باران خیالی

در گذر واژه های ذهنم طوفان تنهایی شکل گرفته است باد سوزناک و پشت پنجره زنان سراغ تبلور نور ماه روی کف اتاق ذهنم امده و روزهای خیالی ام با باد در تقویم ورق میخورد. خیره سر از خیر این روزگار سرد گذر میکنم تا دمی را بر کلبه ای بی در و دیوار بگذرانم انچه مانده سقف ارزوهایی است که دیگر مجال بالارفتن ندارند، تنها انچه باقی مانده حرکت در عرض زمین است، قدم باید زد و چتر بالای سر را حس کرد که دیگر این تنهایی ترا به اسمان نخواهد برد انچه در تندیس این جاده های خیالی بارانی تبلور میابد نور ماه است همچون کف اتاق ذهنم، چه در هم امیختگی هم نور بر کف خیالم هم خیابان تنهایی ام، من تنهاترینم

بزن بزن بر ناقوس سکوت و تنهایی...بزن فریاد شو...بزن بغض را بخور...بزن مرزهای جنون را سر کن...بگذار بمانیم در این مبهوت بی گذار غم...بگذار من باشم در میان تورهای توده ی شبگردی...بگذار من بمیرم تو باشی در فراسوی بودن...بگذار من بخوابم...در میانه ی تپش های بیهوده نفس...بگذار بروم به جولانگاه آخرین مرد موج سوار که امیدش فانوس چشمان توست... آرامشم مرده است ای پناه همیشگی...نیستی و این امیدها پرپر شده اند... تو در پرتو کدامین مهتابی که سایه ات نمیشکند این قرق دل گرفته را... تو بر نشییب کدام دره ای که من از اعماق اوج ها هم نمیتوانم باز دستان ترا بگیرم...بمن بگو در کجای شبی که تمام شبهای مرده ام را نمیتوانم زنده کنم...بگو در کجایی که میخواهم پیله ی تنهایی را بدرم و پروانه ی تو شوم...مگر میشود یک عمر بانگ سکوت جانم را بگیرد و زندانبان عشقی باشم که نمیدانم چه بود یا نبود؟ مگر میشود بی خود برای درک شدن حرف زد درحالی که تو میدانی من در لکنت یک وصف از توام...نمیتوانم پنجره رهایی را باز کنم نمیتوانم پای خود را در جاده هایی ببینم که شاید به تو رسم نمیتوانم این آرزوی محال را رها کنم... قصه ی و افسانه سرابی ها باقی مانده اند ای یاور این تک و تنها... کاش آسوده میشدم از این زندگی یا میدیدم افق گمشده ام را ... کاش میجستم خودم را درون این هیاهوی پیچ در پیچ...کاش همه چیز ساده میگذشت کاش همه چیز ساده آغاز می شد کاش...کاش...

باز بارا می بارد شعل میزند شب مرا و ترا می جویم در دیواره های تور شب...ترا میپرستم اما تو در آسمان سکوتی...چگونه به تو رسم با فریاد؟ با اعدام؟ بامرگ؟ یا به تک تک هق هق ها و ته مانده ی سیگارها...من ..ترا چگونه جویم ک یک بت سکوتی و من یک نعره ی پر گداز ..چگونه می توان درونت را شکاف و به تو رسید که تو در سکوت های من یک مرد دیوانه ای...که تو یک زن خیالاتی منی ....که تو منی درون من دیوانه ...که تیغ زنان بر زبان خون میچکاند خود را در سایه ی تاریک قدم هایش...تو فقط بگو چگونه می توان ترا بویید و در عطر تو کیلیومترها دیوانه وار پیمود...تو بگوچگونه می توان به قله ها رفت و از اعماق ترا چنان دوست داشت که نفس آسمان بند آید...من نمیدانم

تندیس سکوتم شکسته شد خودم جریان بی گذار هیاهو شده ام خودم را شلاق می زنم که ارام گیرم نفس های پرپرم در تب حس تو خودکشی می کند...من شعشعه ی این دیوانگی را می فهم من خود افتاده در پس یک رویا و بی حالی ام را می فهمم...من خودم را درون این سطرهای مرگ میبینم من خودم را در خیال پرگشوده در میان تاریکی شب می بینم... من .من ..من خودم را در زیر تابش انوار تنهایی می بینم من دارم حجم خفته ی خیالاتم را می بینم که دارد تو را در لابلای این تود ی خیالهای لجن می یابد من تر ب زیبایی گل لجناز در خود خاموش دوست دارم... اما من ...فقط گمشده ام...در میان تیک تیک های بی تو...من فقط توهم ترا دوست داشتن زده ام ... من ترا فقط در میان این نفس ها پرنده ی پر زده از قفس می بینم

