بر گوشه های کاغذم قصه ایست از گذر ترس ها از تابش چراغ هایی که بر قوس کمربند جاده هابیداری افق ها را بچنگ گرفته اند ... سر از رویای تاریک دلم در می اوری اما طرح  ارزوی رویایم را گوهر تابناک یک لبخند می تواند روشن کند ،گوهری سوار بر رکاب چرخ نگاه تو بسویم...رد پای من ناتمام و مهار نشدنی در تن پوشیده ی حرفام جان گرفته اند و کسی نمی تواند این را از من بگیرد شبیه ریشه  ای که هیچ کسی نمی تواند پهنای بزرگی اش را بگیرد روزی که ابراهم لینکلن برای ایراد اولین نطق ریاست جمهوری اش ایستاد اشراف زاده ای از میان جمع فریاد زد اقای لینکلن حالا که برای ایراد نطق می روید فقط فراموش نکنید که شما فرزند کفاشی هستید که تا قبل مرگش برای ما اشراف زادگان کفش می ساخت و الان چه بسا کفش هایی در پای سناتور ها باشد ... لینکلن پاسخ داد : از شما سپاسگزارم که این موضوع را یاداوری کردید پدرم کفاش ماهر و بزرگی بود شاید من هرگز به گرد پای مهارت او نرسم من با اینکه رئیس جمهور هستم اما هرگز نمی توانم از پدرم پیشی بگیرم اما به همه ی شما اعلام می دارم که من نزد پدرم اموخته هایی اندوخته ام لذا اگر پایتان را کفش ها زدند یا مشکلی داشتند بهم خبر دهید تا شخصا به منزلتان بیایم" ... وقتی سکوت حاکم می شود می توان فهمید که هرگز ادم های بزرگ تحقیر نمی شوند چه کسی به شما می تازد  و میترساند؟ مهم این است که بدانید گوهرتان یکی است نوری که از شما می تابد یک نور بخصوص است ... فقط باور داشته باشید.