در این سرمای بی کسی مبهم و پوچ تا خودم پرواز می کنم...تهی از موفقیت از ثروت از عشق واز هیچ...هیچ ازنگاه پوچ من در برهوت این زندگی بی گدار.... دستان فقیرمو چشمان مظلومم و تمامیت اشکهای خسته که هنوز مغرورانه فریاد نمیزنندد...در جستجوی کسی در تمنای صدای خاموش خودم کسی فریاد زن من نیست... کسی من نیست... و همه در تمامیت من گم است... تنها و با سایه...تا ان سر زندگی توخالی... تنها و قول داده به تنهایی و قله ها.. شبگرد شلاق زده منم که در این بغض حزن انگیز عالم دارد تماشاگر خودش میشود... شب تار است خودم تازم ...اینگونه در ته خودم تا تمامیت خودم پیش می روم... همین بس است که بدانی چقدر تنهام
سلام به تنهایی و انکسی که در بسترش دیگر تنها نیست... سلام به من و اویی که دیگر من نیست... من خالی او سرشار من تهی او در معنا... اشفته نیست حالم ولی طرد شدنم از جهان فریاد زنان عریان سوی حقیقت دوید... سوی اینکه بگوید معنای بودن انگونه که جهان در تصورم داشت نبود و تصورم انگونه از من که در جهان باشد نبود... من و جهان دو مرد تنهای بی کس و کار و بی عار این روزگار دنبال فرداهای مبهم... رفتن و پیچیدن در خود... رفتن و گذراندن در ادم هایی که هر گز در اعماق تو نبودند... اما انها به سر قله ی تنهایی تو سر می زنند و ترا می بینند و گاه بیادت فقط اواز سر می دهند... و گاه هیچ... هیچستان... از من ... تنهایی از من ... گفتن و نالیدن تو... در خود و مذهب لعنتی پیچیدن که ترا در یغمای رهایی اواره و اسیسر بیایان تظاهر کرد ... نه من در خودم مانده ام و نه خودیدر من مانده است... ما هر دو باخته ی خویشتنیم.... در همه بود و نبود این مرز بی کسی در تمامیت دلسرد کننده ی خیالات متوحش من ... در سکوت قتلگاه بودن و اغوش کشیدن مهتاب تنهایی ... ای تو ... ای من ... ای مرد همیشه تنها ... ای در خود گمنام .... ای رویا باف همیشگی و تنیدن به تبسم مرگ امیدها... همین چند گامی تا ابوهت پوچی