گوش بسپار اوای خیال تو در نیمه های شبم به گوش می رسد سوزی که گدازش بر خیالهای خاموش من چنگ می زند  زیر و رویم میکند و مه بغض تبسم اندیشه ام می خشکاند دردها دیده ام تا از همهمه ی یاد تو رها شوم ولی باز در اعماقم به خیال تو پناه می گیرم چون کودکی در اغوش امن مادرش ...نبودی فریاد  و هق هق زمان بشنوی و مرادر گذرهای کم عبور ادمی ببینی تنها در کنج خیالات مبهوت در تماشای تو و سخن  های میانمان ! نمیدانی با کدامین ناله  ها به خود زخم می زدم تا به خلسه ی تو برسم ولی  رویای تو از من عبور می کرد چون تو و من  بی جسمی میشدم که در جسم جا مانده در پشت زندان  لحظه ها رفتن تو را خیره میرفت نه می توانم  هاله ی بودن  را ترک کنم نه فراموشت کنم دارم فقط درخود به ایستگاه تماشای درونم بسته و مبهوت می شوم که ایا این من ازادم یا اسیر خاطرات خیره به تو...  ..در میان دیوارهای هرم احساس  

دفنم کنید شاید روزگاری عجایب احساسم ثبت شود