تن عریان سایه ام بر سینه ی عریان زمین هم آغوش شده است رنگ یک جاده ی تنهایی باز در ذهنم تسخیر شده است مرز خودم را محدود به نرده های خط کشی شده پیاده روها کرده ام...سایه ی شاخه درختان سقف سرم هستند و آرام آرام پیاده رو را سکوتم می‌شکافد...مثل شخم زدن یا شنا کردن در آبهای سنگین پیش رفتن به جلو سخت است...دلم خستگی نمی‌شناسد...مرز تاریکی و سپیدی رقص ابرهای سرگردان دیوار کشیده بر سینه ی ماه است....این تماشاخانه ی زندان درش باز نمیشود تا ببینم که من چون بیدی که با باد نگاه های مردم نمی‌هراسد خواهد توانست منظره پنهان خویش را بنماید...زندان بام شلاق بدست بسااغم می آید...بیشتر به قدم های فکرش می اندیشم که لذت حبس بودن در زندان را با چه پذیرفته است....تو و من سرگردان رنج های باج دهندگانیم...نفس رویاها بی مرزی و بی کسی است اما چه در خلوتگاه ما چنبره ی معنا زده است....تو و من خود سرگردانی و بی خبر از لذت پرواز در حبس قانون های سرد جهانیم....تو و من سالهاست غریبیم تا عشق را بشناسیم و پا به پای این پله های نفس بالاتر رویم تا خود عشق

خسته از پا افتاده ام...سایه ام بلند شد غروب شد....تنم سرد شد...عبور عابران سخت شد ترافیک گرفت این خیابانها همه در فرار برای رفتن به آلونک خودشانند...امروز فردا شد و دوباره ناله ی بوق نعره زنان بلند شد فردا دوباره سرد می شود سردتر...رنگ غروبت هنوز سرد است...تو تکرار دیروزهایی...تن زخمی تا را التیام بخشیدی چون مرد کوهستان سخت....من هر روز به شکار رویای تو میروم ولی دستان خالی ام من را فقط در رهگذار این تن سرد کوهستان جا انداخته...در تله ام یا کریم...تله ی گشتن تو در کجای این آسمان است که همیشه در غروبش باید شلاق سپید انوارت را در جسم خسته ی اقیانوس ها بیابم...بگذار خالی از زیر بار شانه های سرخ شده ی آسمان احساسم را تنگ بلوری ببینم که ماهی قرمز دنبال یک سال دیگر است...کاش میفهمیدیم و کاش آنها که فهمیدند درس میدادند...اما تابوهای زمان من و تو را به هم غریبه کرده...درکی از پدرم ندارم چون درسهایش را در چوب سکوتهایش بهم فهماند خیس عرق شرم از اشکهای جاری مادری ام که دعا کنان نگران خدایان است آنها من را به که سپرده. اند که در سرزمین های عغریب نگرانم نیستند....مگر اینجا من در پناه که ام....جز کوهستانی سرد که هر روز برای شکار رویایش میروم تا ته دره ها و بعد برای بازگشت سوی قله می آیم...کسی ندانست تسخیر این غروب زیبا نیست کسی نفهمید رفتن به دره ی تار زیبا نیست من را چکاربه خوانش پرندگان روی ششاخه ها ی سبز...من سردم مردی که در اوج کوهستان عقاب را رصد می کند و پروازهای خودش را فقط به خیالاتش سپرده...کسی که تنها برای زنده ماندن به سوی دره می رود و خود را فریب می‌دهد که تو در آنجایی...دریغا تو در پشت سرزمینی هستی که آفتاب هر روز از آنجا طلوع می کند...

