خسته گریزان از گریزگاه‌های زمانه‌ام به دامان کسی که بتواند شعله‌های این شب گرد را درک کند کسی که در پینه‌های این دل زخمی، ترک‌های بودن را بفهمد... غصه‌دار هم‌نفسی باکسی‌ام که رهایم می‌کند تا جلباب آمدن اخرین هم نفس را حفظ کند...دریغا من مٌردم ... و او تنها گریست و برایم فاتحه خواند... ای بی‌رحم زمانه شلاق‌های خود را بر صورت احساس‌هایم زدی و کبود کنان من را تا دامان معنای بی‌معنایی ذوب کردی...تو تیری از کمان دررفته‌ی بودن با منی و این حقیقت را کسی درک نمی‌کند که من چرا خاموشم ...بغض‌هایم را خورده‌ام ..اشک‌هایم را از گونه چیده‌ام و تمام اسمان را مرواریدهای ستاره، در گردن بخت تاریکم آویخته‌ام ...کسی نمی‌فهمد...کسی در کنارم نیست...کسی هم پای یکدل بی سودای من نیست ... من مرده‌ام شب آویخته ام...و تو درکی از یک مرد عابر نخواهی داشت...من بی‌پروا در قله‌ها افق را می‌نگرم وبال‌هایم را می گشایم تا به سرزمینی خوفناک بروم که شاید از این بهشت خسته‌کننده رها شوم من می‌خواهم به‌سوی جایی بروم که کسی نداند افق‌هایم تمام‌شده است ... این حقیقت را می‌فهمم که بغض آلوده به عشق است اما کسی آلوده بودن به عشق را برایم تعریف نکرد...من مادام که سینه‌ای گداخته داشته باشم عشق دارم و توای تکرار نشدنی بی‌همتای من، به دامان من بیا که آلوده‌ی بوسه‌های تنهایی‌ام کنی ...اینجا مرده‌ای دارد قدم‌به‌قدم از خود می‌بٌرد ...روحم سر براه عشق است خودم مبهوت در سیاه‌چاله‌های هستی و من نگران نگریستن به دستای خسته‌ خواهش ها ...شرمنده‌ی پاهایم هستم که همیشه با من آمدند و من بالی برای آن‌ها نساختم ... من باید به افق‌ها بروم ...افقی که تنها  می‌تواند بغض خاموش را، برکَند از این گلوی زمانه‌ام ...باید بشکافم سینه‌ای را که عکس ترا تصویر قاب حسرت کرده ولی دوست دارد پرواز کند به آغوش تو... من هستم تو هستی این جهان در تماشای عشق ما ...دارم از چه می‌گویم...گریه و شادی‌هایی که از هیچ ناگه برآمده و بعد پرواز افکار دلم شده ... ای تنها جا ماده از این زمان، دستان سرد تنهایی مرا بگیر... آرامم کن که نبودت من را تسخیر قله‌های سکوت کرده ... وای چه دارم میگویم کسی در حوالی ‌این روزگار درکی از تو نخواهد داشت ...وای قلب اتاق تو چراغ خورشیدی است در شب‌های من ... پنجره‌ات را بگشای ای پناهگاه فردای من ... بیا تا رقص واقعی خودم را نشان بدهم رقصی در اسمان برای خواستن تو