ترا میجویم اما خستهام نمیتوانم برسم...ترا مییابم ولی نایی ندارم که ترا ببوسم...ترا میبینم ولی نمیتوانم ترا در آغوش کشم...این طعنههای روزگار بر من است...طعنههای اندوهناک جهان بر خیالات زخمخورده من در این ساعتهای نامهربان...در این حاشیهی افکار که همیشه در مقابل چشمانم ظاهر میشوی میخواهم احساس خرج کنم ترا میبینم میخواهم تنها باشم ترا میبینم میخواهم فراموشت کنم ترا باز در خود مییابم خود منی گمشده است که کسی نمیتواند بگوید این مرد خاموش چرا به سراغ هیچ دختری در این جهان نخواهد رفت...در این برهه تنهایی کسی شلاقزن در این درون من است که آرام میزند اما عمق جانم را میلرزاند...توای هستی خاموش نشدنی در من ببین که امروز تلخی عشق را چرا باید اینگونه درک کرد...در خود خفته و گمشده و در تلاش برای مشغول کردن خود با جهانی که او را نه به فراموشی بلکه به غافلگیری کشاند...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت ۶:۴۶ ق.ظ توسط
|