تکیه بر باد می زنم خیالم را به شانه های باد می سپارم تا نوازششتن کند من میان دشتهای اکنده از گلهای حسرت میان افقی که تنها یک حیا دارد قدم میزنم ... سرنوشت ایین بود که تنها باشم و میان خودخواهی ها انگار رویایی باشم در حالیکه تنها نماد این مرد زخمی به عمق یک نفس است که نمیتوانی معنایش را بفهمی...قطره قطره می بارم روی زمین وجودم و هیچ نمیبینی در این زمین ...باران یخواهم...باید باران شوم تا دنیا را بدستانی بگیرم که در ارزویش هستم... ولی من حقیر و تنها تنها می توانم قدم بزنم و بیش از این نباشم ... میی توانم یک عمر در رویای رسیدن باشم ولی دانم که پیر شده ام و هنوز اندر خم یک کوچه ام ... ان مردی که می توانست دلها را برباید و احساسش را نخشکاند گاهی دلش یک مرهم میخواهد... گاهی با خود زمزمه هایی دارد که تنها راز اوست...کسی در قدمگاه من پا نمی گذارد ونمیخواهد بداند که خیالات من چ بود... چه می خواستم و کجا را می جستم...چرا خسته ام و چرا در این هیاهوها نمی توانم از این سرزیمن عبور کنم ...باید سرزمیی پشت این سرزمین خشکیده باشد باید راهی برای عبور از این جا باشد... بدنبال این راه یک مرد تنها را میابی که م یخواهد به ابادی برسد که مردمانش در انجا شوق بودن در انجا را به شدت من ندارند...شاید انها ارام زندگی می کنند و برایشان عجیب است که ن چرا انقدر شوق زده ام ... حتما در توده های خیالم غمی بود یا تابوتی از امید بر روی دوشم بود که ازارم میداد ولی انها نمی دانند.. در نگاه انها فقط باید زیست و در نگاه من باید جست ...کاشاین زندگی یک همسفر پا به پا داشت همه م یخواهند من بایستم و سکنی کنم و منمیخواهم خود را از ایین قطره و غصه ها برام از تمام غصه هایی که در یک زندگی معنا دارد ... و من بدنبال بی معنی کرردن انها هستم...کسی نمی داند که در سرزمینی هیچ غصه ای وجود ندارد و من عازم انجا هستم

یک تبسم تلخ پلاویز لبهای خسته ی من است ... خیالات خمیازه می کشند میخواهند بخوابند دلم لرز سکوت های را حس میکند میخواهد قدم های من خوابشان ببرند حس های بخشکند و خاموش و بی سر و صدا اخرین غزل تنها بودن را بخوانند نمیدانم تا کی باید نوشت برای خودم مینویسم شاید همیشه این بار تنهایی با من همراه خواهد بود...ای تشنه به رویای من کجایی ...این مرد به سراب های تو رسیده ... این دنیای شهوت الود به من و تو رحمی نخواهد کرد و کسی نخواهد خواند که پشت لرز دلهای عاشق چه تبسم ها که خوابیده و چه تلاظم ها که رام میشوند... کسی دوست ندارد در تنهایی من قدم بردارد چون عاشق میشود...من نمیخواهم کسی در راز من سرک کشد چون عاشق میشود... میترسم که خود را نشان بدهم چون میترسم که قلبی را تسخیر کنم و انوقت در کوچه بازار این شهر یک مرد تنهایی از دل مرد تنها دوباره قدم زنان به سوی خاموشی و سکوت رود... همین قدر که ساکتم کافیست... همینقدر که خود را زیر سسایه ها گم کرده ام تا کسی از رویای من خبر نداشته باشد کافیست ... برای مرد تنها کافیست...مگر در لبهای خسته ی من چه کلامی جا ماند که کسی نخواست در هیاهوی او باشد ... می خواهم خود باشم در تپش های سکوتم تا کسی را حس می کنم دوست دارم برایش رویی بنمایم و ببینید غوغای مرد تنها چیست ...مرد تنها که بود.. و عظمتش را درک کند...خود نمایی است اما برای کسی که برایت جلب شده کافیست تا بداند که گوهرش کیست... انوقت من میشوم دلبری که دیوانه اش می کند و چشمانش را می رباید و فکرش را اسیر خواهد کرد اسیر خود...انوقت شبها و روزها پشت یک صندلی به تو خواهد اندیشید و انوقت تنها کسی که به تو خود نشان نخواهد داد ولی سایه اش را حس خواهی کرد... پشت لرز این سکوتها این است لحظه ی تابش مهتابی...خورشید را می دزدم تا کسی نبیند که چشمهی این اینه یتابان از کجاست...باید بشکند تمام خستگی های این مرد در لبخند زنی که اسیرشکرده ...اما گاه با خود می اندیشی نکند او را نخواهی خواست ...و وحشت ترا در بر میگیرد و خاموش تر میشوی و او گلایه مند تر...

