افتاده ام از تب و تاب زندگی...ای مرد ...صدای خفته ته گلویترا ازاد کن...مردانگی که در پس این غرور دارد فریاد از روزگار میکشد...بمب های تشعشع افتاب دارد اینجا تن روزگارم را می سوزاند...خسته ام ...افتاده ام...درماده ام ...و نفس هایم حبس است...هیچ چیزی ارزش ندارد انگار تمامیت من دارد در این سراب زندگی به نیستی م یگراید...نه ارامشی نه تن گداخته ی شوری و نه التماس و نه فریادی زیر بام این شهر...خواسته ام به سقوط ارزوها برسم و دیگر هیچ چیز انگونه که باید لذتی بمن نمیدهد...میخواهم بتازم ولی زمانم کم است ارزی ام کم است خودم کمم...ترا کم دارم و مه چچیز دارد سراب الود ن را به ته چاه ظلمات بودن می برد...میپوسم و میمیرم و بعد د ر ارزوی ریخته شدن خاکی بر سر خودم ...چه خواهم داشت...جز پوچی ای روزگارکه هرگز نخواهد توانست به وصف تو لحظه ای بیشیند و اصلا بسراغ تو نخواهد امد تا بدانی که ور در ته ظلمات به ه معناست ...همه چیز دارد اینگونه به دور پیچچ می خورد و من نمیتوانم افقی دورتر بروم ...حبس در گلوگاه بودنم کسی من را در این سوگ یاری کند...کسی به سراغ این تنها بیاید...کسی فقط...

بغض کرده اام حنجره نعره میزند شکوه ها فریاد میزنند خودم را دار میزنم حلق اویز میشوم و کسی را در افق های دور میبینم که به سمتم میدود ولی برای نجات من نخواهد رسید ای شکسته در بغض با توام که حرف نمیزنی و میگاری که من در گیجی و مبهوت ماندی خود شکوه ها را در این متن های شکسته تخلیه کنم...کاش هرگز صورت ماه او را نمیدیدم تا اینگونه در رخسار سرخ خود شرمسار از این گذر نباشم...من کسی را کشته ام که دارم تمامیت گم گشتگی خود را پهان میکنم...کجا میروم که این همهم ه و هیاهو داد میزنند در ت خسته ی چشمان من...دارم جارو میکنم حسرت را و نعره میزنم به این سرگشتگی...کسی را نمیابم که درد مرا بفهم در سکوت هایم ارزوهای من را بجوید و تکیده و تن بریده از ای جهان بی ریشه و خشک ر نوسان بادها میرود...معلق در جهان رها در خود و هیچ در همه چیز...نمی توانم خود را ارام سازم که بتوانم در گذرگاه این کوه های بزرگ خورشیدی را بیابم که طلوعش میتواند من را به یک روز خرسند کند....من بغض الوده ی خود را شکسته ام من بودن خود را باخته ام و من هرگز سراغی از کسی ندارم که این متن را نوشته است... من گم شده ام در بادها وسرگردانم