جهانم سرد شده است...بغض می‌ترکد وجهانم به آه تنهایی گرم می‌شود وقتی تمامیت هستی رادرگوشهای پنهان کرده‌ای تا دیگران نبینند و معنای خود را در معرض پوچی قرار داده‌ای چه انتظاری از ساعت‌های شنی می‌خواهی داشته باشی...جز نوایی که می‌ماند و شاید گوشه‌ای در این جهان کسی به آن گوش سازد...مثل مرد تنهایی هستم که کسی را در تور آغوشش نمی‌تواند داشته باشد که مبادا دلی را به قلابی اندازد...سرانجام معنای این بودن را در زمزمه‌های هیچ به غسال‌خانه خواهم برد...مرگ میانجیگری این هستی من نیست وگرنه شاید از پل می‌گذشتم تا ازسر انجام رهایی و بی‌معنایی به باقی لحظات نفس ماندگاری هدیه کنم...وقت  غروب باید دید چه کسی در پشت این سایه‌ها کمین کرده است...می‌خواهم عبور کنم و اعتنایی به پایش هایآن جاسوس گستاخ نداشته باشم که ابهت این تنهایی  را نمی‌خواهد درک کند...نمی‌خواهد ببیند که وقتی بودن معنایی ندارد چشم امیدی به رد پای جامانده‌ی آفتاب برای فردا نیست....من این آغوش خود را در زباله‌دانی می‌اندازم و چون تمام انسان‌های رها در این شهر به جستجوی بقا سرگردان نمی‌روم...وقت است پشت حصار این دیارها بر پشت آ ن بلندی‌های قله‌ها شهری را جستجو کرد که قلاب‌سنگ انداز منمی تواند برایم چون پلی در تاب زمان جلو اندازد...دلم فقط به رفتن فکر می‌کند دلم فقط زجر را دست‌بسته می‌خواهد رها کند...دلم فقط خودم را می‌خواهد و آغوشیکه هدیه باید کنم به زنی تنها که دارد بلوز کاموایی را برای روزها سردش می‌بافد... دلم تقدیم یک گل را می‌خواهد به کسی که سال‌هاست بر شانه‌ی خود خورچه چینی انداخته و هرگز به روی جهان لبخند نزده است...دلم مرز خسته‌ی این جهان را می‌خواهد که مرگش را فرابخواند و برود تا بهاری در فردا آید...

ترا می‌جویم اما خسته‌ام نمی‌توانم برسم...ترا می‌یابم ولی نایی ندارم که ترا ببوسم...ترا می‌بینم ولی نمی‌توانم ترا در آغوش کشم...این طعنه‌های روزگار بر من است...طعنه‌های اندوهناک جهان بر خیالات زخم‌خورده من در این ساعت‌های نامهربان...در این حاشیه‌ی افکار که همیشه در مقابل چشمانم ظاهر می‌شوی می‌خواهم احساس خرج کنم ترا می‌بینم می‌خواهم تنها باشم ترا می‌بینم می‌خواهم فراموشت کنم ترا باز در خود می‌یابم خود منی گم‌شده است که کسی نمی‌تواند بگوید این مرد خاموش چرا به سراغ هیچ دختری در این جهان نخواهد رفت...در این برهه تنهایی کسی شلاق‌زن در این درون من است که آرام میزند اما عمق جانم را می‌لرزاند...توای هستی خاموش نشدنی در من  ببین که امروز تلخی عشق را چرا باید این‌گونه درک کرد...در خود خفته و گم‌شده و در تلاش برای مشغول کردن خود با جهانی که او را نه به فراموشی بلکه به غافلگیری کشاند...