اغاز کن این شعشعه ی خیال را...اتش بزن من را در اندوه سوگواری احساس دارم اما میمیرم...من را دفن کن زیر تابوت حرفها و ژست های ساختگی...من را گم کن از یادها...بگذار باز تنهاترین باشم ...بی مسئولیت بی کس و کار و تنها سوی تنهایی بدون هیچگونه احساسی...خسته و بریده از جهان...باید روم به صحرای بی کسی که در ان قصری از بودن را بسازم که همیشگی و جاودانه تر تنهاتر شوم...کسی در هبوط انده های من چتری به سرم نگرفت...خودم بودم سیگاری بر لب احساس که دود کنان تا ته تنهایی خویش سایه ام را بدوش می کشیدم ...کسی سوز افتاب زیر پایم را ندید که چگونه جهنمی ساخته...کسی نفهمید چه ام که ام چه میخواهم و همه بی تکلیف و عاری من را دیدند...من را مبهم و دیوانه ی خیالات دیدند...خویشتم را گریه کردم به غریبی خودم گریستم و بعد شلاق زنان نگاه ها را در تن فردایم و سرنوشتم حس کردم ...من نبودنم را دوست داشتم اما معنا در جزیره ی دیگران را تجربه کردم و اقیانوس را رها...خودم را رها کردم...من به قزل های این جها ن افسوس میخورم که در بازی میان اقیانوس هایند...حیف از این بودن حیف از خواستن و تمنا کردن های بیهوده...حیف از ساعاتی که گذشت و خود را نیافتم ...حیف ازانچه که بار خستگی ام را بدوش کشید...حیف از همه ی معنا ها مبهم ...حیف که خون غلتیده من در این هنگامه ی پرشرر سرخ و سرخ تر دارد من را پی میریزد...ب برانداز قامتم هزاران اندوه به خوابیدنم هارا افسوس به مردم هزاران افسوس و به زنده بودنم اندوه بزرگ...چدر تنهایم...چقدر خود را حتی دوست ندارم ...چقدر بودن در الوهییت بودن تب دار از من میگذرد و من را رها می کند...حیف از این اشوب های درهم ..حیف ....ای شکسته در درون من با توام با تو حرف میزنم ...میشنوی که چگونه به براهه های بودن رسیدیم و بعد خود را شلاق زنان در نفس ها تنبیه کردیم...میدای تمام شهر انگار در ابهام بودنند و من ....دیوانه ای که میخواهم جهان را بیدار کنم اما خود د رغفلت تمامم...میدانی همه چیز در گذشته رها شد در امروز تمام شد و در فردا مرگ را فریاد خواهد زد...فریادی برای نابودی فردا...من فریاد گمشده ام را می خواهم که بگویم نیستم ...کسی فریادم را ندیده/؟...کسی من را در مزرعه ی ملخ زده ی خیالات ندیده؟...وای مرده ام وای چرا زنده ام وای فردایم ...وای امیدم وای خیالم وای نفسم وای قلبم وای همه ی بود و نبودم...ذات و سقوطم...وای سایه های دلتنگی ام ...

  Related image

به دیار غم شتافته‌ام خودم را به آیین دیوانگی بسته‌ام خودم را ا زانو بغل گرفته‌ام و چین‌وچروک‌های صورتم را عریان تماشا می‌کنم...راز را پشت چشمانم می‌بینم ...امیدی به فردایی مبهم...بودن در خانه‌ی تنهایی و درواقع خود را در آغوش بی‌کسی جا دادن و انورت هق‌هق تمامیت را دوان‌دوان دویدن...خود را می‌جویم به تو که در پشت در احساس منتظرم بودی رسیدم...فهمیدم برای یک‌عمر مدیون انتظارت هستم ...تمام عمر...مام شب را گریه کردم به فردا سسم خوردم که ترا بیابم و دلی را آیینه وار روشن کنم اما باز من همان دیوانه‌ی خاموش خودسر خودخواهم که از همه بریدم اما دلم هنوز پشت سر جا ماند...دلم ترا می‌گوید من با و حرف‌ها می‌زنم همیشه ...همیشه در خانه‌ی هایی که آتش شومینه‌هایشان گرم است جای ترا در صندلی راحتی خالی می‌بینم که می‌توانستی گربه‌ای را در دستانت نوازش کنی گل سپید به موهایت زده باشی و عروس پیری باشی که از فرط انتظار روی دوشش حریری گرم پوشیده است...می‌توانستم برگردم و شکار بزرگ به دست به تو نشان دهم که دیدی آخرش توانستم ...ولی تو سال‌هاست از دست من رفته‌ای و من پوچی را آنجا حس می‌کنم که تمام دنیا را گشتم تا معجون خوشبختی ترا بیابم ولی ترا باختم...خود را باید شلاق بزنم...شلاق تکبر شلاقa به جرم تنها گذاشتنت شلاق به جرم این زندگی را بر تو حرام کردن...ای طلوع منتظر در فردای من راهی را بسپار به افق‌ها و در این جاده‌ها پیش برو که اینجا باختن به کسی که تنها نگاهش به سلاحی برای شکار فرداست بیهوده است...برو بگذار این آینه‌ی خانه هم‌نشین چشمان مردی تنها باشد که روزی بفهمد همه‌چیز تهی‌ترین چیز است...زندگی این نبود که می‌باید می‌بود...عمر این نباید می‌گذشت که گذشت و فردا نباید این‌گونه می‌بود که می‌آید

