تا از انچه که بدان  زنجیری رها نشوی چیزی غیر و نتیجه ای غیر را نمی توانی درک کنی همه چیز به این جدا شدن از انچه هستی از سنت ها و از امیال گذشته بستگی دارد باید چیزایی را پاک کرد و در مقابل چیزهایی که سد روانشدن و جاری شدن را می گیرد چنگ انداخت میلارپا نزد استاد بزرگی رفت و از او خواست که مرشد شود مرشد گفت تنها شرطمتسلیم شدن توست ... میلارپا گفت بسیار خب من تسلیمم .... او مردی بسیار جذاب و با جاذبه بود مرشدان قدیمی به او حسادت می کردند پس بنزد استاد رفتند و گفتند او هنوز تسلیم واقعی شدن خود را ثابت نکرده او را امتحان کن ...مرشد گفت چه کنم ؟ و پاسخ این بود به ناممکن ترین ازمون ها بیازمای ... روزی که بالای کوه بودند استاد یکدفعه گفت میلارپا اگر تسلیمی به پایین دره بپر و میلارپا بدون تفکر خود را پرت کرد همه با تعجب به پایین دره که ساعتها طول می کشید رفتند و میلارپا را روی تخته سنگی در حال مراقبه دیدند چگونه ممکن است ؟ وقتی از میلارپا پرسیدند چه شد ؟ او گفت وقتی تسلیمی همه چیز ردیف است ... اما انها گفتند این تصادفی بوده ...روز دیگر در دهکده خانه ای در حال اتش گرفتن بود مرشدان گفتند استاد باز هم او رابیازمای .. استاد گفت میلارپا اگر تسلیمی به درون اتش برو و تا اتش به خاکستر تبدیل نشده انا بمان بعد از ساعتها او زنده بود !!! و همگی گفتند تصادفی است ... روز دیگر قرار شد که از طول رودخانه رد شودند استاد گفت میلارپا قایق ران فراموش کرده بد قولی کرده و نیامده س برو به ان سوی رودخانه و اورا خبر کن میلارپا روی اب راه رفت ! وقتی از او پرسیدند چگونه می توانی ؟ او پاسخ داد نام استاد ! او است که کار می کند نه من ! و استاد با خوداندیشیدید که کاری نمیکند نکند نام من معجزه می کند پس برای راه رفتن روی اب اقدام کرد و غرق شد ! هرگز خود را برتر از عالم ندان عاقلتر بهتر تر و ثروتمند تر ر چقدر فکر کنی که همه چیز ساده و احمقانه است قادر تری سخت نگیر و بگذار اتفاق ها بیفتند !