کور و چراغ

راه سخت است اما مردمان سخت از ان راحت عبور می کنند این چهره ی واقعی انسانهای قدرتمند است اما هر قدرت به معنای رها کردن قدرت در ید سرنوشت نیست هر مفهومی مفهومی دیگر را بر می انگیزد باید بتوانی که خودت را پیدا کنی وگرنه می میری بلاخص که به خودت زیادی مغرور شوی روزی کسی که اشنا به ذن بود به هنگام شب چراغی را روشن کرد و بدست نابینایی داد تا به خانه اش برود در زمانهای قدیم در ژاپن چراغ ها با کاغذ و یک شمع کوچک در درون ان ساخته می شدند ناگهان نابینا معترض شد که مگر نمیبینی من نابینا هستم چرا بدستم چراغی می دهی تا به خانه بروم ؟ صدای ارامی گفت :" این چراغ را به تو می دهم که انکس که در شب تو را نمی بیند به تو برخورد نکند ." نابینا ساکت شد چند قدم دورتر نرفته بود که ناگهان کسی به او طعنه زد نابینا فریاد زد :" مگر کوری نمیبینی که در دست من چراغی است ؟" صدای ارام گفت برادر چراغت ولی خاموش شده است ... اگر مغرور باشی که چراغ داری اما قدم هایت را درست برنداری چراغ تو نابود خواهد شد .

استاد و فنجان چای

هر کلامی در معنای ماورای خود است اما اگر تو بعد بالاتری نداشته باشی تو هرگز حقیقت را در نخواهی یافت شاید علت عمده مشکلات درک همدیگر در این هست روزی استاد دانشگاهی  بعد از مدتها موفق شد تا برای ملاقات با استاد بزرگ ژاپنی - نان این - اجازه داشته باشد نان این برایش چای اماده می کرد می دانید که که در ژاپن بر خلاف نوشیدن چای معمولی انها مدتی بوی چای را درک می کنند سپس به طمع و شاید قبل از نوشیدن یک نفر با نوای یک فلوت سکوت فضا را پر کند این یعنی نوعی تجربه یعنی نوعی درک واقعی نوشیدن چای یعنی نوعی مراسم کوچک !!! ولی نان این تنها فنجان چای مهمان را پر می کرد تا اینکه استاد دیگر خود را نتوانست کنترل کند و گفت :"استاد چای از فنجان بیرون میریزد " و استاد نان با درک بالای خود به او گفت :" چگونه میتوانم به تو که ذهنت انباشته است و جای خالی نیست درسی بیاموزم ؟" شاید این تنها درس استاد به ان استاد دانشگاهی بود و شاید کل درس لازم او برای زندگی ... برای اینکه همه چیز ان باشد که تو می خواهی باید وسیع باشی وگرنه تو فضایی به نام بی خیالی نخواهی داشت!

ابیات نیمه تمام ...

دنیا معنای خود را دارد هردنیایی در قضاوت زود به بیراهه کشیده میشود پس برای داشتن بهترین دنیا باید قضاوت زود نکرد و باید تا اخردانست ... روزی از یک استاد چینی پرسیدند ویژگی اشعار شماها چیست ؟ ساختار شعر شما چگونهاست ؟ استاد گفت دراین منطقه شعر از چهار مصرع تشکیل میشود که مصرع اول پیش گفتار است مصرع دوم ادامه ای بر پیشگفتار مصرع سوم که مرتبط با دو بیت قبل نیست و بیت چهارم که همه ی این ابیات را به هم متصل می کند ... برای مثال بهاین شعر ژاپنی گوش کن :
دو دختر زیبا بودند

دختر اولی بزرگتر از دختر دوم بود

شمیشیر زنان بزرگی بودند مردان زیادی را با شمشیر به تسلیم وا می داشتند

اما این دو دختر با چشمانشان مردان را تسلیم خود می کردند.

برا ی بی خیال بابا بودن باید بتوانی درک کنی و برای درک کردن باید خوب گوش کنی و بدانی انوقت اعصابت ارام  می ماند.

