نکوهش یا ندامتگاه من کجاست...جایی در میان طوفان سکوت ها یا سینه ای که جلویشرا دیوار چیده است تا کسی را به ا راه ندهد...یان خودم و خودت در گلاویزگاه هزاران نعره  ی خااموش و سرکوب شده رها میروم...ه چراغی نه قندیلی نه اوازی برای من همنشین نشد...کسی در تابوت ای ماه مردگی شبها دارد ناقوس مرا به صدادر می اورد..هزاران ناقوض س با پرواز چند فکر از پشت بام سکوت...و بعد مینشینم ومینویسم از چیزی یا کسیاز بودی یا نبودی از امیدی یا ناامید از فردایی یا راهی...همه اش در حب و بغض نگاه هایم میجوشید همه اش در قاب نگاه خسته ام میکوشید ولی نه چیزی داشت نه کسی فهمید که چه داشت...فقط هر چه بود ندامتگاه از گذشته بود و هیجانی که از دل جوانی سرمیزد.اما هرچقدر پیرتر میشدی کسی را نمییافتی که با تودیوانگی کند...بهترین پروازهای ترا  دست در دست بگیرد و  برود تا آن سر بی گداری ها ...در گذار از گدازها