گوش بسپار اوای خیال تو در نیمه های شبم به گوش می رسد سوزی که گدازش بر خیالهای خاموش من چنگ می زند زیر و رویم میکند و مه بغض تبسم اندیشه ام می خشکاند دردها دیده ام تا از همهمه ی یاد تو رها شوم ولی باز در اعماقم به خیال تو پناه می گیرم چون کودکی در اغوش امن مادرش ...نبودی فریاد و هق هق زمان بشنوی و مرادر گذرهای کم عبور ادمی ببینی تنها در کنج خیالات مبهوت در تماشای تو و سخن های میانمان ! نمیدانی با کدامین ناله ها به خود زخم می زدم تا به خلسه ی تو برسم ولی رویای تو از من عبور می کرد چون تو و من بی جسمی میشدم که در جسم جا مانده در پشت زندان لحظه ها رفتن تو را خیره میرفت نه می توانم هاله ی بودن را ترک کنم نه فراموشت کنم دارم فقط درخود به ایستگاه تماشای درونم بسته و مبهوت می شوم که ایا این من ازادم یا اسیر خاطرات خیره به تو... ..در میان دیوارهای هرم احساس
دفنم کنید شاید روزگاری عجایب احساسم ثبت شود
به تمام زنان زنگ میزنی اما فقط صدای یک زن در گوشات زنگ میخورد
به تمام زنان دوستت دارم میگویی اما فقط برای یک زن لبهایت میلَرزد
با تمام زنان سیگار میکشی اما فقط یک زن در جعبهی سیگارت صدایت میکند
برای تمام زنان شعر میگویی اما فقط یک زن در شعرهایت راه میرَود
فقط یک زن زنی که تو را هرگز نمیشناسد...!!!
صدف_درخشان