بیا یواشکی ...

صبح شد دلم پرواز خواست تو نیستی و رفتی من عابر شدم در بال های تنهایی دارم حرف میزنم ...نوشته هایم را بیرون پرت میکنم انها روی اب قیانوس ها رخته میشوند و هرکسی خواند نفهمید اثرش را من نوشته ام...کسی ندانست که اینها از بالن های تنهایی امده اند...من همسفر تنها بی یار و بی کس و در افق های خلوت خورشیدم ... کسی معنایی از وبدنم را نمی سازد...انکس که ساخت رفت...و من یک عمر بدنبالش راه افتادم تا بیابمش..او مرا پس میزد و میگفت نمیخوام...و من ناله زنان در ردون با غرور شکسته داد میزدم که بمون...من ستی ام را در نیستی روحی ناتوان به رمق زده ام که تصویرش کودکان معصوم خبالم را میترساند....کودکی بود این رابطه که در گوشه های شهر حسرت انرا دفن کرد...مغز روحم دارد تراوش عجیبی میکند...نکند ان خودت بودی که مردی...یعنی ان تو نیستی پس او کیست... ان کیست که تقدیر خشمنکی را دارد در رزوگار سیاهم رمق میزند...کدامین تیک ساعت باید به وقت عاشقی و وصال منزنگ زند...ساعتهای لندن تبریز جهان همه شان برای کسی سکوت شکستهه اند ساعت من کدام است...متنفرم از انان که خواهند گفت خود را به موجودی نادیدنی بسسپار که هدف اوست... هدف در ارابه ی تنهایی من مرده است...برایم جهت نسازید که من پوشالی بودن این مفاهیم را سالهاست دارم در ذهنم درو میکنم....ای تنها الوهیت من کجایی که امشب ناله های عاشقانه ی من را بشنوی...کجایی تو ای بی رحم یا ای رئوف همیشه در پشت ابرها...منن به بالن نشسته ام تا پشت ابرها ترا بینم ...و تو نیستی...بگو کجا باید چرخ زنان بدنبال تو باشم که چرخش زمانه من را عریان بودن مبهم نکند... خسته ام برریده ام دیگر نای هزار تهدید رفتن دارم ...باخته ام ببین من هیچم...مردی بی فردا در هالهی تنهایی که سکوتش خیس می کند چشم خیابان را...من ...مبهم و منی دیگر نیست...رد پایی نیست از این مردی که ندانست چرا هست چرا نفس می کشد چرا زندگی میکند چرا میتواند قلبی بدزد و چرا کسی نیست تا او را مجازات و زندانی کند...خسته ام از این گمنامی و گمراهی که همه اش افسانه ی حقارت است...خسته ام از عیان بودن کسی بسراغ مردی اید که پنهان دستانش را بگیرد...کسی بیاید که رد پایی نداشته باشد اما در هاله ی بودن من نفس های من را حس کند...کسی که به من مرده یواشکی جان دهد...کسی که بداند سالها دور این مرز تنهایی راهی نیافتم...ای اخرین همسفر می روی ولی به کلبه ی تنهایی ام سرکی بزن...شاید هنوز جان داشته باشم و تو بتوانی اغوشی را عریان کنی و بخوابی تا تنهایی را عمق نبخشم...ای شعله کشیده در جان و روح من بیا که جسم جلباب این هیاهو است...وای...افق ها خنده دارند دنیا خنده دار است ادمها پوند دستان تو همه چیز ...ای بریده از من بیا که خلوت من در هیاهوی یک لحظه بودنت ابستن هیجان هاست...بیا که ترا تا لبه ی پرتگاه عشق ببرم و بعد رها شویم...و بدانی که از کل زندگی فقط همین چند لحظه پرواز زیباست...پروازی قبل از افتادن به دره ی تنهایی و بی کسی...بیا برویم شایدی بال در آوریم و انوقت بدانیم چرا عاشقان همیشه به سرمین دیگری می روند ...

به پهنای یک جهان غرق احساسم خوشم...عطر نفس های تو را حس میکنم ...وقت تنگ است و دلم در پرواز...شهر در ابستن یه تولد تازه از قصه ی عاشقی است...به جهانم بگویید به نگاهم نگاه کند... باید جاده ها را با هم ببینیم...باید اینده را ببینیم...باید خودمان را برای رفتن اماده کنیم...باید از دل ترس ها گذر کنیم بادی از مسلک دیوانگانگی عبور کنیم...این بوده است که معنای سوی ستاره ای را حس میکنیم...در کرانه ی ما باید ستاره ای باشد که بخواهد برای ما بتابد... چین چین دامن شب را ستاره ها در بستر رویای من چیده اند...من کهبودمجز تنهای تنهای و اینک کجام در جایی که باید افق را چهارچشمی پایید ...دو نگاه که تلاقیشان یک نگاه میشود... و تنها مردمان فردا درک خواهند کرد که بودیم و افسانه ی رویایی ما چه بود...تنها ایندگان و شاید هم افسانه ی ناگفته در تاریخ بشر باشیم...ارام باش ای پهنه ی خوشبختی ما خواهیم آمد و تو را در الونک حقیرمان تسخیر خوهیم کرد و تو خواهی دید که شهر به تمنای دیدار ما هر لحظه در خانه مان را خواهد زد...

