وقتی هستی ...
وقتب قصه ها اغاز می شود گوش ها تیز می شود گاه ادمها بعدا گوش می کنند و همه چیز محال است در بدو شنیدن ولی شدن ها بعدا پیدا میش وندمثل این می ماند که تو ذهن دیگر داشتی و امروز ذهن تو بیدار می شود تو در داخل چیزی داشتی که در بیرون انرا نمی یابی و می فهمی که ان حقیقت نبوده این حقیقت می تواند عکس خود را داشته باشد می تواند چیزی در درون تواتفاق افتد که به بعد بیرونی نیازی ندارد روزی مانجو در خارج از دروازه ایستاده بود بودا از درون فریاد زد مانجو چرا نمی ایی داخل ؟ چرا نمی ایی داخل ؟ مانجو فریاد زد من خودم را خارج نمیبینم چرا داخل شوم ؟ چه حقیقت بزرگی ، وقتی تو می دانی که تو هستی تو واقعا هستی چرا داخل شوی ؟
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت ۴:۳۸ ب.ظ توسط
|