سنتز

پرده باز شد می نویسم تنهای تنها ... در سوی این کهکشان های ذهن ...در خیالی تنها در میان توده ی سیاهی ها ستاره ها هم انگار نیستند در سکوت بی وقفه خلوتم می کشم ارزوی دردی را که هنوز در خانه ام می سوزاند شعله های انتظار را ... این سرکشی از طغیان هجوم بی پروای یک اواست در هر زمان که باد ارام بخشی در اغوشم کشد پهنای دلتنگی ام در بیشه ای دور افتاده ساده می کند معنای زندگی ام را ... چیزی که خالص است و چون هیاهوی همهی تولد ها زیباست ... هگل اندیشه ای دارد فلسفه ای خاص دارد هگل هر انچه که هست را تز و هر انچه که در انسوی پل است انتی تز می نامد اگر تز و انتی تز برخورد کنند یک پدیده به اسم سنتز بوجود میاید که از تز وانتی تز بالاتر است ... باید دنبال ان انتی تز و بر خورد انها بود تو هستی تز اما انتی تز واقعی تو چیست ؟ تو نر هستی و دیگری مذکر برخورد شما می تواند عشق بیافریند یا نفرت یا حسرت یا ... باید بیشتر بدانم هنوز سختی تفسیر سنگی بیش نیست ...

تلنگر ...

به اندازه ی یوغ تمام دلتنگی ها دلتنگ تر از خودم در نگاه سوی فردایم کاش یک روشنی بر من میتابید شاید یک فروغ دیگر .... تا لحظه ی سقوط نگاهی که از خود داشت فرار می کرد من می اندیشیدم در ورای به تفکری و دیگر چیزی نمانده بود جز یک شبه ادمی از میان واژه های گم شده ای که شاید در گوشه ای از دلش خود را داشت به رخ می کشید چیزی نمانده از این احساس خالی از خالی بوئن و خویشتن تمام خودگسیخته ای که داغ انرا در تماشای تشکین یک سو هستم ... باید یک روشنی ایجاد شود و این روشنی یکباره شاید به حقیقت بپیوندد مثل داشتان کیسان که از شاگردخود ابی سرد خواست تا کف حمام خودر اخنک کند شاگرد بعد از اوردن اب سطل را خالی کرد و ته مانده را بیرون ریخت کیسان فریاد زد چه می کنی؟ چرا اب رابه گلها ندادی چرا یک قطره اب را هدر کردی؟ و ان شاگر بیدار شد بعداز سالها شاگردی فریاد درون غوغا کرد او اسم خود را ب کیسون یعنی یک قطره اب تغییر داد . ان یک تلنگر بود شاید تلنگری برای من نیز بیفتد در فراسوی تعلیم در فراسوی چهار چوب ها در جایی که یک تار مو بتواند سرنوشت و دیدگاه را عوض کند ...ان  تلنگر ...

رودخانه و ملا

تازه ها زیبایند اما انچه پاسخ داده شده می تواند برای تو تکیه گاهی باشد تازه ها تا تورا م یخوانند از ان استقبال کن اما وقتی مطمئن تری اقدام خود را بکن روزی به ملانصر الدین گفتند که همسرت در اب افتاده و جریان رودخانه دارد او را به سمت ابشار میبرد ملا بدون فوت وقت به درن اب پرید ولی در خلاف جریان اب شنا می کرد مردم داد زدند ای ملا جریان رودخانه از ان سو است کجا میروی ؟ و ملا در حالی که شنا می کرد داد زد :" لطفا مزاحم نشوید من همسرم را بهتر از شما می شناسم ." چیزی که بدیهی است اینست که تو چیز هایی را م یدانی که دیگری نمی داند پس گوش کن اما در نهایت کار خود را انجام بده . برای بی خیال بودن باید مطمئن از چیزی باشی .