سالها گذشت خسته ماندم در تن بی گدار زمان گداخته پاهایمرا روی بستر آرزوها سیر میکنم...خیس و گریان یا هشیار با بغض شدید یا کژ راه ها را راست رفتن و بخشیدن یک خود گم شده به زمانه و فرار کردن با وزش نسیم به دامان سایه ها..هرشب تلنگر به خود فردا به سراغ خود برگشتن وبعد چنگ خاموش زمانه را بر سایه ی زندگی خود دیدن... این است مرز شلاق های بین من و این چشمان بی امید به خود... اهسته و رفتن زیر پلهای ابروهای اخم و اتش چشمی را روشن کردن از سوختن غصه ها...نعره زنان در تپش قلب و لب خود را به خویشتن بی جان دوختن ...و نفس زنان در پی آرزوها ولی خسته خستن در بوسه های تنهایی...آرام ترین و بی هیاهوترین با گذر از گداز های این گذرگاه ها و خود را بر قله ها بی معنا یافتن تا شاید معنایی را در آن یافتن... معنایی که تقدس ندارد اما تماشا دارد...نفس ندارد اما نفس میبرد...قصر ندارد اما زندان واژه ها را در تسخیر تو نگه میدارد...عریان ونقش بسته با صورتک احساس ...قلبی پر آرزو ولی از همدریده شدن تقویم های شمارش فرداها... بی هویت بی نام یا در اوج و بی خود هنوز گم شده ای دارم که خود را نمی نماید... باید پیکر تراشی بیاید تا این هجوم سنگین افکارم را بزداید باید من را از من جدا کند منی که گم شده است در این کوه وجود و نیست لبی از سرخی احساس ناله زنان تا بشکند راز مرد خاموش را... میروم رفتنم در خواب ها است می مانم ماندن در قعر فریادهاست
+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان ۱۳۹۷ ساعت ۲:۴۰ ق.ظ توسط
|