به خود پیچیدم از اعماق وجود کهربا در آوردم خودمرا حراج کردم چیزی برای خود باقی نیست حس میکنم دارم تا ته بی کسی می روم هر کسیمیبند مرا یک آس و پاس مغرور و شیک میبیند مرا یک خوشگذران در رویاها و زندگی مبهم...خط میکشم روی تاریکی این سایه ها...از کوچه هایی که نعره میزند با سکوت...از خودی که هرگز نفهمید پیاده با کدامین روزنه در تاریکی باید زیست کند...کسی نفهمید جنون خشونت بار ارزوهایم از من چه ساخت و چه بر من کشید... خط خطی های خودم را میبینم که روزگار میکشد و من از حفظ اعتبار پاک میکنم ...دریایی از اامیدی و مصیبت خود را میبینم ودرونم را غرق مردن میبینم که کسی نمیتواند نجاتش دد...کسی نمیتواند بفهمد چه در درونش او را میکشد...خیالی مجنون دارم با رد سکوتهای ختنه شده ...خودم را بریده ام و خودم را با چیزی که باید نبود به پیش میبرم...خودم را کنار میکشم تا عاشقان شهر به دیدار خیالات من نیایند...
+ نوشته شده در شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ ساعت ۸:۴۷ ب.ظ توسط
|