مرثیه ای در سکوت

بودنم تهی شده است رقاصه‌ی زمان بادلم بازی کرده است آبرنگ‌ها در بوم زندگی‌ام رنگی کشیده‌اند و من متهم به هزار رنگی‌ام ...ای مرد نشسته در غربت خاکستری خوردی آخر شلاق زمانه‌ی دل‌تنگی‌ات را...افتادی به زانو  و ستاره‌ای در بالا سر گریست ...کسی ندید ستاره محبوس امیدم را در تن سیاه چاله ی شب‌ها یم را...نوری ندارم من دیگر مرده‌ام.کاج‌های بلند و آن عمارت نعل اسبی کسی را به تو نزدیک کرد که در حوض نفس هایت عشق را شناختی... اما این کورسویی به راهی نبود جز تشر زدن به معنای  ابدیت... هیچ چون عابر باخته که دنبال سواره ی است آرام میگیرد نگاره ی شبیه من...سریع‌تر از من و  دل‌تنگ‌تر و شاید گیج تر... شب شلاق زنان حسرت را با  تمامیت خود بر روی نیمکتی تنها به آغوشم می کشد حالا ارام به همه‌ی شهر نگاه می کنم شاید گم‌شده‌ای برای کسی  بر لب خانه‌ی دلی باشم که من را صدا می‌زد...من از پناهگاه بلندی ها میخواهم بکنم از این  قله‌ها وسرودی که ته آن مبهم اما عجیب غمناک است را نجوا کنم... ‌لباس اشکم به دیدن تو پشت مردمک ها آراست اما این عریان را کسی در  مهروموم‌های مرگ و در زنجیر و شلاق روح تشییع نخواهد کرد...کسی تماشای رنگی کمان را دوست ندارد درک یک هستی در نیستی انگار با انکار رمق می‌خورد...و بعد توده ی گم شدن  دستت را در گریبان خواهش ها با  پوچی بودن خواهد ربود کسی غرق در باتلاق سکوتم نشده است...کسی تلنباری از توهین‌ها را از دوشت بر نخواهدداشت...کسی با تو ترا ورق نخواهد زد... افسانه‌ی احساس‌ها آتش زیر خاکستر زمان شده شاید کسی سراغ سکوت خاکستری من آمدمن را ورق زد و بعد آتشی را از  پای عمر سوخته ام شعله ور ساخت...من  عشق را در جویبار نفس‌های بسته به قلبم حس می‌کنم اما تو رازهای این بودن را ...خودم را عریان نمی‌کنم وآنوقت جای شلاق‌های عشقت را نشانت نمیدهم تا بروی...آرام شو زخمی در تن من نیست ... تو که قله‌ای آرام شو این رسوایی نیست...اما ای  من تک‌وتنهای این جهان دستانت چرا سرد است؟...سرد کیست؟ سرد دوستی است که شلاق در دستش است و نمک‌های زبانش روی تن عریان تو می سوزاند... بگذار شب پناهگاه ناگفته های تو باشد...بگذار بیداری عهد ما باشد...بگذار سکوت مرثیه‌ی ساعت‌های ما باشد

در سراپای وجودم خیالات خودرا به تو میبنم دستانم بسته است و خبالاتم درپرواز، من رها و تو گرفتار ...سینه ام داغ دارد داغ بی تورا...ای تمام هستی بخش روزهای تنهاییی من به کجار فته ای که من اینهمه در خود وامانده ام کسی بداد سینه ی دردناکم نرسید کسی به فکر تنهایی این عابرجا مانده از دستان تو نرسید...خیالاتم درد می کنند و تو را در تسخیر روزهای سخت تنهایی میبینم...تمامیت این عاشق تنهایی بی تو در لحظه ای بسته شده است که در عمرم تمامیت را یکبار به باختم ...من چشم براه یک لحظه ی شکوهمند بودنم با توام و کسی ندانست که این عابر چرا در جاده ها سواره فرداست کسی نفهمید در سینه ی پر گدازم چه چیزی جا گرفته است و کسی نفهمید که اینک من رد پای خود را در کجاها جستجو می کنم ...من این شکنندگی مردانه ام را در روزها و موفقیت ها پوشانده ام...قربان دل تنگم شوم که می دانم کسی نمی تواند جای ترا دیگر برایم بگیرد... تو هستی اما کسی درد دوری را فهم نکرد...کسی سوز دردناکی تنهایی را حس نکرد...کسی گذر در گدرگاه های بی معنا را حس نکرد کسی نفهمید همه گم شده ای بیش نیستیم در این جهان ... ای مرد ارام باش ...کسی به پای تو در رویا نیست ارام باش ای مرد...کسی دوست واقعی تو نیست ارام باش ای مرد...ارام گیر  او  افسانه ای دیگر نیست... افسانه ی بودن و عاشقی...من برای تو حرف میزنم ای گم شده در لحظات و جاده های بی نوای الان من ...به ندای من گوش بده و در آعوشم باش که غریبانه جستجویت میکنم ای رفته از روزها 