صبح شد دم تلنگر زدن به خواب شد...وقت کشتن خود در یک قدم دیگر از عمر است...باید پایان گرفت ...چند صباحی بیش نمانده است...خود را باید گلاویز احساس و لبخند زورکی کنی...امروز را باید بگذرانی...شلاق بزنی بر صورتک احساست  بعد خود را بپاشی روی زمین خیس گونه ها...باید شب زجه بزنی و صبح لبخند...این روزگار تاریک من است ...این رفتن در میان باغ های تنهایی است...سالهاست می نویسم و کسی نبود...امیدم را سالهاست درو کرده ام و هر روز ملخ های روزگار سراغ تسخیر کردن منند...انها به شکارم امده اند...باید می دیدی در پشت این باغ چگونه حسرت ها دهکده ساخته اند و هر روز بمن هیز هیزسر می زنند...گاه من تماشاگر خود در سیلی خوردن از بادهای وحشی به خودم...گیسوانی که رفته اند به اسمان و  بر صورتم میزنند تا پاییدن امید خود درحالی  که می اندیشم  را نبینم ... حال به کجای این روزگار باید  رفت...به اسمان به زمین به کف خیابان ها...باید تنها عابری رو به گذشته در گذر زمان باز شد...پای خود را در زنجیر جاده ها حس می کنم ...باید روم...خیلی دور...دورتر از همه ی ادما از همه نفس ها از همه ی ساعتها و همه ی خودم...فکرم ازاد است باید خودم را در جایی دیگر بیابم شاید در زیر باران خاطرات...شاید در حلقوم بسته ی حرفهایم ...و گاه در پشت نگاه عابری خسته تر از خود...ای همنفس ای هم درد شاید این راز مرموز من و توست که پشت یک نقاب معنای بودن را ببازیم...خواهش های سکوتم که فریاد بزنمشان هنوز در گوشم می پیچد اما من بی اعتنا فقط گذشتم...کشتم  و گذشتم...سوختم و گذشتم...

یکه تاز، خیره سر بی گوش شنوا و خود خوااهم...سوی دروازه های شهر می روم...از این شهر بیرون میزنم ...از خود بیرون میزنم...از هوای هر کسی که در فکر غوغای من نیست برون میزنم...در این صبح به جهان پشت میکنم ... ای مرد...پاشو حرفهای خاموشی نزن بگذار نعره شویم...ای شهر، لعنت به تو، که تمامیت بودن خود را در انتهای جاده ای دیدم که سراب و دیوار داشت....من تبسم کلاغهای خبر رسان را هر روز می شنوم که باری از خستگی های دیار عشق می اورند...کجایم که تنها و مردد بدنبال سایه ای در پهنه ی این هستی ام ...مرگ در حلقوم رد پاهای من و خیسی چشمانم دارد اینه ی بختم را میشکند...من مرده ام و خود را خورد ام...مرده خوار شده ام ...ای اینه من را در تمامیت رخ سپیدی گیسوان کوهی ببین که دارد استقامت را به بهای سپیدی سرش معنا میکند... در تمنای یک غروب نشسته ام تا خود را فریاد بزنم...نعره ها بزنم ...خاموشی را در اغوش کشم...شعله بکشم و قدم بزنم ارام ...مثل یک مرد تنها...مردی که  باخت تا چهره ی خود را در حسرت این روزگار سرد سرخ نگه دارد...مثل بغض زنی که در نیمه های شب از دلتنگی گوشه ی اتاقش را در اغش می کشد ...تو و من دو دیوانه ایم در پهنه ی خیالات خاموش...خاموش و گریان و مغرور...در عبور از خود به بهای قدم هایی که فقط ردپای نفس های مرده  پیدایشان میکند... ای هنگامه ی خاموش گلو باران شو...ببار شاید در این ضجه ها حرف دلت برای فردا پنهان شود....در گوشه ای از خلوتگاه همیشگی که میبازی و کسی نیست در اغوشت کشد...ای خفته ی خود بیدار شو...بگذار همسفرت باشم در میان حضور بی معنایی این بودن...دست سردت را بگیرم و بعد تو  ارام گیری...دستی که سالهاست گم بود تا نفس هایت رام شود...جای شلاق هایت را بپوشاند و بعد بدانی باختن در پشت قاب انتظار مبهم چه بی معناست...شاید مردی از مرداب های خسته بتواند خود را در تن تو جاری کند تا زخم هایت ترمیم یابد... 

