بعد از سه سال سکوت
در سکوت سرد رسیدن به تو پر از هیجان و هجوم جمجه های زمان معلق در فضای ذهنم هستم...از چینش تیک تیک ثانیه های خودفروخته و تن فوشی خیال به رویای تو تا تحقیر دست نیافتن و تمسخر سایه های انتظار و بعد دریده شدن و تند تند رفتن تا فرار از معرکه... از نفس های نفس نفس زنان و از ارزویی که دست دیگریست...چون سیل شرم این زندگانی و چون باختن پشت جایی که میروی تا پنهان شوی ولی پاهای کرخت نمیتوانند و نعره زنان در درون برای گریختن از این نگاه های سنگین و تند تند خود را آماده حتی انداختن از پشت بام ها کردن تا فقط فهمیدن اینکه چقدر سنگین است لحظه ها... اینگونه هر چه داشتی را سبک میشماری...هرچه یمبینی مهمل است هرچه میخوانی بیهوده هرچه روان تر میشوی بی خیال تر میشوی...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۵:۱۲ ق.ظ توسط
|