باران خیالی
در گذر واژه های ذهنم طوفان تنهایی شکل گرفته است باد سوزناک و پشت پنجره زنان سراغ تبلور نور ماه روی کف اتاق ذهنم امده و روزهای خیالی ام با باد در تقویم ورق میخورد. خیره سر از خیر این روزگار سرد گذر میکنم تا دمی را بر کلبه ای بی در و دیوار بگذرانم انچه مانده سقف ارزوهایی است که دیگر مجال بالارفتن ندارند، تنها انچه باقی مانده حرکت در عرض زمین است، قدم باید زد و چتر بالای سر را حس کرد که دیگر این تنهایی ترا به اسمان نخواهد برد انچه در تندیس این جاده های خیالی بارانی تبلور میابد نور ماه است همچون کف اتاق ذهنم، چه در هم امیختگی هم نور بر کف خیالم هم خیابان تنهایی ام، من تنهاترینم
