در این سرمای بی کسی مبهم و پوچ تا خودم پرواز می کنم...تهی از موفقیت از ثروت از عشق واز هیچ...هیچ ازنگاه پوچ من در برهوت این زندگی بی گدار.... دستان فقیرمو چشمان مظلومم و تمامیت اشکهای خسته که هنوز مغرورانه فریاد نمیزنندد...در جستجوی کسی در تمنای صدای خاموش خودم کسی فریاد زن من نیست... کسی من نیست... و همه در تمامیت من گم است... تنها و با سایه...تا ان سر زندگی توخالی... تنها و قول داده به تنهایی و قله ها.. شبگرد شلاق زده منم که در این بغض حزن انگیز عالم دارد تماشاگر خودش میشود... شب تار است خودم تازم ...اینگونه در ته خودم تا تمامیت خودم پیش می روم... همین بس است که بدانی چقدر تنهام
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۵:۴۹ ق.ظ توسط
|