مرا بشکاف

بیا آغاز کنیم غربت سپیده های فردا را...بیا بشکنیم وصدا در نیاوریم ...بیا برسیم و هرگز نرسیم...بیا فکرکنیم همین بود معنی بودن...شاید انتهای قافله زمان همینجا بود...بیا و بشکن و دم نیاور... من میخواهم به میان انبوه سکوتها بروم و بعد با یک چوب دستی ساقه گندم ها را بشکنم ...میخواهم در بلندترین  گندم زارها گم شوم تا طلوع هیچ خورشیدی را در میان کوهها نبینم...میخوام زیر پایم پر از ابهایی باشد که تا ساق پا خیس میشوند میخواهم در میان گم شدن رد پاها راه بروم....من حوصله ی به خود اویختن و تحمیل هیچ چیز را ندارم...من فقط میخواهم خالی باشم از هر چیز غیر  و پر باشم از درون و تنهایی ام...من فقط میخواهم کسی من را نشناسد تا نداند چه قصه ای داشته ام...من میخواهم کسی بیاید و در تاریخ درونم را بشکافد و بعد بنوشد از ذهنیت گم شده ام ...من فقطق متعلق بهه زمان معلقم...من ققط میخواهم بار هستی و حسرت را بر دوشم با هزاران رویاها بشکافم و ببینم...من فقط در عذابم

نکوهش یا ندامتگاه من کجاست...جایی در میان طوفان سکوت ها یا سینه ای که جلویشرا دیوار چیده است تا کسی را به ا راه ندهد...یان خودم و خودت در گلاویزگاه هزاران نعره  ی خااموش و سرکوب شده رها میروم...ه چراغی نه قندیلی نه اوازی برای من همنشین نشد...کسی در تابوت ای ماه مردگی شبها دارد ناقوس مرا به صدادر می اورد..هزاران ناقوض س با پرواز چند فکر از پشت بام سکوت...و بعد مینشینم ومینویسم از چیزی یا کسیاز بودی یا نبودی از امیدی یا ناامید از فردایی یا راهی...همه اش در حب و بغض نگاه هایم میجوشید همه اش در قاب نگاه خسته ام میکوشید ولی نه چیزی داشت نه کسی فهمید که چه داشت...فقط هر چه بود ندامتگاه از گذشته بود و هیجانی که از دل جوانی سرمیزد.اما هرچقدر پیرتر میشدی کسی را نمییافتی که با تودیوانگی کند...بهترین پروازهای ترا  دست در دست بگیرد و  برود تا آن سر بی گداری ها ...در گذار از گدازها