top
باران خیالم که می بارد من را گلوآویز رویای های شبانه در زیر مهتاب میکند من را میکِشد و میکُشد،نقش زخم نفس هایم بر سینه چنگ میزند با سیلی ثانیه ها ...تیک تیک زدن هزاره برای نعره ی خیال، برای اعتراف گرفتن و تو و در بغض و هُبض خود را نگه داشتن تا از هم دردیده نشود این فریاد...میدانی مردی که کوه سکوت است نمیتواند میان قصه های افشاگری راه رودو برای تو گل بچیند ، نمیتواند میان دریاها رود و قایق خیالت را رها نکند، نمیتواند اوارگی خودر ا ببیند و در زیر هجوم سایه هایِ تنهایی فریاد خود را پنهان نکند ... نمیتواند تا سر دیوانگی پیش رود و در میان ادمهای از خود رفته اذعان کند که کیست، نمیتواند در میان جاده ها خلاف بادها رود و نگوید که این اشفتگی گیسوان خیال تو از چیست... نمیتواند ...نمیتواند از هیچ چیزی بگوید، نمیتواند ازدرونش شعله ای قد بکشد و ترا در اغوش کشد ؛ نمیتواند گریههه کند و ترا در توده های این زمان به قتل رسیده نجات دهد