به سرزمین قضصه ها میروم جایی که تو آنجایی دارم از خودم یک وحشی رمید از رویاها میسازم میخواهم بیایم و ترا در اغوش دریاچه خیالم غرق کنم..دلم یک سکوت گریخته از قله ها را می خواهد که بیاید و چشم خود را به روی دریاچه وحشت و مرگ بگشاید...دلم میخواهد درون هیاهوی تو و خودم پشت حنجره فریادم زیر بام سقوط و جنون به حس تو اویخته شوم بزنم دل را به دریای مجنونی اما نمیتوانم...نمیتوانم بگشایم راه را و دلم میخواهد مجنونی باشم که رها از هر کسی بزند به دوره گردی شبانه در کوچه های تاریک و تقدس خود را گم کنم...دلم میخواهد یک ژنده پوش دورهگردی باشم که کسی حتی نخواهد فهمید او که بود چگونه زیست کجا رفت و تا کجا دستش کوتاه شد...دلم خانه ی خرابه ای را میخواهد که درون آن موج شوق و رقاصه ای از پشت پنجره به طنازی در آید و من به شکوه خود تلخند زنم...دلم این را میخواهد...

یک صدا شدم به تار شب میرقصم میتوانم به پیاده روی بروم و خیالاتم را در میان خیابان و کوچه ها رها کنم اما در میان دیوارهای محبوس خود را دوست دارم حبس کنم...هیچ چیزی بیرون از این دیوارها برایم نشاط ندارد دوست دارم خیالاتم را پر بدهد و در گذشته ها زندگی حال و آینده را بسازم من میتوانم قصه ی ناتام خود را با یک پایان مبهم تمام کنم اما این قصه ی زندگی من نیست...کسی از قصه های ما چیزی نخواهد گفت کسی در میان توده ها خود را به یک نمای خاص نخواهد فروخت...قصه ها تب تو رادارد این دیوانه ی رفته کجایی ...کجایی ک هر جا بروم تو هستی تو میمانی و هر انچه نگاشتم از تو بود...ای خیال همیشگی من چرا من را در میان قصه های مبهم رها کردی که برای یک معنا بدنبال تو بدوم و بروم...تو را معنا دادی ممعنایی که هرگز نباید میافتم...بادها می آیند و برگهای خزان را جارو زنان به آغوش نیکمنتی میکشانند که تو و من در پستوی بالکن همسایه ی فضولمان به قصه سازی دو دیوانه نگاه میکرد... من میان این هجمه های سکوت و تو در قهقه های زندگی و رمیدن های شبانه ای...تو که یک مرد تنها را ندیدی که چگونه به پای تو تمام سکوتهای جهان را سلول های زبانش کرد تو که تمام قد شکسته من را ندیدی که بخواهی به میان این قصه بیایی و مرا از این نوشته ها بیرون بکشی..تو فقط یک مرد دیدی که میرفت و میتازید..خیالم جنون دارد یا این هسته ی زندگی من پر از هبوت تو است میخواستم تا نعره ای در میان جمعیت کشم نمیتوانمم به میان جمعیت بروم من از همه بریده ام

شب لباس تور سفید پوشید چون رقاصه ای برای کشاندن من به میخانه ی رویاها...پشت شیشه ی سکوت به شب مینگرم...به رقاصه ای با نور کم و ملکه ای در میان صحنه ها... به کسی چون ماه که دارد تن خود را پنهان کرده و یک لباس پولکی پرستاره پوشیده....ای ملکه ی صحنه ها به درهای بسته ی این دیوانه خانه مرا ببر که میخواهم رقاصه ی تو باشم با خون خیالات در جوی شهر جاری شوم و برایت قصه ها را پرکشان بسرایم

