به اندازه ی یوغ تمام دلتنگی ها دلتنگ تر از خودم در نگاه سوی فردایم کاش یک روشنی بر من میتابید شاید یک فروغ دیگر .... تا لحظه ی سقوط نگاهی که از خود داشت فرار می کرد من می اندیشیدم در ورای به تفکری و دیگر چیزی نمانده بود جز یک شبه ادمی از میان واژه های گم شده ای که شاید در گوشه ای از دلش خود را داشت به رخ می کشید چیزی نمانده از این احساس خالی از خالی بوئن و خویشتن تمام خودگسیخته ای که داغ انرا در تماشای تشکین یک سو هستم ... باید یک روشنی ایجاد شود و این روشنی یکباره شاید به حقیقت بپیوندد مثل داشتان کیسان که از شاگردخود ابی سرد خواست تا کف حمام خودر اخنک کند شاگرد بعد از اوردن اب سطل را خالی کرد و ته مانده را بیرون ریخت کیسان فریاد زد چه می کنی؟ چرا اب رابه گلها ندادی چرا یک قطره اب را هدر کردی؟ و ان شاگر بیدار شد بعداز سالها شاگردی فریاد درون غوغا کرد او اسم خود را ب کیسون یعنی یک قطره اب تغییر داد . ان یک تلنگر بود شاید تلنگری برای من نیز بیفتد در فراسوی تعلیم در فراسوی چهار چوب ها در جایی که یک تار مو بتواند سرنوشت و دیدگاه را عوض کند ...ان  تلنگر ...