در عبور از برکه ی آرزوها به جزایر خاکی می رسم باید چیزی بخورم تا زنده بمانم رنگ شراب می گیرد لبان من می میخورم از طبیعت وحشی الهام میگیرم نوشته ام را وحشی می کنم و موهای خود را چون موی اسبی دوان به باد می سپارم...رهایم و خود را زنده در تابوت خیالات میایم...آدمها تکراری اند شهر تماشاگر نمیخواهد شهر بازیگر میخواهد...رقص تو در پرتو تنهایی و هیز نگاه حسرت به داشتن تو...ولی تو رقاصه ی خوش ذوق و مست و خوشحالی هستی که آتش زدن هایت را نمی‌بینیم دلم هوری میریزد تا از تو کامی بگیرد و این تن پر تپش را در دستان خود چون مرده ای بیابد که میتواند جانش را حس کند و بعد تو بدانی چرا من اسیرم ...من چکمه های خیسی بپا دارم چون مرد بندری که ماهی گرفته است و طوفان نتوانسته قایقش را بشکند یا بوق رسیده یا مهارت دارد...دلم دوست دارد کافه ی صیادان اما آنجا که کسی تنها نیست همه ناخدا دارند...من خط می کنم روی پیاده رو ها با تیزی ردپاهایم...من تک تک کافه ها را میجویم که ترا در دام گوشه ای بیندازم که شراب بیادت زنم...من مشتری کافه های تنهایی ام جایی که کسی من را نشناسد و سفارشم را نداند و آنوقت میزی را چون پادشاهی تسخیر کنم و دیوانگی نوستالوژی ام را سوار فرد رویایی آن طرفم بدانم اما دریغا که من هنوز جیبی پر پول ندارم که مهمان همیشگی کافه ها باشم...از همین رو تنهایی ام را در پشت در کافه و در خیابانها در قدم زدن ها و خیالات را آتش زدن و مست کنان با زمان سپری می کنم

روزهایم سخت شده...کسی نیست ..عابر بی سایه ام ...من مرده ام؟... کسی به پای من نیست...همه رفتند یا کریم ...همه ...باورت میشود...خودم که از شهرم بریده ام  و حالا اینجا غریبانه دست به دست رویاها سپرده بودم کسی بیادم نیست ...دیدی همه رفتند...دیدی همه سرد شدند و بعد من متهم اول سردی دنیایم... دیدی چرا دیگر سردم...چون میدانم همه میروند ... دیدی ...دیدی...لعنتی دیدی؟...

 

بعض حزن انگیزی گلویم را میفشارد.... دلم نفس میخواهد اکسیژن کمم اورم...من مرده ام؟...بگذار عریان شوم و بنویسم... لحظه ها که مهم نیسست این تاخیرها هم رویش...امروز نگاه هیز هوس پرستان تنها پرست سوی من خیره شده است...در تیررس هزاران تیرم که کسی من را به فرامیخواند...اما بستر من باز سرد است چون دستان من ... شهر غم که بود/... ناله زنان منم که رهگذر بودم نه رهزن ...اما دنیا دنبال رهزن هاست... من ماندم کسی نماند...حباب احساسم ترکید و دوباره غمگین و پژمرده ام ...سالهاست خودم را غرق این کردم که روزی کسی می اید و من دنیایش را فتح میکنم...اما همیشه تکیه کلام ای بود...ترا نمیخواهم...اشتباه کردم ...و روزی دیگر نگفته میروند...شلاق زن بودن خوب است...عاشق بکنی بعد رها کنی خوب است...اما من کسی را عاشق نخواستم کنم ...رها شدند و سینه را بالا گرفتند که ما رفتیم و عاشق نشدیم...ندانستند که من عاشق نکردم ...تا بروند اگر خواستند بروند... و رفتند...بهمین سادگی...عظمت مردانگی ام عاشق نکردن بود و حقارت من در نگاه دیگران عاشق نکردن بود...بشر زجر را دوست دارد زخمی عشق شد را دوست دارد بشر عاشق عاشق شدن است...عاشق اینست روزی برای عشق رفته حرف بزند...امروز کسی درباره من حرفی نمیزند خداروشکر چون مردان دیگربلدند چگونه عاشق کنند من بلد نیستم شبیه کسی باشم ... میتوانی از پشت سر به قدم زدن ها یتنهای من نگاه کن که همیشه به تو فکر میکنم که چگونه مراقب باشم عاشق نشوی ...حقارت نیست که مردی عاشق باشد ولی نگذارد کسی عاشقش باشد؟...دنیا دنبال ادم عمیق می گردد و من همیشه بظاهر ادم نا عمییقم...عمق نمیخواهد...من عمقی ندارم من سطحی از پوشالی ام که تو میتوانی تک تک نفسهایش را با تیر بزنی...زخم زبان بزنی و بروی ...ببری و بروی و حرف نزند... شکسته باشد و خود را نشکسته نشان دهد... با توام ای کریم ... یاد بگیر بخشندگی رو ...هرچند تو اوستایی و من احمق شهر