دلم آبستن اشک است میخواهد بغض کند و بعد بترکد این حجم دلتنگی اش...دلم میخواهد بسوزد و آتش زنان خودش را خفه کند...دلم میخواهد یک عشق را ختنه کند از خود....دلم میخواهد پنجره ا را بگشاید تا پناهگاه خیال رمیده ام شود...دلم میخواهد خودش را خون آشام کند و بمن حمله کند...دلم.دلم...دلم دیوانه ی رمیده ای است که به او مسکن صبر زده ام...به او گفته ام تو روزی به دیدارش خواهی امد دریغا نمیداند که تو هرگز نخواهی آمد و جای این دل همان دیوانه خوانه ی حجم یادهاست....دلم نمیداند که چقدر منطقی او را ب اسارت گرفته ام...دلم دلم نمیداند چقدر از تو حرف ها زده ام که باورش بشود تو...گاه به من م یاندیشی...دلم را رام ساخته ام که دلش به من نسوزد...به دلم گفته ام که من قوی ام دلم را رام کرده ام...به خودم نهیب زده ام که ته این خیابان خیال نشانه ای است که تو یا شبیه تو یا نه سایه ی تو بمن چشمک خواهد زد که کدامین سو بیایم... به دلم هزار فریب زده ام که پینه های کفش جنونش را باز وصله بزند چند صباحی بیش نمانده...به دلم خودم را هزار بار فروخته ام تا از گل فروش شهر برای تو گل نخرد....به دلم به دلم لبیخند زده ام تا در نقاشی هایش اشک به چشمانم نکشد...بگذار مرا زیبا بکشد تا تو برسی و ببینی که همان زیبای در انتظارم که گه گاه یدیر می امدی ولی هنوز بی قرار و شیک آماده بود...ب دلم گفته ام نهایت حرفهای مرا در گوش کوچه ها بخواند تا نشانی بدهد به او که من هنوز چشم انتظارم...به دلم گفته ام او هنوز نمیداند که انتظارش را میکشم...دروغ گفته ام... دلم باوفاتر از اوست...دلم باور کرد که هنوز چشم انتظارم اما او بی توجه رفت...

پشت فتنه های شب یک سپیدی است...یک تبسم خیالی ...یک هیاهوی بی صدا...یک مرد با جنس سکوت...یک نگاه سرد در پشت دیوار وحشت....یک قدم از جکمه های سنگین روی برف ها...یک پالتوی یخ زده اما گرم بر تن امید من...پیش تاختن و تازیدن با سایه های تیر چراغ برق....رفتن و کوبیدن خیال با هزاران آه و نگریستن به معرکه ی جغذان شبی که میتوانستند بیدار باشند اما خوابیده اند... من که از این تنهایی چیزی دستگیرم نشد... گویا پا در پای یک عابری گذاشته ام که رد پایش را برق پوشانده است... گویا تبسم کرده ام به تلخی رفتن و پشت سر گذاشتن سرنوشت...گویا خود وحشتم که در دیواره های این زندان بی تو دارم خودم را شلاق زنان با این بوسه ها بر عکس تو آرام میکنم... ای شب...تو فتنه بر پا کرده ای..تو او را از زیر خاکسترهای بیرون کشیدی تو آفتاب مرا از زیر قعرهای درونم بیرون کشیدی...چرا نگذاشتی در تاریکی بمانم

تو خود تنهایی خود گم شده در شبح مه سوار بر زین جاده ها...تنهایی و بر لبه ی یک پرتگاه و دره ی افکندن سایه ی نگاه بر آنی... در فاصله های دو قله سرگردانی و بی قله ای...باید مثل یک مارپیج مه به دور قله می پیچیدم....و دم باریکه ی حسرت و سکوتها این نمای وحشتناک قاب یخ زده ی بودن تا پای کوه می رفت... تا پای تو که در پای کوه هایی تا از من دور شوی...میگفت در قله بی من تنها میشوی قله میشوی و نمیدانست بی او یک حلقه مه می شوم که قله را به آغوش میکشد اما به هوای او نمیتواند رقاص صحنه ها باشد..نمیدانست که هرجا بروم به سینه ی سنگ نمیچسبم .و..او میدانست من هرگز سنگ نمیشوم او میگفت مه نباش او میگفت بیا از جنس ریشه ی کاج های وحشی باشیم...او میگفت بیا بلندترین کاج باشیم اما در ریشه ها به هم بپیوندیم او میگفت بیا دو تایی در دل دره ها بلندترین باشیم نه در قله های سر ...او میگفت ما آسمان را برای باریدن میخواهیم نه ابر شدن

