نمی توان قصه هارادر دشتخیال جست نمی توان زندگی رادر جهانیافتنه..نه نه می توان از پنجره به یکریافت رسید نه با بودن در یک باغ ... همه چیز به دریافت بیش از انچه که لازم است مربوط می شود ... روزی فرید صوفی بزرگ که اواازه اش در همه جا پیچیده بود باعث شد که علاقه پادشاه برای دیدن او شدید تر شود لذا بدیداراو رفت و انگگاه به پای استادافتاد و هدیه گرانبهای خود را که یک قیچی الماس نشان بود به او داد استاد نگاهی کرد و سپس به پادشاه گفت از هدیه اش متشکر است اما او به نخ و سوزن احتیاج دارد نه قیچی ! پادشاه جوابی کرد و گفت اگر نخ و سوزن داشته باشید به قیچی هم احتیاج پیدا خواهید کرد . فرید گفت : نه من فقط برای وصالها استادم نه برای انفصال ها و بریدن ها قیچی شما همه چیز را جدا می کند تمامی تدریس من عشق است یعنی اتصال بهمه چیز . من به همه می اموزم تا با هم یکی شوند پس به نخ و سوزن احتیاج دارم تا مردم را به هم وصل کنم لطفا دفعه بعد که امدید با خود نخ و سوزن بیاورید ." ما واقعا نم یدانیم که این پند استاد چه تاثیری روی سیاست و رفتار پادشاه داشت اما این دیدار یک دیدار ساده و این عبارات عبارات ساده از یک فرد معمولی نبود ! گاهی فقط یک اشاره یک تحول در یک  نفر یک سرنوشت یک جهان بوجود می تواند اورد فقط باید اجازه بدهی کهاین درک در توبوجود اید .همیین!