تنهایی این مرد تمام نمیشود تمامیت وجودش ان چیزی نیست که میخواهد نه آنچه بدستمی آورد باب دلش است نه آنچه از دست می رود باب دلش بود... همیشه سکوتش را سنگسارش می کرد ولی کسی در این هیاهو خاموشی پیدا نیست...توبه گاه من کجاست برای رستن از این حال مبهم برای این زندگیفرسوده و خسته .... کسی نبود و نیست تنهایی اش ابهت دارد ...مرز گسستن از هیچستان به پوچستان دارد...من تمام خیال های خام این راه را از بر شده ام و دلم یک افق گسترش یافته م یخواهد ...میخواهد چیزی به نام حسرت و قافله  ی غم نداشته باشد... این همان چیززی بود که میخواست وکسی از آن چیزیندانست...من بودم و هنگامه ی مردگان احساسم... بغض کرده و تیر کشیده ارزوها و رها در فضا و نه میرسند به هدف ونه من را از نگاه به تیر رها میکنند... ما تا رسیدن فردا باز منتظریم ...تا رسیدن تیر به هدف