من باید ترا نقاشی کنم

افتان و خیزان از بغض محبوس در حنجره ام...کوچنده ای با هوای افتابی و بی سایه که هرچه بخواهد برود تماما کویر است و نیست مرا چشمه ی جوشنده ای که بخواباند لالایی جنون آمیز مرا ...پیاده در حزن خودم و عبور از این سقوط بی سایه ...چشم به آینده بسته ام باید بروم به درون این تمامیت پوچ...باید خودم را بار دیگر بکشم و بخواهم آزاد شوم....باید زلزله ی تمام سلولهای سکوتم را بیابم تا بتوانم ترا از نو در طرح واقعی این وجود نمایان کنم....باید خودم را باه آتش زنم تا ققنوس خیال زیبای ترا در آویزه ی گردن این برده ی عشق به رخ کشم...باید خنجر به خود زنم تا از شرشر خونهای ریخته از خود در کف خیابان فریاد ترا و قدم های ترا بشمارم...باید تکواره از تک سوی این شهر تکانی به لبهای لرزانم بدهم که نام ترا صدا کنم ..باید ترا از زیر هزاران پنجره ی زنگ زده ی رویا بیرون کشم تا با لبخندی به پیشواز جوانی ام بیایی..نه اینها تمامیت نخواهند داشت...اینها پایان نخواهند داشت...اینها من را به دار نخواهند کشید..اینها مرا محبوس و آرام نخواهند کرد.اینها مرا به این رفتن های تنهایی قانع نخواهد کرد من باید یک بلندی پیدا کنم که بتوانم جهان را ببینم باید بتوانم تک تک سایه های رفته را پیدا کنم...باید بوی عطر تو را حس کنم...باید قسم خورده ی این عشق باشم...باید خودم را به چنگ بی خیالی و جنون زنم باید ترا ترسیم کنم...چون یک الهه ای دست نیافتنی که میتواند از قاب عکس بیرون آید و مرا ببوسد مرا ببیند و اشکهایم را پاک کند همانگونه که چشم مرا میبندد و میگذارد آرام بخوابم مثل دیوانه ای که میتواند به پرستار خود اعتماد کند....مثل عاقلی که می تواند به دیوانه شدن خوانندگانش آرام می گیرد...من باید ترا نترس ترسیم کنم...من باید روغن و قلم به دست گیرم...من باید سکوتم را نقاشی کنم ...من باید فقط یک ساعت بکشم که عقربه اش افتاده است

شروع تبلور سکوتهای من دامن یک بوم سفید را میکشد پشتش یک جیغ جنون است خشم و رنگ طلوع وحشت دارد اسمش را هر چه بگذارم در خود خفته و خسته دارد ندای مرگ حرف میزند...مبهم با سطر های تو خالی که تمامیت تماشای من را میدرد و توخالی ام میکند از اینکه عمرم رفت و خودم به تکرار گذشته مبتلایم هنوز...دلم میخواست سنگ روی سنگ صبرم گذاشته نمیشد میشد پایان داد هینجا به زندگی ولی این زندگی اگر بدون مرگ هم ادامه دارد چه...فکر میکنی رها شده ای ولی در هر مرحله ای حضورت داری وجود داری و این عدم نابودی یعنی تو به یک جهانی تعلق داری که در آن پایان نداری...نباید این حافظه پاک شود مگر میشود انسان احساس های خوبی که داشته را فراموش کند تا رها یابد این دیگر بی معنی تر از خود زندگی خواهد شد...باید کس در این حوالی نغمه ی بودن دیگر سر دهد من نمیدانم که کدام رعشه بر این ستون ها زده خواهد شد اما هنوز خودم را به کشیدن سکوت در این بوم عادت داده ام...

من به قاعده کشی یک قانون زندگی سنتی با خودم در اویختم با هزاران تنهایی و کناره کشیدن از روزگار...چکار دارید به چشمان سکوت من که آتشفشان خشم و بودنم در من...

به خود پیچیدم از اعماق وجود کهربا در آوردم خودمرا حراج کردم چیزی برای خود باقی نیست حس میکنم دارم تا ته بی کسی می روم هر کسیمیبند مرا یک آس و پاس مغرور و شیک میبیند مرا یک خوشگذران در رویاها و زندگی مبهم...خط میکشم روی تاریکی این سایه ها...از کوچه هایی که نعره میزند با سکوت...از خودی که هرگز نفهمید پیاده با کدامین روزنه در تاریکی باید زیست کند...کسی نفهمید جنون خشونت بار ارزوهایم از من چه ساخت و چه بر من کشید... خط خطی های خودم را میبینم که روزگار میکشد و من از حفظ اعتبار پاک میکنم ...دریایی از اامیدی و مصیبت خود را میبینم ودرونم را غرق مردن میبینم که کسی نمیتواند نجاتش دد...کسی نمیتواند بفهمد چه در درونش او را میکشد...خیالی مجنون دارم با رد سکوتهای ختنه شده ...خودم را بریده ام و خودم را با چیزی که باید نبود به پیش میبرم...خودم را کنار میکشم تا عاشقان شهر به دیدار خیالات من نیایند...

