بخواب ای دره ی خاموش... ما طلوع ا را در قعرها دفتن کردیم و رازمان را مستتر در تن پوشیده جنگل های این دنیا پوشاندیم ما تمان استخوان های ادیشه های خود را در زیر خاکها کاشته ایم لاشه ی تن ما برای درندگان خوش نیامد و سهم ما همان گیاهان بود که از خون ما خوردند و گلهای لاله بیرون دادند و خاکسترمان را داغ دیده در تن خود نگه داشتند ما همان ویرانگان دریای وحشتیم که همیشه نا اراماست... ما همان ساکت شدگان جهنمیم که سوختیم و فریاد زندیم ما همان رد شدگان از نگاه پدرهاییم و رفتن در تن جاده های بی کسی هستیم ما همان وحشت وحشتانک خوابیده بر نگاه های هیز هستیم من تو تو این روزها در غالب تمام سکوت هایمان به اتشگاه رفته ایم و خود را اتش زده ایم برای یک مراسم ابدی و جاودانه ماندن ... ما همان نعره ی دوخته در پرتگاه ابشار سردیم ... مرده ایم و کسی در قتلگاه ما دنبال لاشه ای و خاکستری نیست ما فراموش ده ایم و حق ما از این جهان تولد و مرگ بود نه زندگی...
من به کیش و مات بازی های این جهان باخاته ام و دارم در تماشای برهنگان بی مرز به خود مینگرم که چگونه در لفافه ی جنگل ها هیچ خاری را در تن خود نشان ندادیم در حالیکه بدتر از هر اسیبی در جنگل خورده ایم ... من کاکتوس های عظیم جان فکن در دل بیایان را میبینم که به عابری که به اب تشنه ات نگاه میکنند ما سخت نشدیم یا یاد بگیریم بی اب باشیم بی دریا بی دره بی همه چی... ما دره شدیم تا اوجنگریم و انگاه به جهان بگوییم تعمق یعنی فرو رفتن در معنادر حالیکه که ما معنا را دل دره خوردیم تا کسی جنازه ی حقیقت مارا نیابد و از تن عریان شده ی ما عکسی عکسی نگیرد تا بگوید که هیچ نداریم...ما پوشیده ا همه ی لرزهای و زیبایی ها منظره ساختیم ما خود را خودمانی بیگانه و بی خود کردیم و انگاه تمام صحرا و اسمان را بهم دوختیم که هیچ ندارند...ما چه داریم ... جز هر انچه که در اعماق دفن کرده ایم و کسی در رهایی ما هرگز پروازی نداشته کسی بدون تسلیم با ما اوج نگرفت