پرواز را بیاد بسپار زمان و م و تو این جهان مردنی است کسی بداد ما نخوهد رسید سینخواهد گفت پشتاندیشه هی خود چه چیزی را بدوش میکشیدی اما لحظهی پرواز را بیاد بسپار انوقت مرد خواهی بود...مردی که بی حس و تنها دارد به سوی وه ها حرکت می کند...کسی که در میانه ی راه عشق را گذاشت بر دوش لاک پشت خیال و انوقت خود پرواز کرد...کسی در تمنای خیال من نیاید من تنهایم ...کسی بفکر دیدن عظمت سکوت من نیاید پر از هیاهویمم ...شکسته در راه خود و کسی در تمنای دیدار مردی بدون الونک شبانگاهی نیست...چتر تاره ها بر بالای سرم دارند رویاهای زیبا می بافند و من قدم نمیتوانم بگذارم بر آنها...چقدر کوچکم و کسی نخواهد توانست بداند قدر ماه در شبهای من عظمت و شکوه های این مرد را لمس کرده است... کسی نمیداند بودن در حبس نفس ها یعنی کسی نمیداند کهش شاید مرگ اخرین راز نجات من باشد برای رها شدن از این حبس...کسی به فکر ارزوی من نیت... میروم عریان از بودن وو در پوشش های هاله ی تنهایی و میروم به سوی فردا ...مردم دست اویز کرده اند گذشته ام و من فردا را میخواهم به چنگاوردمم .. می روم کسی به پای دیدار سایه ام نیندیشد که من عابر این جاده ام ماندنی نیستم  باید برو چون اینجا جای حبس کردن من نیست ...کسیبه خیالاتم دست نزند...دلم لرزان توست ای رفته از کنار من دلم بدنبال چنگ زدن به خاطرات خاموش است ا شعله های اتش عشقی را بر افروزم کسی به تمنای مرد تنها گوش نخواهد داد و نخواهد فهمید که بر پشت زین این سواره همیشه جای تو خالیستت کسی نخواهد دید که بودن در بودن مبهم چقدر دردناک است ...کسی نمی فهمد قدر تنهایی هم عذاب اور است هم زیبا و با شکوه ...کسی نمی داند که زنجیر قلبم به کجا بسته شده است ... من را رام خود کن ای خفتهدر رویای خاموش من ...من را پیدا کن در قلب خویش...ببین که چگونه از همه ی جهان گذشتم و کسی بداد من نرسید ...تو بودی همنفسم کسی بپای نفس های تو نرسید تو بودی کوک این قلب کسی قلمرا کوککرد...کسی به باختن و پیروزی ام نه رنجید یا تبسم زد همه رفتند و کسی ندانست که شکسته ایستاده در جاده ها من ماندم کسی ندید که بین بودن و مردن که بودم ...کسی نفهمید که قلب سپدار اسمان مهتابی ام برای چه کسی شعلهه میزد و کسی نفهمید سایه ی سکوت چرا بر اندیشه و لبانم چنبره زد...کسی درکی از خودم ندارد...کسی درکیاز یک مرد ندارد...بگذار تمام توانشان را بنمایند کسی اینده را در دستان من نمیبیند

مرزهای شکسته ی نوشتن های شبانگاهی من برای کسی است که خوابیده است ودر نفس های ارامش تمامی معنای خیال انگیز گهواره ی زندگی را به من هدیه میدهد...کسی نمیداند پشتچشمانش ایا خواب من را می بیند یا در رویای مردی است که روز از او دلخور بود و شب به انتظار ... سکوت سکوی پرتاب من به دل این جریان هیجان است...پر از هیجانم هر لحظه ولی ساکتم ... می ترسم تمام غارتگران شب بدنبال رویای من بیایند... من می خواهمم سکوت جها را بشکنم ... و بلندترین فریاد عاشقی را سر دهم... میخواهم بدوم وسط غوغای عشق و با چینش تمام لحظه های به وقت عاشقی یکبار دیگر حس کنم متولد شده ام ...دارم در برگ های این روزگار پیش می روم و کسی نمیداند که چقدر عشق می توانست دنیا را بهترکند... تنها ترسم این بود که نکند گم شده ای باقی بمانی ای خوابیده در بستر جهان...تو جهانی و من قطره ... ودر این خاموشی شب ببین تو ماهی و من شبگردی که دنبال توام ...دارم حس می کنم خستهگی روی شانه ها و مسافت ها ی طولانی زیر قدم هایم را ... کسی شاید تماشاگر من است ... و آنوقت من دیوانه وار تمام این راه های آمده را فراموش خواهم کرد و قدرت بی اندازه ای خواهم یافت که گیسوان آرزویم را در شبها در آغوش کشم و بعد ایستاده در راهش بمیرم... فقط برای لحظه ای بیدار شو من مثل روز تو در امشب بی تابم