خود را کشتم...جنازه ام را بر دوش گرفتم...سراغ تنهایی رفتم...گمشده ی شهر بی در و پیکرم...سراغ خیالات خودکشی دیگر میروم...سراغ پرت شدن از بلندی...سراغ سقوط...سراغ اخرین خیالاتی که موقع افتادن خواهی داشت...جایی که باید نباشی تا همه چیز باشد... موج های سکوتم را چین چین یک غروب دارد میکشد...خونن شد و عمرم را رفت ای رفیق... نالان به سراغ نوشته های چه کسی امده ای...جایی که باید تسخیر شوی ولی قلعه ی تنهایی ا درهای محکم بسته است... بیادت پلک های خیس یک چشم نیز گاهی تبسم دارند... من به درون حلقه ی نگاهی میروم.... خودم را در پای سایه ساختگی از بودن می یابم...کاش دنیای من ...فریاد میزد...........فریاد...............فریاد..............نعره میزد................میغرید و ناله زنان مغرور فقط تمامیت را حس می کرد.... کاش ....کاش پرده های گوش کوهها طنین میشدبه جهان ...  اینجا کسی تنهاست... کاش به پژواک راضی کردن قلب تو من ارام باز میگشتم ...کاش....کاش بلند بلند صدایم میکردی و هزاران کوه درون من را به لرزه د رمی اوردی...کاش فقط بودی...اما این یک تمسخر از بودن است...این بی پهناوری در حبس یک گلوست ...دلم داغ دارد رفیق... کاش نعره ام صدایش به کل جهان میرسید یا نبض ارام عشق به تو میرسید... کاش ... من مرد تنهایی جهااااااااااااانم بشنوید...بشنوید در پشت قدم های کوتاه و بلندی فکرهایش چه می گذرد

من امشب به بیابان زده ام ... خالی و تهی و عریان با تن گرم روزها و سرد شبها و بی تعادل و بی قرار اسیرم...به فکر یک الونکم...کسی جایی برایم باقی نگذاشته ...خویشتنم را در رختشویخانه ی خاطرات میشویم ...خودم زنده میشوم روزگارم سیاه...خودم را تا قله ی بیکسی ها می برم...شبم را اتش زنان به گوشه ی تاریکی جهان می برم و بعد شلاق های شفق را میزنم بر تنش در دم اخر...گره می کنم اقیانوس خیالم...مردهای روزگار مرده اند...شبگردهای شب دزد، حالا شبها را به جیب افتاب گذاشته اند...دلم سردی می خواهد نه گرمی کویر را... دلم اغوش میخواهد...دلم رفتن و گم شدن در تنگ ابی حتی به قیمت یک لحظه زنده ماندن می خواهد...ولی من تمامیت تبخیر شده ام را در تابوت های این اقیانوس تنگ جا میگذارم...من خویشتنی از خود ندارم من رها و اسیر در  حبس نفس های مبهمم..کاش رد پایت را میشد پیمود ولی برای زنده بودن باید در تنگ بمانی...پشت شیشه و جا پاهایت را ببینی که هر روز غبار دارد انرا کم کم می پوشاند ولی حالا جاده در ذهن تو تصویر شده است...تصویر رد پاها...در افقی گم کرده می شوی و در افقی دیگر در کنار مردی از جنس سراب خواهی گذراند...سخت نیست که سکوت کنی و بعد ارام ارام ببینی که افتاب کویرت دارد اب تنگت را هم تبخیر می کند و تو هیچ نمی توانی کنی...نه میتوانی به سایه ای ببری تنگ را و نه میتوای از ان رها شوی...فقط ارام تنها دور خود در چرخ زدنی...وای...شبهای تارم کجاست....شبهایی که ستاره ها را میدیدم ...شهاب ارزوهایم را می دیدم...فردایی پشت چشم امید ساربان...اما ناجی نیست...ما محبوسیم...من محبوسم...تو در خیالات بافته ی خود و م در عمق دلسردی ...با تمام هیجانات مردی که میتوانست روزی تمام ردپاهای ترا بدود...اما حقیرانه برای ماندن تلاش کرد...و بعد حبس یک تنگ شد...زیست و معنای واقعی را نفهمید...سوخت و معنای اغوش گرم را نفهمید