باز تنها شدم تنهایی من را شلاق می زند فردا خاموش است من اواره در خودم مانده ام و هیچ شده ام ...در تباهی خیالات خودم میخواهم زندگی کنم اما حقیقتی چون یک رویا برای اینده چچشمان من را بسته است... باید برگردم به خودم اما خودی در کار نیست... من خود را کشته ام و دارم به خود نهیر می زنم که چه دارم با خود میکنم...سایه زندان بان زندگی ام ساعتهایی است که هر روز بر گذر عمرم نعره می زنند.... میمیرم و نه اثری می ماند از فردا نه منی که بتواند فردا پس از خود را در تماشا بنشیند... این شکنجه گاه سکوت های بی معنا است که دست من را در دستنبد زندان بانی حبس کرده است... توصسفی برای حال خود ندارم به جز چیزی که ندارم و همه چیزم است... نور را به ملکوت برده ایم و بعد در جریان گمگشتگی خود داریم ناله های ماندگاری سر میدهیم... سبزی زمانم را که زرد میبینم خود را با فقر عمر بیشتر میبینم... هنوز جولانگاهی برای من نیست و شکتگی امرادر پشت فریادهای امید واهی دارم به عنوان حصار خود دور خود میچینم...خاک زنجیرم کند شاید بتوانم دیگر خط بطلان خالی شدنم را تمام کنم اما مانده ام که در تسخیر عکس یادگاری از زمان های مرده ام چه بر دوش میکشم برای که دارم سند تنهایی هایم را می سازم ...برای که دارم حرف میزنم برای چه دارم سر میزنم به سکوت ها...چرا دنبال فریادم و چرا همیشه ساکت تنها و مرده ای در بطن زندگی ام

سالها گذشت خسته ماندم در تن بی گدار زمان گداخته پاهایمرا روی بستر آرزوها سیر میکنم...خیس و گریان یا هشیار با بغض شدید یا کژ راه ها را راست رفتن و بخشیدن یک خود گم شده به زمانه و فرار کردن با وزش نسیم به دامان سایه ها..هرشب تلنگر به خود فردا به سراغ خود برگشتن وبعد چنگ خاموش زمانه را بر سایه ی زندگی خود دیدن... این است مرز شلاق های بین من و این چشمان بی امید به خود... اهسته و رفتن زیر پلهای ابروهای اخم و اتش چشمی را روشن کردن از سوختن غصه ها...نعره زنان در تپش قلب و لب خود را به خویشتن بی جان دوختن ...و نفس زنان در پی آرزوها ولی خسته خستن در بوسه های تنهایی...آرام ترین و بی هیاهوترین با گذر از گداز های این گذرگاه ها و خود را بر قله ها بی معنا یافتن تا شاید معنایی را در آن یافتن... معنایی که تقدس ندارد اما تماشا دارد...نفس ندارد اما نفس میبرد...قصر ندارد اما زندان واژه ها را در تسخیر تو نگه میدارد...عریان ونقش بسته با صورتک احساس ...قلبی پر آرزو ولی از همدریده شدن تقویم های شمارش فرداها... بی هویت بی نام یا در اوج و بی خود هنوز گم شده ای دارم که خود را نمی نماید... باید پیکر تراشی بیاید تا این هجوم سنگین افکارم را بزداید باید من را از من جدا کند منی که گم شده است در این کوه وجود و نیست لبی از سرخی احساس ناله زنان تا بشکند راز مرد خاموش را... میروم رفتنم در خواب ها است می مانم ماندن در قعر فریادهاست