top

باران خیالم که می بارد من را گلوآویز رویای های شبانه در زیر مهتاب میکند من را میکِشد و میکُشد،نقش زخم نفس هایم  بر سینه چنگ میزند با سیلی ثانیه ها ...تیک تیک زدن هزاره برای نعره ی خیال، برای اعتراف گرفتن و تو و در بغض و هُبض خود را نگه داشتن تا از هم دردیده نشود این فریاد...میدانی مردی که کوه سکوت است نمیتواند میان قصه های افشاگری راه رودو برای تو گل بچیند ، نمیتواند میان دریاها رود و قایق خیالت را رها نکند، نمیتواند اوارگی خودر ا ببیند و در زیر هجوم سایه هایِ تنهایی فریاد خود را پنهان نکند ... نمیتواند تا سر دیوانگی پیش رود و در میان ادمهای از خود رفته اذعان کند که کیست، نمیتواند در میان جاده ها خلاف بادها رود و نگوید که این اشفتگی گیسوان خیال تو از چیست... نمیتواند ...نمیتواند از هیچ چیزی بگوید، نمیتواند ازدرونش شعله ای قد بکشد و ترا در اغوش کشد ؛ نمیتواند گریههه کند و ترا در توده های این زمان به قتل رسیده نجات دهد

بعد از سه سال سکوت

در سکوت سرد رسیدن به تو پر از هیجان و هجوم جمجه های زمان معلق در فضای ذهنم هستم...از چینش تیک تیک ثانیه های خودفروخته و تن فوشی خیال به رویای تو تا تحقیر دست نیافتن و تمسخر سایه های انتظار و بعد دریده شدن و تند تند رفتن تا  فرار از معرکه... از نفس های نفس نفس زنان و از ارزویی که دست دیگریست...چون سیل شرم این زندگانی و چون باختن پشت جایی که میروی تا پنهان شوی ولی پاهای کرخت نمیتوانند و نعره زنان در درون برای گریختن از این نگاه های سنگین و تند تند خود را آماده حتی انداختن از پشت بام ها کردن تا فقط فهمیدن اینکه چقدر سنگین است لحظه ها... اینگونه هر چه داشتی را سبک میشماری...هرچه یمبینی مهمل است هرچه میخوانی بیهوده هرچه روان تر میشوی بی خیال تر میشوی...