آغاز کن آغاز کن این هیاهو را ...سالهاست در خود خفتن را پر پر کن و بجوشان این هستی ...این معنی خود ...این کشش هزاران سکوت و لاله های خاموش را بیدار کن ...برای تمنای خودت در خیابان خورشید در میان سنگها بیا و آسمان برو...بیا نشان بده تو فراتر از کوه ها و قله هایی ... نشان بده اینجا تو کیستی ...نشان بده تا سکوت ها را بیدار کنیم ما تمام راه های بدیل و شکوه ساز را به شعله میکشد... بگو که صدایت می تواند تمام جنگل های را رام سازد بگو که میتواند تمام رودهای خروشان را می توانی آرام آرام صدا بزنی .... بگو که تمامیت خیالت را میتوانی در آغوش بگیری و نشان بدهی که تمام وحدت این هستی از وجود تو یک بهاردیگر خواهد داشت...تو میتوانی نشان بدهی که ...(سکوت)

مرا بشکاف

بیا آغاز کنیم غربت سپیده های فردا را...بیا بشکنیم وصدا در نیاوریم ...بیا برسیم و هرگز نرسیم...بیا فکرکنیم همین بود معنی بودن...شاید انتهای قافله زمان همینجا بود...بیا و بشکن و دم نیاور... من میخواهم به میان انبوه سکوتها بروم و بعد با یک چوب دستی ساقه گندم ها را بشکنم ...میخواهم در بلندترین  گندم زارها گم شوم تا طلوع هیچ خورشیدی را در میان کوهها نبینم...میخوام زیر پایم پر از ابهایی باشد که تا ساق پا خیس میشوند میخواهم در میان گم شدن رد پاها راه بروم....من حوصله ی به خود اویختن و تحمیل هیچ چیز را ندارم...من فقط میخواهم خالی باشم از هر چیز غیر  و پر باشم از درون و تنهایی ام...من فقط میخواهم کسی من را نشناسد تا نداند چه قصه ای داشته ام...من میخواهم کسی بیاید و در تاریخ درونم را بشکافد و بعد بنوشد از ذهنیت گم شده ام ...من فقطق متعلق بهه زمان معلقم...من ققط میخواهم بار هستی و حسرت را بر دوشم با هزاران رویاها بشکافم و ببینم...من فقط در عذابم

نکوهش یا ندامتگاه من کجاست...جایی در میان طوفان سکوت ها یا سینه ای که جلویشرا دیوار چیده است تا کسی را به ا راه ندهد...یان خودم و خودت در گلاویزگاه هزاران نعره  ی خااموش و سرکوب شده رها میروم...ه چراغی نه قندیلی نه اوازی برای من همنشین نشد...کسی در تابوت ای ماه مردگی شبها دارد ناقوس مرا به صدادر می اورد..هزاران ناقوض س با پرواز چند فکر از پشت بام سکوت...و بعد مینشینم ومینویسم از چیزی یا کسیاز بودی یا نبودی از امیدی یا ناامید از فردایی یا راهی...همه اش در حب و بغض نگاه هایم میجوشید همه اش در قاب نگاه خسته ام میکوشید ولی نه چیزی داشت نه کسی فهمید که چه داشت...فقط هر چه بود ندامتگاه از گذشته بود و هیجانی که از دل جوانی سرمیزد.اما هرچقدر پیرتر میشدی کسی را نمییافتی که با تودیوانگی کند...بهترین پروازهای ترا  دست در دست بگیرد و  برود تا آن سر بی گداری ها ...در گذار از گدازها

top

باران خیالم که می بارد من را گلوآویز رویای های شبانه در زیر مهتاب میکند من را میکِشد و میکُشد،نقش زخم نفس هایم  بر سینه چنگ میزند با سیلی ثانیه ها ...تیک تیک زدن هزاره برای نعره ی خیال، برای اعتراف گرفتن و تو و در بغض و هُبض خود را نگه داشتن تا از هم دردیده نشود این فریاد...میدانی مردی که کوه سکوت است نمیتواند میان قصه های افشاگری راه رودو برای تو گل بچیند ، نمیتواند میان دریاها رود و قایق خیالت را رها نکند، نمیتواند اوارگی خودر ا ببیند و در زیر هجوم سایه هایِ تنهایی فریاد خود را پنهان نکند ... نمیتواند تا سر دیوانگی پیش رود و در میان ادمهای از خود رفته اذعان کند که کیست، نمیتواند در میان جاده ها خلاف بادها رود و نگوید که این اشفتگی گیسوان خیال تو از چیست... نمیتواند ...نمیتواند از هیچ چیزی بگوید، نمیتواند ازدرونش شعله ای قد بکشد و ترا در اغوش کشد ؛ نمیتواند گریههه کند و ترا در توده های این زمان به قتل رسیده نجات دهد

