بودن بی معنیست در چنبره ی ارزوهای من مجلی برای خیزش نیست م مانده ام در سکون گاه بودن و خزیدن در درون سقف کوتاه ..قامتم بلند است ولی مجالی برای بلند شدن نیست ... دارم خود را می بندم به سطح انهایی که قامتشان کوتاه است اما من چون انانم... دارم خیالاتم را رنگ میکم شاید تو بهترین بودی که حتی ترا از دست دادم..توقع وبلند پروازی که تمام بودن من را تسخیر در میله های زندگی کرد... نفسی برای استشام نیست چاه های جهانم دیگر رمقی برای فوران ندارند من گمشده ی یافتن چشمه هایم و در حالیکه شلاق بودن های خود را می زنم دارم تنها راه تسخیر سکوت را در پیش می گیرم ...بیش از این نیستم ودارم از انگار و احتمالها حرف می زنم ... باید بر خیزم ولی عمر گذشت... باید ترا بجویم ولی فرصت رفت باید به خود بر گردم ولی اگیزه رفت تنها مانده ام ای یار ای رفیق همیشه در کنارم ... باید تنها پیش روم یا قانع به همین لحظه ی تکرار شدنهای مداوم باشم...رقابتم یعنی شکست فریبم یعنی پیروزی و در یدان واقعی می خواهم بدانم که هستم ... کسی که در صدر نیست ولی دنبال مطرح کردنصدر بودن است.. بایداز خود پرسید به چه باید نازید و از چه نباید نالید ... تکرار غرور و تکرار همان شکست ... تکرار همان عمر تکرار همان فرصت تکرار هزاران روز و خط زدن روی هزاران ثانیه ها و در جستجوی اینده ای بودن که اینده ای در خود ندارد ... اینه ی اینده شکسته و دنبال تصویر امید از اینده ام ... تو می شنوی صدایم را ولی می دانی که دست نیافتنی شده ای برای م و تنها لبخند می زنی ... اینده هم همان سرکش شدن زندگی وحشتناک بودن است ... ماندن در زیر هجم ارزوها و مایاندن کسی که نیستی و بزرگ کرد کسی که هیچ نیست ... به چه راهی و تصوری باید رفت .. وقتی حتی برای ارزو تلاشی نکردن حتی نچنگیدن و حتی در قامت یک قدیس رفتن و خود را قدیس نمایاندن ... این تنها تصور مرد تنها از ارزوهای بی صدای خود است این تنها صحه مجاز دیدن خود استبودن درتماشاخانه ی رویاها و ارزوها را از پرده ی احساس اویختن و اتش زدن تمام بلیط های تماش

دستانت را نشانم بده به ترک های دستان زخمی ات باید نازید باید در خیابانهای شهر پرسه های من با دستان تو باشد اما تنها مانده ام ... بیاد خیالات نور افکن و به نفس های دلبسته خودم به تو می نگرم ...کسی تکرار نخواهد کرد ترا مگر زمان... باید در زمان سفر کرد و ترا دوباره بدست اورد تا ارام شد... باید فراموش کرد قانونهایی که اسارت بدست اوردن را بما اموخت... میدانم نیستی اما هستی در تمام خیالات من و کسی چشمان تر ما را ندید... دنیایی که قانونش برایازادی نبود وبودنیکه دستخوش بندهای سنت شد...تماشاگر رفتنت هستم بهجرم انکه نمیتوانم حتی در کنارت باشم من در دیوانه بازی های خود دنبال دنباله روی های توام ... هر لحظه هر نفس هر جا ...تنها... اما توتنها میدانی من ان تنهای واقعی نیستم و همیشه با توام ... همیشه وبیشتر از دیروز عاشقت میشوم