یکی در میان ابرهای سیاه یکی در لباس رخت سفید یکی در میان ابهای طغیان کرده یکی در حرم یک نگاه مبهوت افق چشمی بودن ...کجایی قصه مانده ای که رد پاهای سکوت دارد دلم را لبریز غم می کند و دریا ها گریان شده اند از کوه های صبری که سنگریزه هاش شیشه ی ساعتهایم را شکستند یکی میان گردو غبارها در میان افق ها دنبال یک رد پا می گردد ای رفیق تنهایی کجایی که دیگر دلم نمی لرزد با هیچ نگاهی با هیچ عشقی با هیچ کسی ...عمرم تنها و غریبانه شکست ...صدای زمان اگر باید درها اگر باز ششوند اگر تکرار نشویم ما انوقت شاید تنها درد من نبود تو باشد و وقتی تو هستی درد من نبود تو است در هر حال رد این کوچه های دلتنگ تنهاست و کسی در میان اسمان چون ماه در تماشای من محبوس در قاب رویاهاست ...نفس هایم را به من برگردان ... برگردان غرور از دست رفته ام برگردان اشک چشمان را