بعد از سه سال سکوت

در سکوت سرد رسیدن به تو پر از هیجان و هجوم جمجه های زمان معلق در فضای ذهنم هستم...از چینش تیک تیک ثانیه های خودفروخته و تن فوشی خیال به رویای تو تا تحقیر دست نیافتن و تمسخر سایه های انتظار و بعد دریده شدن و تند تند رفتن تا  فرار از معرکه... از نفس های نفس نفس زنان و از ارزویی که دست دیگریست...چون سیل شرم این زندگانی و چون باختن پشت جایی که میروی تا پنهان شوی ولی پاهای کرخت نمیتوانند و نعره زنان در درون برای گریختن از این نگاه های سنگین و تند تند خود را آماده حتی انداختن از پشت بام ها کردن تا فقط فهمیدن اینکه چقدر سنگین است لحظه ها... اینگونه هر چه داشتی را سبک میشماری...هرچه یمبینی مهمل است هرچه میخوانی بیهوده هرچه روان تر میشوی بی خیال تر میشوی...

آغاز شدیم مردیم و رها شدیم از خود و هستی بریدیم چیزی در پای خود نداریم بالن ها را هوا کردیم و چیزی در مره های سکوت این زمان نداریم همه چیز تمام شد مردیم و زمان فلج شد و چیزی در این تعقیب سایه ها برای ما نماند...همه چیز تمام شد تمام...ای رها در تابوت خیالم خوش ادی...من مرده ام و تو باز در ذهن یمییری...تو اسیری و میخواهی زنده شوی فرار کنی ولی هرگز این را دست نمییابی چون هستی از تو خالیست... من مانده ام و در سیل هیز هزار حسرت برای بودن با تو... در میان شعله ها تن کشیدن و خود را خروار خروار به جاده و افق های جهنم دادن تا بتوا خود را رهانید...تا بتوان در حجم این لبهای دوخته فریاد را در جادههای خیال زد و انوقت به مرده ای دست یافت که با او هم اغوش میشوی فقط برای مدتی...اما بی جان ...با این پیکر رها و مرده چه باید کنم... با این خود مرده چه کنم که تو زنده نیستی و من تنا باید با جنازه ی تو رقص و معاشقه کنم...شاید باید با تو پرواز میکردم

طوغ وحشت را بدوش میکشم خودش را در میان رویاهای من پرت میکند خودم را بی قرار میکند چون چشمک یک چشمه ی احساس من را در فوران این طغیان ها رها میکند...من را از من میگیرد و از جنس تنهایی من را ببه اسمان میبرد...نه مردی از سکوت شبانه مانده است و نه طلوع یکسپیده در خوابگاه جنون... چسبیده  ام به رویاها و یکه تازم در هیاهوی بی فروغ...خودمم و تنها کسی که میتواند حتی با خود امیزش کند... این است که چنین به این نگاه سخت خود گرفتارم...چون پدری که از خشم فرزند خودش را مینگرد و نگران فردای این دیوانه بچه ی شیطان است من همان دیوانه ی رها شدهه ام ک دارم خودم را پدری میکنم بی انکه کسی در تنهایی من من را نکوهش کند یا نصیحت کند یا دستم را بگیرد و از میان رودهای به انسویی عرض این غرش ابهای زمان ببرد... کسی بگوید م در چه حالی ام...ارامم یا روانی...با نفس های گداخته یا سینه ی داغ کرده ...کسی بیاید و دست این چنگ جنگ را بر حلقومم بزداید

در سوزهای تنهایی دارم جان میدهم خودم را حلق اویز افتاب سوزان روزگرم کرده ام نه چنگی بر اسمان میتوانم بزنم نه خود را در قعر خاموشی میتوانم رها کنم ...بادهای تندووحشی میخواهم که منرا پرت کند به انسوی زمان ...زمان میخواهد بمیرد و من را بگذردکه دمیزندگیکنم تا بدانم در ته این اندراندوه فراوان چه میتواند یاری کند...بغض ...اندوه؟ یا چشمه ی نوری از لبخندهای تو که میتوند من را از این عالم بر بکند و پرت کند به دنیایی که فراموش کنم خارج از محیط با تو چیست...چه هست یا نیست یا دم ساز با کدامین چشمه خیال انگیز من است...من که چه نمیدانم که این یعنی چه...هرچه میگویم نه خودم ن تو نه کسی که شاید هرگز نیست و افسانه ی حسرت ماست ...بهرحال تو  ان تویی که بخواهم نیست... و این یعنی تنهایی و هرچقدر که میکوشی که از خود بر بکنی و بروی به سوی ان سوی دنیا باز میبینی نمیتوانی...گویا کلبه ها را باید اینجا ساخت و زیست ...و این جستجوی خاموش ماست که نه میتواند مارا رها کند و نه به اسیری دلخوش سازد...همه چیز سوختن و ساختن است...شاید تو با هر کسی ولی قطعا نه من با هر کسی