ارام افسار قصه ام را به سوی بیابان میکشانم من باید خارج از این تنهایی خارج از رویا باشم...اید بروم دنبالم غوغای دیگری در جهان...ولی ائ هستی تمام جهانم و هرجا رد پای یک مرد تنها بود دنیای من الوده ی نور خورشید و مهتاب تو بود تو بودی ...گم شده ها میروند به سوی تکرار جنون و پشت سر هیچکس مردی تنها نیست... هر کس در خواب با لبهای هذیان گو دارد قطره قطره خود را در خاموشی غرق میکنند و سیل اشک میریزند و تازه هشیاری یعنی وحشت اینکه از خواب بیدار شوی و بدانی بیداری وحشتناک تر از کابوس تو بوده...و ارام میخشکی و میمیری...تنهایی برای خود قامتی دارد قاموس هر کس نیست لباس تنهایی بپوشد و در این شهر در کوچه های بی تو راه بیفتد و بخواهد از هجران حرف بزند...جایی میان دستهای تنهایی من و تو باید باشد جایی که تو خودت را به سوی ان جزیره ی بی رد پا بگذاری و ببینی خورشیدی بر تو میتابد که نورش از جنس دیگرست و شبها مهتایبش نوری دیگر میتاباند...سینه ی جهان تب دیگر دارد و همه چیز یک خوابی تلخ بود و بیداری تو در جزیره ای کوچک بود نه جهان...یک کسی که سادست و میتواند ارام ترا حس کند و تو را دریابد و سکوت هایت را بخواند و نگاهش به تو بدوزد و تازیانه های تن ترا التیام بخشد و بفهمد ترا و انوقت صدای نیمه گمشده ای را بشنوی که ترا می جست و باورت داشت و میدانست که اینها بازی نیست

در فرار سریع از دیدن توام می دوم تا کسی نباشد ونبیند که من شیفته ی این لحظه شده ام میروم تا کسی در سیر اندیشه اش حرف مرا نخواند و بغض خورد ام را نبیند دارم فار می کنم تا ان سر خیالات و وهم و خود را الودن به هزاران تبسم بی مرز و انگاه ترا اعدام کردنتا دوباره به یاد تو افتادنو ارام و بی سر و صدا به پشت خوابگاه اندیشه رفتن و یاد ترا بیدار کردن... این منم  من تنهایی که بغض خود را خورد تا کسی نبیند که این هیاهوها کجایند کسی نبیند که اا احساس دارد یا نه... سیل سیلی های بر صورتم مینوازند هزاران اوای فریاد و ساکت شدن را ... که خاموش باشحیا کن در تن عریان احساس تو چه بی حیایی ها خفته است و تو که هستی که اینگونه ناارام بدنبال خیالات وحشتناکی در فریاد و فراری مگر تو ان نبودی که خود را الودهی این سجده های ارامش و سکوت کرده بود... و من اینگونه خواب ترا خوردم و بیدار ماندم تا دیگر نخوابم///... اینگونه گریان شدم وگریه نکردم..انگونه با توزندگی کردم و خود را طلاق یافته دیدم...این نهایت یک سقوط از بودن هاست...مکرنه؟... چرا باید الوده و خاموش بود درالیکهه باید فریاد زن باشی و بدوی در این غبارها به سوی زلالیت و ارام ابتنی کنی در حوضچه اکنون..ولی مرزها دارم بدور من سیم می کشد من را در زنجیر التماس ها شلاق می زند و هر ان ترا باید فقط در رویا دید و دریغا که شلاق ساعتها بر رویا حسرت را می نشاند بر تن زخمی این مرد بی کس... من را ببین که تنها می شوم و کسی حتی به سراغ تهایی من نم یاید و قدم نمی زند تا ببیند چه کسی امم .... مردم سرشان پر شده است از شلوغی هیز صداها و کسی صدای عابر تنها را نمیشنود کسی به سراغ حجم کوچک تنهایی نمی اید و نمیبیند که جهان در چنگال مشت من است و دلم افسانه ی هزاران عشقی که می ستاید تن خواسته ها را اما من طعنه زنان و پس زن این خواسته ها با کلودی خاطرات و بی اعتنا لب دوخته گذر کرده... نه تقصیر انان است نه من ... ما گم شده ی جستجوگریم ما دیوانه ی این دنیای پر حسرتیم ما بدیال خواستن رویاهای بافتنی خودیم ...

