سپیده صبح می تابد هیاهوی شب خوابیده است رنگها بیدار شده اند افق ها را می توان دید و ندای قلب من من را به نوشتن فرا می خواند جایی که کسی نیست و برای خودم می نویسم ساکت و ارام ... نمی توانم بگویم برای تملک چیزی یا کسی هستم اینجا من عریان با احساسات تنیده در نوشته هایم تنهام پس جایی برای فراموش کردن خود ندارم ... جایی برای رقابت و احساس خارجی ندارم من خودمم خود خودم رامی نویسم ... و خودم را رو می کنم چه خوب چه زیبا چه قبول چه رد چه و چه  چه ... بیاد داستان پادشاهی م افتم که باغ خشکیده خود را دید در تعجب ماند و برای شنیدن علت خشک شدن درون باغ قدم برداشت ... بلوط خشکیده بود و با خود می گفت من می خواستم از کاج بلندتر شوم اما چون نتوانستم خشک شدم ، کاج گفت من دوست داشتم میوه هایی چون تاک داشته باشم اما چون نداشتم حشک شدم و تاک می خواست چون گل رز باشد و چون نتوانتسته بود خشک شد ... پادشاه به سراغ گل رز رفت ارام و زیبا بود شکوه و سبزی اش باغ را مسحور کرده بود بیاد اورد روزی را که انرا کاشت انرا برای شادی دل کاشت و حالا ان گل دلش را شاد می کرد گل ارام بود و خود خودش ... هنوز سبز بود ... هنوز به بلندی کاج و تنورمندی بلوط یا شیرینی انگور نبود اما زیبا بود ... من این داستان را دوست دارم ... اگر بخواهی دیگری باشی مثل دیگری شوی ... خود را ببازی و قدم در جا پای دیگری بگذاری تو شکست می خوری بنظرم می اید باید ابتدا گوهر درونی خود را بیابی