1447690597144954-large

قصه ها را غصه ها برده است...سیلی از اشک چشمانم سرازیر در رودخانه ی خشکیده تبسم...سردی این  سیلاب با سبزی جنگل خیالی بودن...اراسته شدن به برگهای  تصنعی ولی جاندار..ابهام در وجود یا عدم...کوچه های شهر پر هیاهو شده اند...تو رفته ای از یادها چون خاسکتری در ته یک اتش ...من رفته ام برای همیشه از یاد تو چون لبخندهایی که با دنیا با او عوض نمیکنی...چون خیره سر و تند تند هق هق کنان...رهیدن در تبسم های پر هیاهو سیل شدن در قایق های تنداب و مهارت نخوردن به سنگ های زمان...رها شدن در دام خیال تو و تبسم کنان باز سیلاب را تقویت کردن...تقدیر را چون نفسی پرواز کنان به بال عقاب دادن ...و رفتن در میانه ی جنگهای سبز...رفتن و رفتن و نخوردن به زمان...بی توقف نشدن از تو و خود را فقط اسیری بی هدف و بی مدال در این سیلاب دیدن

از چه نویسم از شب یا روز ار مرگ یا زندگی از طغیان یا هجومم تنهایی...از که نویسم از انکه هست یا انکه نیست یا انکه بود و نبودش یک شبه خیال برای من است.... از کدام ساعت و روز از کدامین حال و فردا از کدامین زنجیر و کدامین ازادی نویسم... از چه بخوانم که ترا در دامن خود نمیابم خودم را در خود نمییابم ابوهتی از خود نندارم ...شکسته ی پیله ای بدور خود تنیده ام .... پرواه ای در خود نمیبینم ... نه در تور حبس زندگی ام و نه در رفتن و امدن...یک تقدیر که باید نوشته شود یا نفر که حرف بزند یک نفر که سرک بکشد در درون تنهایی ام ....کسی نیست ...کسی نیست ...کسی نیست ای مرد کسی نیست...و تو الوده تر از هر روز به این باتلاق فرو خواهی رفت...در خودخواهی ارزوها و تحقیر خود...و انوقت نه چیزی در دستان توست و نه کسی همپای تو .... کسی نباید در این حوالی به کوی ما سرک کشد...کاری به کار زمانه ندارم ... من مرده ام ...کسی نمیداند...من درون خود حبس هستم در ساعت وزندگی پوشالی و کسی نمیداند...کسی نمیفهمد چه درونم دارد و کسی جز قدرت از من نمیبیند و این همان درد شکسته ی مردی است که ساز و صدایش دیگر به گوش نمیرسد...من خسته ام خسته از خودم از این زندگی از این الودگی از این جنایت از اینده از امید داشتن و رفتن درون گرداب...من خسته ام خیلی کسی برای دیدن شکستن این  پیله ی اهنین نمی اید...کسی نیست ...

از چه نویسم؟از چیزی که بی حیثبت شده یا از وجودی که بی معنا و مبهم و الوده به لجن های شهوت سکوت شده است. هق هق فریاد تکرار من مرده است...من مرده ام خودم بر داوش این زمانه رهایم ...چون  مرده ای روی اب و تهی... ته این تنهایی نگاهی نیست...فکری به خیال سرک کشیدن های رفتگان نیست...ارام باید مرد و مردن را جشن گرفت...باید ساخت و این را پذیرفت که به تبلور یک دوران خالی از مردانگی رسیده ایم...کسی به زخم های پشتم نگاه نکرد وگرنه میفهمید چراامروز الوده ترین مرد جهان و جهان خویشتنم...من می توانستم تمام سرزدن های مبهم را بپذیرم میتوانسم تمام تقدیر را در تن عریان کسینجویم میتوانستم مفهوم این تمنای بی سفر قافله را داشته باشم..میتواستم هیچ نبینم تا هیچ الودگی در خود نیابم...من خودم تاریک و در تارهای زمانه در حال زدن اخرین نفمه ی مرگ هستم...من به کوجه کوچه های شهر باید بروم...باید در ته مغز پوسیده ام لباسی دیگر بر تن کنم...باید از این منجلاب و گرداب بتوانم به طلوعی جدید برسم اما چگونه؟

