من به قاعده کشی یک قانون زندگی سنتی با خودم در اویختم با هزاران تنهایی و کناره کشیدن از روزگار...چکار دارید به چشمان سکوت من که آتشفشان خشم و بودنم در من...

به خود پیچیدم از اعماق وجود کهربا در آوردم خودمرا حراج کردم چیزی برای خود باقی نیست حس میکنم دارم تا ته بی کسی می روم هر کسیمیبند مرا یک آس و پاس مغرور و شیک میبیند مرا یک خوشگذران در رویاها و زندگی مبهم...خط میکشم روی تاریکی این سایه ها...از کوچه هایی که نعره میزند با سکوت...از خودی که هرگز نفهمید پیاده با کدامین روزنه در تاریکی باید زیست کند...کسی نفهمید جنون خشونت بار ارزوهایم از من چه ساخت و چه بر من کشید... خط خطی های خودم را میبینم که روزگار میکشد و من از حفظ اعتبار پاک میکنم ...دریایی از اامیدی و مصیبت خود را میبینم ودرونم را غرق مردن میبینم که کسی نمیتواند نجاتش دد...کسی نمیتواند بفهمد چه در درونش او را میکشد...خیالی مجنون دارم با رد سکوتهای ختنه شده ...خودم را بریده ام و خودم را با چیزی که باید نبود به پیش میبرم...خودم را کنار میکشم تا عاشقان شهر به دیدار خیالات من نیایند...

آغاز کن آغاز کن این هیاهو را ...سالهاست در خود خفتن را پر پر کن و بجوشان این هستی ...این معنی خود ...این کشش هزاران سکوت و لاله های خاموش را بیدار کن ...برای تمنای خودت در خیابان خورشید در میان سنگها بیا و آسمان برو...بیا نشان بده تو فراتر از کوه ها و قله هایی ... نشان بده اینجا تو کیستی ...نشان بده تا سکوت ها را بیدار کنیم ما تمام راه های بدیل و شکوه ساز را به شعله میکشد... بگو که صدایت می تواند تمام جنگل های را رام سازد بگو که میتواند تمام رودهای خروشان را می توانی آرام آرام صدا بزنی .... بگو که تمامیت خیالت را میتوانی در آغوش بگیری و نشان بدهی که تمام وحدت این هستی از وجود تو یک بهاردیگر خواهد داشت...تو میتوانی نشان بدهی که ...(سکوت)