قاضی پنبه ها

هر چیزی معنای خود را دارد ولی این معنا باید در جای خود قرار بگیرد تو امکان ندارد که بخواهی همه چیز را مستقیم در بیابی پس معنا را از راه هوش بدست اور... برای با هوش بودن باید هوش تو عمل درست را منجر شود ...وگرنه هیچ هوشی خود را به بار نخواهد نشاند ... روزی مردی نزد قاضی رفت و شکایت کرد که هنگامی که به شهر شما وارد شدم و زیر سنگ بودا خوابیده بودم کسی پنبه های او را دزدیده است و تعدا پنبه ها سه کیسه است ... قاضی به محل اتفاق رفت و چون چیزی دستگیرش نشد به نگهبانان دستور داد سنگ بودا را به جرم دزدی به دادگاه بیاورند !!! مردم جمع شدند ایا قاضی سنگ بودا را به جرم دزدی متهم کرده است ؟ هنگامی که ازدحام زیادی در برابر دادگاه بود قاضی در ورودی دادگاه وقتی ازدحام را دید به نگهبانان دستور داد همه ی مردم را به جرم شلوغی و بهم زدن نظم جامعه دستگیر کنند مردم به داد و بیداد برخواستند و فریادهای خواهش و ... بلند شد ...قاضی گفت همه شما را می بخشم فقط به جرم بهم زدن نظم همگان سه کیسه پنبه باید جریمه شوید و بدین ترتیب دزد شناخته شد ... هر فنی به هوش نیاز دارد همه چیز از لابلای قواعد نیست اگر می خواهی بیخیال بابا باشی باید باهوش باشی .

عصاره تعلیمات

هر عصاره ای از تلاش ها و مجموعه اموزش ها می تواند بسیار کوتاه باشد هیچ دلیلی برای ایفای یک طومار از بازگشت اموزش ها نیست تو تنها باید عصاره را پیدا کنی و بی مقدمه بدون اضافات در ان حل شوی چیزی غیر نیست و هر چیزی در تو می تواند تو را از مفهوم اصلی دور کند پس ساده عصاره درک خود را بیاب کاکوئا بعنوان اولین استاد ذن ژاپن اوازه ای بسیار نتوانست بعد تلاشهای بی شمارش کسب کند چون که تنها کل اموخته هایش در عصاره یک نت فلوت جمع شده بود و مردم انتظارات دیگر داشتند  برای همین او به بلندترین نقطه ی کوهی صعب العبور رفت و سالها از او خبری نشد تا اینکه پادشاه بیک باره او را خواست ببیند پس او را به نزد پادشاه اوردند پادشاه در یک جمع بزرگ از او خواست برای انها نطقی بکند انها را به روشنی برساند ...همگان منتظر بودند جمع ساکت شد و استاد کاکوئا فلوت خود را نواخت ...تنها همین ... بی کلام بی اضافات ... از ان ماجرا دیگر کسی حتی استاد را ندید ... اخرین دیدار او دیدار با پادشاه بود ...

ریشه ها ...

ریشه ها تا تو میتوانند ادامه یابند این تو هستی که ریشه ها را وسعت می دهی و به وسعت انها رشد را هدیه می کنی ریشه ها تولد استواری اند وگرنه هرچقدر بالاتر بروی به نقطه ی سقوط نزدیک تر خواهی شد اوج برای دوام به ریشه نیاز دارد این تو هستی که باید وسعت ریشه و قد کشیدن را بتوانی تنظیم کنی و برای تنظیم تو باید طبیعی باشی وگرنه هیچ چیز نرمال و درتوان خود نخواهد بود روزی کسی دعا می کرد :" خدایا پارسال دعا کردم همسایه بغلی ام که مریض است خوب شود ولی خوب نشد آن فلجی که درمانده بود را دعا کردم که خوب کنی ولی خوب نشد به دوستم که ورشکست شده بود دعا کردم که نجاتش بدهی ولی او در باتلاق روز بروز گرفتار تر شد و تو کاری برایش نکردی حالا امسال دعا می کنم که اگر تو من را ببخشی من هم قول می دهم که تو راببخشم !!! ریشه هایی که وسعت نداشته اند بارهای قامت بلند را هم نخواهند توانست تحمل کنند اگر رشد نمی کنی یا رشد تو در جایی متوقف شدهاست باید بدانی ریشه ات وسعت خود را نداشته به سراغ ریشه ها برو خودت ، افکارت ، احساست و زندگیت ریشه تو هستند وگرنه مجبور به عجز و دروغ خواهی شد به دوز و کلک به رند بازی و حقه بازی و به کوته بینی !!! و غرور بی جا و مطالبات طلبکارنه !!! زندگیت را رنگ دگر بده ... زندگیت را دوباره بساز ... بلندی ها و رشد ها در انتظار تو اند ...