به تفرجگاه شیطان امده ام از پشت کرانه های تاریک از جنس الوده ی ابرها از رگبار سکوتهای هرزه از امدن و رفتن های بیهود و خوردن رنگ رنگین کمان در حلقوم اسمان و هضم تاریکی در خورشید و یک کمی تابش سوزناک وحشت و هزران دامن اسیر شدنن در ماتم چراگاه افکارم و هر شب به یک نگا الوده هجوم بردن .... اینها بهانه ی بی تو بودن یک مرد بی ابر است اینها بارش های خیالات وحشب بر هجمه ی سنگین قوز های این پیرمرد افسرده در میان توده ی خیالات است ... سیل این دره ها از بارش سنگها و تشویش هزاران شلاق نسیم به صورتت و موهایی که م یخواهند از ان تو نباشند یا طناب دار تو اویخته بر تن درختی باشند که خیالاتت را از ان ریشه می گیری ...ولی افسوس سیب دست من و تو مارا به هبوط افکار و ارزوها می رساند جایی که باید فاسد و طفره از بودن واقعی به سوی یک حکم یک قاضی بی عدالت بروی ... اینگونه زدگی را زخمی تن خیالات کرده ام اینگونه چشم خود را به هزاران الوده الوده ام اینگونه خورشید را به تاریکی برده ام ... من اینجا وحشب زده عشق و جنونم ...و تو تماشاگر یک فرصت شلاق زدن ... من به نبض گردن های پر استرس دارم لرزه ی نفس هایم را می بینم و تو به دفتر حسابی که دارد چشم من در این برهه وحشت می شود منن خیالات خود را با مهره های نفس و هوس گذراندم ...تو به بداع هزاران خیانت چه دیده ای ...نه چیزی اویزان خواهد شد و نه نسیمی باز خواهد ایستاد ...اینجا هجمه گاه هزاران ارزوست اینجا اوج بودن و پرتاب شدن در دره ی ارزوهاست اینجا دست یافتن به خورشیدی است که هزاران فرسنگ از من دور است ... اینجا سیل برگهای پاییزی زیر رد پی زندگی دارد من را گممکرده می کند راه برگشتی نیست راه پسی نیست اینجا سنگینی تو و نداشتنت دارد بر بدن روحم حرف ها می زند دارد من را با خود دیوانه ام اواره ی لرزان به افق ها می برد اینجا رویای تنیده در لب خشکیده ام نه بوسه ای از تو م یخواهد و نه دستی از تورا ... تو کیستی که اینگونه ن را به جولانگاه افکارم اویخته ای تو که هستی که ریشه درخت ارزوهایم را بار اوردی تو که هستی که سیب را به دستان من گرسنه دادی تا بدانم که تو که هستی؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵ ساعت ۵:۳۱ ق.ظ توسط
|