آغاز شدیم مردیم و رها شدیم از خود و هستی بریدیم چیزی در پای خود نداریم بالن ها را هوا کردیم و چیزی در مره های سکوت این زمان نداریم همه چیز تمام شد مردیم و زمان فلج شد و چیزی در این تعقیب سایه ها برای ما نماند...همه چیز تمام شد تمام...ای رها در تابوت خیالم خوش ادی...من مرده ام و تو باز در ذهن یمییری...تو اسیری و میخواهی زنده شوی فرار کنی ولی هرگز این را دست نمییابی چون هستی از تو خالیست... من مانده ام و در سیل هیز هزار حسرت برای بودن با تو... در میان شعله ها تن کشیدن و خود را خروار خروار به جاده و افق های جهنم دادن تا بتوا خود را رهانید...تا بتوان در حجم این لبهای دوخته فریاد را در جادههای خیال زد و انوقت به مرده ای دست یافت که با او هم اغوش میشوی فقط برای مدتی...اما بی جان ...با این پیکر رها و مرده چه باید کنم... با این خود مرده چه کنم که تو زنده نیستی و من تنا باید با جنازه ی تو رقص و معاشقه کنم...شاید باید با تو پرواز میکردم

طوغ وحشت را بدوش میکشم خودش را در میان رویاهای من پرت میکند خودم را بی قرار میکند چون چشمک یک چشمه ی احساس من را در فوران این طغیان ها رها میکند...من را از من میگیرد و از جنس تنهایی من را ببه اسمان میبرد...نه مردی از سکوت شبانه مانده است و نه طلوع یکسپیده در خوابگاه جنون... چسبیده  ام به رویاها و یکه تازم در هیاهوی بی فروغ...خودمم و تنها کسی که میتواند حتی با خود امیزش کند... این است که چنین به این نگاه سخت خود گرفتارم...چون پدری که از خشم فرزند خودش را مینگرد و نگران فردای این دیوانه بچه ی شیطان است من همان دیوانه ی رها شدهه ام ک دارم خودم را پدری میکنم بی انکه کسی در تنهایی من من را نکوهش کند یا نصیحت کند یا دستم را بگیرد و از میان رودهای به انسویی عرض این غرش ابهای زمان ببرد... کسی بگوید م در چه حالی ام...ارامم یا روانی...با نفس های گداخته یا سینه ی داغ کرده ...کسی بیاید و دست این چنگ جنگ را بر حلقومم بزداید