نخ و سوزن و قیچی

نمی توان قصه هارادر دشتخیال جست نمی توان زندگی رادر جهانیافتنه..نه نه می توان از پنجره به یکریافت رسید نه با بودن در یک باغ ... همه چیز به دریافت بیش از انچه که لازم است مربوط می شود ... روزی فرید صوفی بزرگ که اواازه اش در همه جا پیچیده بود باعث شد که علاقه پادشاه برای دیدن او شدید تر شود لذا بدیداراو رفت و انگگاه به پای استادافتاد و هدیه گرانبهای خود را که یک قیچی الماس نشان بود به او داد استاد نگاهی کرد و سپس به پادشاه گفت از هدیه اش متشکر است اما او به نخ و سوزن احتیاج دارد نه قیچی ! پادشاه جوابی کرد و گفت اگر نخ و سوزن داشته باشید به قیچی هم احتیاج پیدا خواهید کرد . فرید گفت : نه من فقط برای وصالها استادم نه برای انفصال ها و بریدن ها قیچی شما همه چیز را جدا می کند تمامی تدریس من عشق است یعنی اتصال بهمه چیز . من به همه می اموزم تا با هم یکی شوند پس به نخ و سوزن احتیاج دارم تا مردم را به هم وصل کنم لطفا دفعه بعد که امدید با خود نخ و سوزن بیاورید ." ما واقعا نم یدانیم که این پند استاد چه تاثیری روی سیاست و رفتار پادشاه داشت اما این دیدار یک دیدار ساده و این عبارات عبارات ساده از یک فرد معمولی نبود ! گاهی فقط یک اشاره یک تحول در یک  نفر یک سرنوشت یک جهان بوجود می تواند اورد فقط باید اجازه بدهی کهاین درک در توبوجود اید .همیین!

زیبایی تو...

سپیده صبح می تابد هیاهوی شب خوابیده است رنگها بیدار شده اند افق ها را می توان دید و ندای قلب من من را به نوشتن فرا می خواند جایی که کسی نیست و برای خودم می نویسم ساکت و ارام ... نمی توانم بگویم برای تملک چیزی یا کسی هستم اینجا من عریان با احساسات تنیده در نوشته هایم تنهام پس جایی برای فراموش کردن خود ندارم ... جایی برای رقابت و احساس خارجی ندارم من خودمم خود خودم رامی نویسم ... و خودم را رو می کنم چه خوب چه زیبا چه قبول چه رد چه و چه  چه ... بیاد داستان پادشاهی م افتم که باغ خشکیده خود را دید در تعجب ماند و برای شنیدن علت خشک شدن درون باغ قدم برداشت ... بلوط خشکیده بود و با خود می گفت من می خواستم از کاج بلندتر شوم اما چون نتوانستم خشک شدم ، کاج گفت من دوست داشتم میوه هایی چون تاک داشته باشم اما چون نداشتم حشک شدم و تاک می خواست چون گل رز باشد و چون نتوانتسته بود خشک شد ... پادشاه به سراغ گل رز رفت ارام و زیبا بود شکوه و سبزی اش باغ را مسحور کرده بود بیاد اورد روزی را که انرا کاشت انرا برای شادی دل کاشت و حالا ان گل دلش را شاد می کرد گل ارام بود و خود خودش ... هنوز سبز بود ... هنوز به بلندی کاج و تنورمندی بلوط یا شیرینی انگور نبود اما زیبا بود ... من این داستان را دوست دارم ... اگر بخواهی دیگری باشی مثل دیگری شوی ... خود را ببازی و قدم در جا پای دیگری بگذاری تو شکست می خوری بنظرم می اید باید ابتدا گوهر درونی خود را بیابی

نطق بزرگ

بر گوشه های کاغذم قصه ایست از گذر ترس ها از تابش چراغ هایی که بر قوس کمربند جاده هابیداری افق ها را بچنگ گرفته اند ... سر از رویای تاریک دلم در می اوری اما طرح  ارزوی رویایم را گوهر تابناک یک لبخند می تواند روشن کند ،گوهری سوار بر رکاب چرخ نگاه تو بسویم...رد پای من ناتمام و مهار نشدنی در تن پوشیده ی حرفام جان گرفته اند و کسی نمی تواند این را از من بگیرد شبیه ریشه  ای که هیچ کسی نمی تواند پهنای بزرگی اش را بگیرد روزی که ابراهم لینکلن برای ایراد اولین نطق ریاست جمهوری اش ایستاد اشراف زاده ای از میان جمع فریاد زد اقای لینکلن حالا که برای ایراد نطق می روید فقط فراموش نکنید که شما فرزند کفاشی هستید که تا قبل مرگش برای ما اشراف زادگان کفش می ساخت و الان چه بسا کفش هایی در پای سناتور ها باشد ... لینکلن پاسخ داد : از شما سپاسگزارم که این موضوع را یاداوری کردید پدرم کفاش ماهر و بزرگی بود شاید من هرگز به گرد پای مهارت او نرسم من با اینکه رئیس جمهور هستم اما هرگز نمی توانم از پدرم پیشی بگیرم اما به همه ی شما اعلام می دارم که من نزد پدرم اموخته هایی اندوخته ام لذا اگر پایتان را کفش ها زدند یا مشکلی داشتند بهم خبر دهید تا شخصا به منزلتان بیایم" ... وقتی سکوت حاکم می شود می توان فهمید که هرگز ادم های بزرگ تحقیر نمی شوند چه کسی به شما می تازد  و میترساند؟ مهم این است که بدانید گوهرتان یکی است نوری که از شما می تابد یک نور بخصوص است ... فقط باور داشته باشید.