امروز با به تو گریستم بدنبالت گشتم نبودی ...طغیان شد این مرد تنها ...ها دیوانه گریان غمگین بی افق و دنبال تو در گذشته ها و سایه ها... شکسته با خیال شکسته ی خود...در اغوش تنهایی و هق هق کنان در بغض مردانه ی خود...کاش می شد خیابانهای شهر را برای یافتنت طی کنم ببین من پیاده هر جای جهان باشی م یایم به رسم تمام زخم های زده به تو زخم های پا خواهم زد...به یاد تمام غصه های تو اشک خواهم ریخت و تمامیت مردانگی را انکار خواهم کرد... روزی گفتی حیفت می اید من را با کسی دیگر ببینی... روزی که شاید هرگز نرسد ...روزی که گفتی حرصت می اید من را نبینی و من قول دادم تا به قله ها روم ..انقدر که در جلوی چشمانت باشم ... حالا این مرد تنها باید بجنگد...برای قله های دیده شدن فقط برای تو...برای تویی که رفتی از دست ... اه ای جانم چگونه رفتی ... گویی رازهای مرا قصه ها خواهند نوشت ...فقط قصه نویس ها ادمی در اوج را رصد خواهند کرد و انوقت خط به خط از تو خواهد بود سطر به سطر از من و تو ...ما به هم در قصه ها خواهیم رسید این را قول میدم میبینی....

تنهایی این مرد تمام نمیشود تمامیت وجودش ان چیزی نیست که میخواهد نه آنچه بدستمی آورد باب دلش است نه آنچه از دست می رود باب دلش بود... همیشه سکوتش را سنگسارش می کرد ولی کسی در این هیاهو خاموشی پیدا نیست...توبه گاه من کجاست برای رستن از این حال مبهم برای این زندگیفرسوده و خسته .... کسی نبود و نیست تنهایی اش ابهت دارد ...مرز گسستن از هیچستان به پوچستان دارد...من تمام خیال های خام این راه را از بر شده ام و دلم یک افق گسترش یافته م یخواهد ...میخواهد چیزی به نام حسرت و قافله  ی غم نداشته باشد... این همان چیززی بود که میخواست وکسی از آن چیزیندانست...من بودم و هنگامه ی مردگان احساسم... بغض کرده و تیر کشیده ارزوها و رها در فضا و نه میرسند به هدف ونه من را از نگاه به تیر رها میکنند... ما تا رسیدن فردا باز منتظریم ...تا رسیدن تیر به هدف

باید شروع به نوشتن کرد بعد ا زمدتها واز خود گفت از امروزی که پر شده است از خاموشی وبیداری هایی که تن الوده ی خوابند... شبها ابستن هزاران سکوت مبهم است...چیزی که میتوانی ببینی ولی نمیتوانی جمع کنی... همه چیز در توهم وتابوت فردا الوده شده است...هیچ چیز جز ستاره های چشمک زن به حیات مرده نیست... من اینجا با خودی تنها و کسی دیگر در اغوشی کسی دیگر و باد و زوزه ها برای من و اه و نفسهای گرم برای او... نیازی به تکرار رویاهای نیست اگر عمری بگذارد... نیازی به به شکستن طغیان نفس گیر نیست من اینجا مردی در پی رویایی خاموش و مرده که شاید دوست داشتم تمامیت من را می امد و میدرید و می رفت ... ولی افسوس که این هیاهو جز خاموشی چیزی ندارد

بنویسم یا نه ولی همه اش دروغ بود... سکوتهایم حرفهایم تقدس هایم سخنان نگاهم ومرزهای بودنم ///شبه خودمی را دارم می بینم که نه کسی می تواند او را در اغوش کشدد و نه مه غلیطی می تواند نورهای بودنش را محو کند... تنها غباری مانده است که نمی دانی با احساس که چه میکنی و تا کجا می روی... یک دروغ یا باطن کذایی یک ظاهر همبستر با توحشات فقط در من جا مانده باقی در این روزگار است.... چه کسی به خود دروغ گفت وقتی خود مذهب هم به خودش دروغ گفت... کسی از مذهب نپرسید که چه در ببطن روشنفکری ات داری... هر روشنفکری خود را مذهب نامید و من مانده ام بین روشنفکری مذهب و مذهب روشنفکر... تنگ می شود گاهی به جملاتی که می گفتند دلشان به حال من می سوززد که از دستشان می دهم... دلم به حال خود تنها می سوزد که ندانستند چه را با انها از دست می دادم... چیزی به نام رمق آخر یک نوارد زرد روی اسکناس پوچ که می توانی با آن همه چیز بخری...