یک صدا شدم به تار شب میرقصم میتوانم به پیاده روی بروم و خیالاتم را در میان خیابان و کوچه ها رها کنم اما در میان دیوارهای محبوس خود را دوست دارم حبس کنم...هیچ چیزی بیرون از این دیوارها برایم نشاط ندارد دوست دارم خیالاتم را پر بدهد و در گذشته ها زندگی حال و آینده را بسازم من میتوانم قصه ی ناتام خود را با یک پایان مبهم تمام کنم اما این قصه ی زندگی من نیست...کسی از قصه های ما چیزی نخواهد گفت کسی در میان توده ها خود را به یک نمای خاص نخواهد فروخت...قصه ها تب تو رادارد این دیوانه ی رفته کجایی ...کجایی ک هر جا بروم تو هستی تو میمانی و هر انچه نگاشتم از تو بود...ای خیال همیشگی من چرا من را در میان قصه های مبهم رها کردی که برای یک معنا بدنبال تو بدوم و بروم...تو را معنا دادی ممعنایی که هرگز نباید میافتم...بادها می آیند و برگهای خزان را جارو زنان به آغوش نیکمنتی میکشانند که تو و من در پستوی بالکن همسایه ی فضولمان به قصه سازی دو دیوانه نگاه میکرد... من میان این هجمه های سکوت و تو در قهقه های زندگی و رمیدن های شبانه ای...تو که یک مرد تنها را ندیدی که چگونه به پای تو تمام سکوتهای جهان را سلول های زبانش کرد تو که تمام قد شکسته من را ندیدی که بخواهی به میان این قصه بیایی و مرا از این نوشته ها بیرون بکشی..تو فقط یک مرد دیدی که میرفت و میتازید..خیالم جنون دارد یا این هسته ی زندگی من پر از هبوت تو است میخواستم تا نعره ای در میان جمعیت کشم نمیتوانمم به میان جمعیت بروم من از همه بریده ام
شب لباس تور سفید پوشید چون رقاصه ای برای کشاندن من به میخانه ی رویاها...پشت شیشه ی سکوت به شب مینگرم...به رقاصه ای با نور کم و ملکه ای در میان صحنه ها... به کسی چون ماه که دارد تن خود را پنهان کرده و یک لباس پولکی پرستاره پوشیده....ای ملکه ی صحنه ها به درهای بسته ی این دیوانه خانه مرا ببر که میخواهم رقاصه ی تو باشم با خون خیالات در جوی شهر جاری شوم و برایت قصه ها را پرکشان بسرایم
دلم آبستن اشک است میخواهد بغض کند و بعد بترکد این حجم دلتنگی اش...دلم میخواهد بسوزد و آتش زنان خودش را خفه کند...دلم میخواهد یک عشق را ختنه کند از خود....دلم میخواهد پنجره ا را بگشاید تا پناهگاه خیال رمیده ام شود...دلم میخواهد خودش را خون آشام کند و بمن حمله کند...دلم.دلم...دلم دیوانه ی رمیده ای است که به او مسکن صبر زده ام...به او گفته ام تو روزی به دیدارش خواهی امد دریغا نمیداند که تو هرگز نخواهی آمد و جای این دل همان دیوانه خوانه ی حجم یادهاست....دلم نمیداند که چقدر منطقی او را ب اسارت گرفته ام...دلم دلم نمیداند چقدر از تو حرف ها زده ام که باورش بشود تو...گاه به من م یاندیشی...دلم را رام ساخته ام که دلش به من نسوزد...به دلم گفته ام که من قوی ام دلم را رام کرده ام...به خودم نهیب زده ام که ته این خیابان خیال نشانه ای است که تو یا شبیه تو یا نه سایه ی تو بمن چشمک خواهد زد که کدامین سو بیایم... به دلم هزار فریب زده ام که پینه های کفش جنونش را باز وصله بزند چند صباحی بیش نمانده...به دلم خودم را هزار بار فروخته ام تا از گل فروش شهر برای تو گل نخرد....به دلم به دلم لبیخند زده ام تا در نقاشی هایش اشک به چشمانم نکشد...بگذار مرا زیبا بکشد تا تو برسی و ببینی که همان زیبای در انتظارم که گه گاه یدیر می امدی ولی هنوز بی قرار و شیک آماده بود...ب دلم گفته ام نهایت حرفهای مرا در گوش کوچه ها بخواند تا نشانی بدهد به او که من هنوز چشم انتظارم...به دلم گفته ام او هنوز نمیداند که انتظارش را میکشم...دروغ گفته ام... دلم باوفاتر از اوست...دلم باور کرد که هنوز چشم انتظارم اما او بی توجه رفت...
پشت فتنه های شب یک سپیدی است...یک تبسم خیالی ...یک هیاهوی بی صدا...یک مرد با جنس سکوت...یک نگاه سرد در پشت دیوار وحشت....یک قدم از جکمه های سنگین روی برف ها...یک پالتوی یخ زده اما گرم بر تن امید من...پیش تاختن و تازیدن با سایه های تیر چراغ برق....رفتن و کوبیدن خیال با هزاران آه و نگریستن به معرکه ی جغذان شبی که میتوانستند بیدار باشند اما خوابیده اند... من که از این تنهایی چیزی دستگیرم نشد... گویا پا در پای یک عابری گذاشته ام که رد پایش را برق پوشانده است... گویا تبسم کرده ام به تلخی رفتن و پشت سر گذاشتن سرنوشت...گویا خود وحشتم که در دیواره های این زندان بی تو دارم خودم را شلاق زنان با این بوسه ها بر عکس تو آرام میکنم... ای شب...تو فتنه بر پا کرده ای..تو او را از زیر خاکسترهای بیرون کشیدی تو آفتاب مرا از زیر قعرهای درونم بیرون کشیدی...چرا نگذاشتی در تاریکی بمانم