چون مردی مرتد به عشق امده ام مردی که هوس ها را خورد و تبخیر احساسش را در درونش احساس کرد کسی فهمید اینها برای چه بود...ندانستد که به بهای چه و که بود ندانستند از سرخواسته شدن از سوی چه کسی بود.. ندانستند پشت پلهای ریخته ای دارم و ندیدند معشوقه ای که مجسمه اش را در میدان خیالم گماشته اند و من شده ام بت پرست او ..تو ای تنها خیالی که می خوانمت بدون انکه بدانی احساس های من مرده اند ... تو ای را نگاهی که نمی دانی من چه کشیده ام در این فاصله ها ... تو ای سکوتی که هستی در فاصله ها.. از تو می نویسم در حالی که معصومیت تنهایی تو من را به خود بر می گرداند که باز به سوی تو ایم...وای یر هجمه های شعله های تنهایی دارم می روم به سوی قله ها و کسی نمی پرسد که این شلاق ها روی تن روحت چه می کند کسی نمی بیند از یر جامه ای که پوشیده ام تنهایی مرد را ... تنهایی خفتن ها و به سوی ارزوها شنا کنان رفتند در اقیانوس رویاها... هی... ای تو رفته از دست اینگونه به سرزمین من ب یخبری... ای تو که نمی دانی چه می کشد این مرتد... من اماده ی اواره شدن در راه این ارزو هستم و تو بی رحم تر از انی که بخواهی سراغی از من بگیری... 

میخواهم تنهایی را با خود درو کنم و در ان بذر غربت ریزم ... مترسک قصه های خودم باشم بدون احساس و بدون حرفی بدون جشمکی با لباسی شاید اویخته بر تن خود که درونش چوب خشکی بیش ندارد نه احساسی نه رگی نه نبضی نه هیجانی نه فریادی نه سکوتی ... فقط ارزو ارزو ارزو ... این همان قصه ی سرزمین من است ... به خود می بندم هزاران قندیل و غربت ... شده ام پاشنه ی اشیل تمام زنانی که تو از انها بی خبری و لی گرفتار یک نگاه مترسکند...ولی مترسک نگاه نمی کند... مترسک چشمک نمیزند مترسک نمی خندد مترسک حرکت نمی کند مترسک حتی به او دست بزنند ساکت است مترسم بر سرش می نشینند و او هیچ ندارد بگوید.. من همان عابری هستم که یک عمر پیش رفتم تا به مترسکی در مزرعه با بذرهای واهی باشم و تنها و تنها و اتنها با خود حرف بزنم بدون انکه بدانند در قلب مترسک ارزویی بود...نمی دانند که از کاینات چه م یخواستم و تو گمشده ی منی ... میان این جهان پر از عظمت میان این عظمت ها و سکوتها... من همانم همان ساکت دنیا باز هم ...

چون مردی مرتد به عشق امده ام مردی که هوس ها را خورد و تبخیر احساسش را در درونش احساس کرد کسی فهمید اینها برای چه بود...ندانستد که به بهای چه و که بود ندانستند از سرخواسته شدن از سوی چه کسی بود.. ندانستند پشت پلهای ریخته ای دارم و ندیدند معشوقه ای که مجسمه اش را در میدان خیالم گماشته اند و من شده ام بت پرست او ..تو ای تنها خیالی که می خوانمت بدون انکه بدانی احساس های من مرده اند ... تو ای را نگاهی که نمی دانی من چه کشیده ام در این فاصله ها ... تو ای سکوتی که هستی در فاصله ها.. از تو می نویسم در حالی که معصومیت تنهایی تو من را به خود بر می گرداند که باز به سوی تو ایم...وای یر هجمه های شعله های تنهایی دارم می روم به سوی قله ها و کسی نمی پرسد که این شلاق ها روی تن روحت چه می کند کسی نمی بیند از یر جامه ای که پوشیده ام تنهایی مرد را ... تنهایی خفتن ها و به سوی ارزوها شنا کنان رفتند در اقیانوس رویاها... هی... ای تو رفته از دست اینگونه به سرزمین من ب یخبری... ای تو که نمی دانی چه می کشد این مرتد... من اماده ی اواره شدن در راه این ارزو هستم و تو بی رحم تر از انی که بخواهی سراغی از من بگیری... 

میخواهم تنهایی را با خود درو کنم و در ان بذر غربت ریزم ... مترسک قصه های خودم باشم بدون احساس و بدون حرفی بدون جشمکی با لباسی شاید اویخته بر تن خود که درونش چوب خشکی بیش ندارد نه احساسی نه رگی نه نبضی نه هیجانی نه فریادی نه سکوتی ... فقط ارزو ارزو ارزو ... این همان قصه ی سرزمین من است ... به خود می بندم هزاران قندیل و غربت ... شده ام پاشنه ی اشیل تمام زنانی که تو از انها بی خبری و لی گرفتار یک نگاه مترسکند...ولی مترسک نگاه نمی کند... مترسک چشمک