باز بارا می بارد شعل میزند شب مرا و ترا می جویم در دیواره های تور شب...ترا میپرستم اما تو در آسمان سکوتی...چگونه به تو رسم با فریاد؟ با اعدام؟ بامرگ؟ یا به تک تک هق هق ها و ته مانده ی سیگارها...من ..ترا چگونه جویم ک یک بت سکوتی و من یک نعره ی پر گداز ..چگونه می توان درونت را شکاف و به تو رسید که تو در سکوت های من یک مرد دیوانه ای...که تو یک زن خیالاتی منی ....که تو منی درون من دیوانه ...که تیغ زنان بر زبان خون میچکاند خود را در سایه ی تاریک قدم هایش...تو فقط بگو چگونه می توان ترا بویید و در عطر تو کیلیومترها دیوانه وار پیمود...تو بگوچگونه می توان به قله ها رفت و از اعماق ترا چنان دوست داشت که نفس آسمان بند آید...من نمیدانم

تندیس سکوتم شکسته شد خودم جریان بی گذار هیاهو شده ام خودم را شلاق می زنم که ارام گیرم نفس های پرپرم در تب حس تو خودکشی می کند...من شعشعه ی این دیوانگی را می فهم من خود افتاده در پس یک رویا و بی حالی ام را می فهمم...من خودم را درون این سطرهای مرگ میبینم من خودم را در خیال پرگشوده در میان تاریکی شب می بینم... من .من ..من خودم را در زیر تابش انوار تنهایی می بینم من دارم حجم خفته ی خیالاتم را می بینم که دارد تو را در لابلای این تود ی خیالهای لجن می یابد من تر ب زیبایی گل لجناز در خود خاموش دوست دارم... اما من ...فقط گمشده ام...در میان تیک تیک های بی تو...من فقط توهم ترا دوست داشتن زده ام ... من ترا فقط در میان این نفس ها پرنده ی پر زده از قفس می بینم

به سرزمین قضصه ها میروم جایی که تو آنجایی دارم از خودم یک وحشی رمید از رویاها میسازم میخواهم بیایم و ترا در اغوش دریاچه خیالم غرق کنم..دلم یک سکوت گریخته از قله ها را می خواهد که بیاید و چشم خود را به روی دریاچه وحشت و مرگ بگشاید...دلم میخواهد درون هیاهوی تو و خودم پشت حنجره فریادم زیر بام سقوط و جنون به حس تو اویخته شوم بزنم دل را به دریای مجنونی اما نمیتوانم...نمیتوانم بگشایم راه را و دلم میخواهد مجنونی باشم که رها از هر کسی بزند به دوره گردی شبانه در کوچه های تاریک و تقدس خود را گم کنم...دلم میخواهد یک ژنده پوش دورهگردی باشم که کسی حتی نخواهد فهمید او که بود چگونه زیست کجا رفت و تا کجا دستش کوتاه شد...دلم خانه ی خرابه ای را میخواهد که درون آن موج شوق و رقاصه ای از پشت پنجره به طنازی در آید و من به شکوه خود تلخند زنم...دلم این را میخواهد...