حقیقت ذهن
وقتی تنهایی بر قدم هات سکوت می کنه وقتی تویی و اواز دلتنگی تو انموقع که ندایی از دلت بر می خیزد که تو رو میخواد داشته باشه مثل این می مونه که بخواهی با کسی حرف بزنی اما هر حرفی به معنای حرف زدن حقیقی نیست گاهی تو از صدای درن میترسی صدایی کهب ه تو می گه بایستی یا حرف نزنی یا الان شکست می خوری این همون صدایی که از صدای حقیقی باید تشخیص بدی ... روزی زنی به همسرش در موقع مرگ وصیت می کند که :" من انقدر عاشقت هستم که می خواهم تو هرگز به من خیانت نکنی و بعد از مرگم با کسی ازدواج نکنی وگرنه مثل یک شبح امانت نخواهم داد" بعد از سه ماه از مرگ ان زن مرد زوجه ای را انتخاب می کند اما شبها یک شبح بر او مستولی میشد و با او حرف میزد و میترساند...مرد دیوانه شده بود و نمیدانست چه کند...تا انکه نزد استادی رفت و موضوع را به او گفت ...استاد درجواب مرد گفت که :" ان شبح احتمالا شبح باهوشی است که بر تو نازل میشود و از اتفاقات افتاده و غیب اینده خبر میدهد تو باید از او یک سوال کنی وقتی که امد!" ...مرد پرسید چه سوالی؟...استاد گفت این بار که به سوی تو امد یک مشت سویا در دستان بگیر و از او بپرس مشتم چند تا سویاست؟ ...شب هنگام وقتی مرد خوابیده بود شبح بر او نازل شد:"امروز به دیدن استاد رفته بودی نه؟" و مرد به محض از خواب پا شدن یک مشت سویا برداشت و رسید اگر واقعی هستی در مشتم چند تا سویاست؟ و شبح برای همیشه ساکت شد! برای بی خیال بابا شدن باید توهمات را بزدایی پرستارانی هستند که جلوی پنجره نوزادان را محکم بر بغل می فشارند چون میترسند که مبادا از دستشان بیفتد یا پرتش کنند یا ترس از شکست و ... حقیقت را در ذهن بیاب.