آواز تنهایی گوش احساس را کر کرد میخ تنهایی را بر زیر گام هایم میگویم کسی رنگ احساسم را نفهمید نفهمید نفهمید شعله های رویا دلم را پر میکند آسمان جیغ کشید و شهابی دیدم معنای محسوس اشکهایم از خستگی است...من مسافر لب بسته ی مغرورم که کسی سایه ی شکسته بودنش را ندید...کسی نفهمید در تپش های سینه ی غمگینش چرا بی کسی فریاد میزند...چرا همیشه تنهاست...کاش طوفان میشد جهان بهم می‌ریخت و بعد من نشان میدادم چه کوهی هستم...زندگی یعنی باختن...زندان نفس ها و تنها حسرت نداشته ها را خوردن...میمیرم در تابوت رویا دراز کشیده ام و مردم دلسوزانه تنها خواهند گفت او مردی با رویاهای بزرگ و بدم های کوتاه بود...ناله زنان به خود سوگواری می کنم که دستان بسته ام را تسخیر هیچ نیافته ام...کسی فکرهایمان را جدی نگرفت....خاموشم...ای یار من کجایی...کجایی که دستان کردن تنهاست کجایی که غریب است کجایی که در کنج رویاهای او کسی نبود همراهش باشد...کجایی که همیشه در انتظار آنکس بود که نبود..‌حیف بر من...حیف بر قدم های من...حتما تو آسوده در بالینی خوابیده ای...حتما خوشبخت آرمیده ای و چه میخواهی بیش از این از دنیا...شبگرد منم که کسی در حلقوم بسته ی او ندید که نتوانست بگوید کیست...من هیچم...هیچ ...پوچ رها و خیالی...رها و یک آدم عادی که نمی‌داند چرا سایه اش را کوتاه ساخته آمد...هی...گم شده ای که میگویند منم و آنکس که در کوچه های آواره خواهند یافت منم...بوی باشه ی امیدم همه را خوشحال کرد...حال باید برگردم به جایی که باید میبریدم از اینجا...دیدی ای مرد بزرگ چگونه پسرت باز آمد ...دیدی که دستانش یخ بسته آمد...دیدی زمانه با من چه کرد...دیدی توبه بی معناست وقتی غرق رویایی و شلاق خوردن را دوست داری...کاش به کسی شلاق نزنم...کاش کسی به حال من دچار نشود ...کاش هیچ شوری اشکی چشمان کسی را نسوزاند...کاش همه زندگی کنند و زندگی به معنای دویدن نباشد...کاش آرام بگیری و آن شانه ی خسته ات خانه ی یک لحظه تبسم قلب تو باشد...کاش کسی ناامید از کسی نباشد...کاش کسی جرات نداشته باشد...کاش عمر بگذرد و سراغ کسی نروی...کاش هرگز حرف نزنیم...تنم آلوده ی هوس های بودن است شبم آلوده ی رویای من و فردایم غرق اشک های لحظات امروزم...خالی ولی در باز میبازم و از جهان میبرم...باید روم باید دور شوم از این لحظات...باید ترا دفن کرد در روزگار...در دفتری که کسی قلمی نزد و جهان نفهمید و ندانست و نخواهد دانست...باید کلبه ای گرفت و دانست جهان هیچکس را بیاد نخواهد سپرد ...همه چیز آرامش بود دریغا غرق آرامش نشدیم دریغا خود نبودیم