هیچ هوشی خود را به بار نخواهد نشاند ... روزی مردی نزد قاضی رفت و شکایت کرد که هنگامی که به شهر شما وارد شدم و زیر سنگ بودا خوابیده بودم کسی پنبه های او را دزدیده است و تعدا پنبه ها سه کیسه است ... قاضی به محل اتفاق رفت و چون چیزی دستگیرش نشد به نگهبانان دستور داد سنگ بودا را به جرم دزدی به دادگاه بیاورند !!! مردم جمع شدند ایا قاضی سنگ بودا را به جرم دزدی متهم کرده است ؟ هنگامی که ازدحام زیادی در برابر دادگاه بود قاضی در ورودی دادگاه وقتی ازدحام را دید به نگهبانان دستور داد همه ی مردم را به جرم شلوغی و بهم زدن نظم جامعه دستگیر کنند مردم به داد و بیداد برخواستند و فریادهای خواهش و ... بلند شد ...قاضی گفت همه شما را می بخشم فقط به جرم بهم زدن نظم همگان سه کیسه پنبه باید جریمه شوید و بدین ترتیب دزد شناخته شد ... هر فنی به هوش نیاز دارد همه چیز از لابلای قواعد نیست اگر می خواهی بیخیال بابا باشی باید باهوش باشی .

+ تاریخ چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 15:57 نویسنده |