باران بود بارانی از خیال تو بود با چشمی که نگاهش سوی یک جاده ی بی انتها بود ... من بودم تنهایی بود و چتری که باید بدست می گرفتم ... اما دلم باران می خواست دیدار یک سایه ی اشنا در قلب این جاده ی دور افتاده می خواست... خیالم می تازد باران میبارد من زیر این دو هجوم وحشی زنجیر ارزو را به پای قلبم بسته دارم انرا باغوش گرفته ام چمدانم پر از یک ارزو است می خواهم فرار کنم اما ...دلم فقط باران می خواهد ...