وحشت زده بدنبال توام گویی از سفری باز مانده ام ...گویی چمدان هایم در وسط جاده مانده و بی کس و کار راه را را گم کرده ام ... مینشینم بلند می شوم به سیم خر می زنم کلافه ام زیر هجوم خیال های دردناک ... تعقیب خودم در لحظه ی از دتس توام ... جاده ها دروغ گفته اند که روزی به جایی خواهیم رسید من سالهات دنبال تو بوده ام و ذهنم در خاموشی و نسیان خود تنها خفته در این راه است... به هر راننده ای دلی سپردیم به ستاره ها اعتماد کردیم به قران و بخت رو کردیم به یک یک دفترچه های یادداشتم که پر از امید بود به تک تک نفس هایی که برای تو بودند و به قلبی که تپید و بیشتر از برای من برای تو خواند...من هجوم این اوارگی را حس می کنم و تازه کسی اگر بیاید تمام خیالاتم را در هم می کوبد میکوبد و سوز دردناکی را در ان لحظه هابر جای می گذارد... اینگونه دستم باز بسته است چون تمام ستاره ها را فقط در تو دیدم ... اینگونه به درد اویخته شدم تا فقط به خاطر تو ارام بشینم و کسی ندانست از این اماتور چه باید انتظار داشت...
باران چین چین این جهان را گل الود می کند و غبار ذهنم پاک نمیشود باید ستاره ای در پشت این غبارها باشد باید مردی در میان توده ی تنهایی ها کسی را داشته باشد که دستش را بگیرد درکش کند و بخواد دمی را که او کسی را درک نکند و فقط درک شود فقط لحظاتی برای درک این من کافیست... نه تنها ماندن سزای بی عشقی و تنهایی است تنهایی یعنی بی کسی به جرمبی فهمی...تنهایی یعنی کسی از حالت خبر ندارد..کسی به سراغ تو نمیاد و تو باید بدوی و جذب کنی و فهم کنی ... فهم دنیا فهم دختران فهم مردمان