دستانت را نشانم بده به ترک های دستان زخمی ات باید نازید باید در خیابانهای شهر پرسه های من با دستان تو باشد اما تنها مانده ام ... بیاد خیالات نور افکن و به نفس های دلبسته خودم به تو می نگرم ...کسی تکرار نخواهد کرد ترا مگر زمان... باید در زمان سفر کرد و ترا دوباره بدست اورد تا ارام شد... باید فراموش کرد قانونهایی که اسارت بدست اوردن را بما اموخت... میدانم نیستی اما هستی در تمام خیالات من و کسی چشمان تر ما را ندید... دنیایی که قانونش برایازادی نبود وبودنیکه دستخوش بندهای سنت شد...تماشاگر رفتنت هستم بهجرم انکه نمیتوانم حتی در کنارت باشم من در دیوانه بازی های خود دنبال دنباله روی های توام ... هر لحظه هر نفس هر جا ...تنها... اما توتنها میدانی من ان تنهای واقعی نیستم و همیشه با توام ... همیشه وبیشتر از دیروز عاشقت میشوم