تو خود تنهایی خود گم شده در شبح مه سوار بر زین جاده ها...تنهایی و بر لبه ی یک پرتگاه و دره ی افکندن سایه ی نگاه بر آنی... در فاصله های دو قله سرگردانی و بی قله ای...باید مثل یک مارپیج مه به دور قله می پیچیدم....و دم باریکه ی حسرت و سکوتها این نمای وحشتناک قاب یخ زده ی بودن تا پای کوه می رفت... تا پای تو که در پای کوه هایی تا از من دور شوی...میگفت در قله بی من تنها میشوی قله میشوی و نمیدانست بی او یک حلقه مه می شوم که قله را به آغوش میکشد اما به هوای او نمیتواند رقاص صحنه ها باشد..نمیدانست که هرجا بروم به سینه ی سنگ نمیچسبم .و..او میدانست من هرگز سنگ نمیشوم او میگفت مه نباش او میگفت بیا از جنس ریشه ی کاج های وحشی باشیم...او میگفت بیا بلندترین کاج باشیم اما در ریشه ها به هم بپیوندیم او میگفت بیا دو تایی در دل دره ها بلندترین باشیم نه در قله های سر ...او میگفت ما آسمان را برای باریدن میخواهیم نه ابر شدن
من باید ترا نقاشی کنم
افتان و خیزان از بغض محبوس در حنجره ام...کوچنده ای با هوای افتابی و بی سایه که هرچه بخواهد برود تماما کویر است و نیست مرا چشمه ی جوشنده ای که بخواباند لالایی جنون آمیز مرا ...پیاده در حزن خودم و عبور از این سقوط بی سایه ...چشم به آینده بسته ام باید بروم به درون این تمامیت پوچ...باید خودم را بار دیگر بکشم و بخواهم آزاد شوم....باید زلزله ی تمام سلولهای سکوتم را بیابم تا بتوانم ترا از نو در طرح واقعی این وجود نمایان کنم....باید خودم را باه آتش زنم تا ققنوس خیال زیبای ترا در آویزه ی گردن این برده ی عشق به رخ کشم...باید خنجر به خود زنم تا از شرشر خونهای ریخته از خود در کف خیابان فریاد ترا و قدم های ترا بشمارم...باید تکواره از تک سوی این شهر تکانی به لبهای لرزانم بدهم که نام ترا صدا کنم ..باید ترا از زیر هزاران پنجره ی زنگ زده ی رویا بیرون کشم تا با لبخندی به پیشواز جوانی ام بیایی..نه اینها تمامیت نخواهند داشت...اینها پایان نخواهند داشت...اینها من را به دار نخواهند کشید..اینها مرا محبوس و آرام نخواهند کرد.اینها مرا به این رفتن های تنهایی قانع نخواهد کرد من باید یک بلندی پیدا کنم که بتوانم جهان را ببینم باید بتوانم تک تک سایه های رفته را پیدا کنم...باید بوی عطر تو را حس کنم...باید قسم خورده ی این عشق باشم...باید خودم را به چنگ بی خیالی و جنون زنم باید ترا ترسیم کنم...چون یک الهه ای دست نیافتنی که میتواند از قاب عکس بیرون آید و مرا ببوسد مرا ببیند و اشکهایم را پاک کند همانگونه که چشم مرا میبندد و میگذارد آرام بخوابم مثل دیوانه ای که میتواند به پرستار خود اعتماد کند....مثل عاقلی که می تواند به دیوانه شدن خوانندگانش آرام می گیرد...من باید ترا نترس ترسیم کنم...من باید روغن و قلم به دست گیرم...من باید سکوتم را نقاشی کنم ...من باید فقط یک ساعت بکشم که عقربه اش افتاده است