تو خود تنهایی خود گم شده در شبح مه سوار بر زین جاده ها...تنهایی و بر لبه ی یک پرتگاه و دره ی افکندن سایه ی نگاه بر آنی... در فاصله های دو قله سرگردانی و بی قله ای...باید مثل یک مارپیج مه به دور قله می پیچیدم....و دم باریکه ی حسرت و سکوتها این نمای وحشتناک قاب یخ زده ی بودن تا پای کوه می رفت... تا پای تو که در پای کوه هایی تا از من دور شوی...میگفت در قله بی من تنها میشوی قله میشوی و نمیدانست بی او یک حلقه مه می شوم که قله را به آغوش میکشد اما به هوای او نمیتواند رقاص صحنه ها باشد..نمیدانست که هرجا بروم به سینه ی سنگ نمیچسبم .و..او میدانست من هرگز سنگ نمیشوم او میگفت مه نباش او میگفت بیا از جنس ریشه ی کاج های وحشی باشیم...او میگفت بیا بلندترین کاج باشیم اما در ریشه ها به هم بپیوندیم او میگفت بیا دو تایی در دل دره ها بلندترین باشیم نه در قله های سر ...او میگفت ما آسمان را برای باریدن میخواهیم نه ابر شدن