گام خوش ایند

افق های زندگی بدور هر کس هر جور بپیچند معنایی را با تبلور خاص خود به ارمغان میاورند اگر ان یک جبر است با ان کنار بیا اگر جبر نیست در برابرش مقاومت کن و اگر نمیدانی کدام است صبور باش ... داستانی از بودا برایتان می گویم روزی مردی از دست ببری به سمت دره ای دوان دوان نا خواسته حرکت می کرد اما تا به انتهای راه رسید و خود را در برابر هجوم ببر دید ناگهان بی انکه متوجه شود سٌر خورد و از بوته ی توتی در دل کوه گرفت ولی دو موش در حال جویدن ریشه ی توت بودند ...پایین را نگاه کرد و ببری را دید که منتظر او است ..... ان بالا ببر و ان پایین ببر و موش ها  ...مرگ او گویی حتمی بنظر میرسید ...اما ناگهان متوجه توتی تک روی شاخه شد  در حالی که خودر ا با یک دست نگه داشته بود بزحمت ان را چید و در دهانش گذاشت و گفت :" شیرین است .شیرین" زندگی همراه جبر است و همراه انتخاب تو یک گام خوشایند بساز .

حقیقت ذهن

وقتی تنهایی بر قدم هات سکوت می کنه وقتی تویی و اواز دلتنگی تو انموقع که ندایی از دلت بر می خیزد که تو رو میخواد داشته باشه مثل این می مونه که بخواهی با کسی حرف بزنی اما هر حرفی به معنای حرف زدن حقیقی نیست گاهی تو از صدای درن میترسی صدایی کهب ه تو می گه بایستی یا حرف نزنی یا الان شکست می خوری این همون صدایی که از صدای حقیقی باید تشخیص بدی ... روزی زنی به همسرش در موقع مرگ وصیت می کند که :" من انقدر عاشقت هستم که می خواهم تو هرگز به من خیانت نکنی و بعد از مرگم با کسی ازدواج نکنی وگرنه مثل یک شبح امانت نخواهم داد" بعد از سه ماه از مرگ ان زن مرد زوجه ای را انتخاب می کند اما شبها یک شبح بر او مستولی میشد و با او حرف میزد و میترساند...مرد دیوانه شده بود و نمیدانست چه کند...تا انکه نزد استادی رفت و موضوع را به او گفت ...استاد درجواب مرد گفت که :" ان شبح احتمالا شبح باهوشی است که بر تو نازل میشود و از اتفاقات افتاده و غیب اینده خبر میدهد تو باید از او یک سوال کنی وقتی که امد!" ...مرد پرسید چه سوالی؟...استاد گفت این بار که به سوی تو امد یک مشت سویا در دستان بگیر و از او بپرس مشتم چند تا سویاست؟ ...شب هنگام وقتی مرد خوابیده بود شبح بر او نازل شد:"امروز به دیدن استاد رفته بودی نه؟" و مرد به محض از خواب پا شدن یک مشت سویا برداشت و رسید اگر واقعی هستی در مشتم چند تا سویاست؟ و شبح برای همیشه ساکت شد! برای بی خیال بابا شدن باید توهمات را بزدایی پرستارانی هستند که جلوی پنجره نوزادان را محکم بر بغل می فشارند چون میترسند که مبادا از دستشان بیفتد یا پرتش کنند یا ترس از شکست و ... حقیقت را در ذهن بیاب. 

سکوت بزرگ

هر جا رنگی به معنای رنگ نیست گاهی رنگ بی رنگی را تداعی م یکند و بی رنگی نوعی رنگ را !!! سکوت سرشار از ناگفته هاست مخصوصا اگر حرف انقدر زیاد باشد که ..انقدر وسیع باشد که نتوانی بر زبان بگنجانی ... استاد هاکویین بسیار معروف بود شهرت او بیشتر بخاطر پاکی وی بود در همسایگی او یک دختر بسیار زیبای ژاپنی که والدینش کشاورز بودند زندگی میکرد روزی والدین متوجه شدند که دخترشان حامله است !!! پس به ضرب و شتم او پرداختند و خواستار این بودند که بدانند ان مرد که بوده است ؟ دختر گفت ان کار استاد هاکویین بوده است ... و والدین نزد استاد امدند و با توهین ها او را به باد شماتت گرفتند استاد در جواب انها تنها گفت :"بله! که اینطور؟!" موقعی که نوزاد بدنیا امد ابرو و حیثیتی برای استاد باقی نمانده پس نوزاد را نزد او گذاشتند ...استاد باز تنها گفت :"بله!که اینطور؟!"و با همه ی مشقت های بزرگ کردن یک نوزاد  با گرفتن راهنمایی چون مادر و پدری به او می پرداخت از شیر تا نظافت او ... زمانی که نوزاد یکساله بود دختر اعتراف کرد که او از مردی که در بازار ماهیگیران یوده باردار شده است و اینبار همه با عذر خواهی نزد استاد امدند و پوزش خواستند استاد تنها گفت :"بله !که اینطور؟!" ...برای بی خیال بابا بودن باید بدانی در همه جا نباید درگیر بحث باشی باید کمی هم صبور باشی وگرنه مثل کسی که در باتلاق افتاده با تقلای بیشتر بیشتر تر فرو خواهد رفت.