ارام بنشین بر سر مزارم... بیا یار یکدیگر باشیم من در اعماق تو در اوج ... مثل همیشه ... مثل زمانی که تو در دوردستها بودی و من در طعمه ی شغال های وحشی... زمانی که اتشفشان شد و من زیر گاختهای تنهایی دفن شدم ... به لحظه هایی که جوانه ها رویید تا اعماق مارا بپوشاند و طبیعت چرخید و باد وزید و شکوفه ها و گنجشکان خواندند ... و گویی دنیا بدون ما  بوده و خواهد بود ... و مردمان از نسلی به تولد نسل دیگر میرسند و من و تو فسیل این سرزمینیم در حالیکه ما صاحب این زمین بودیم ما صاحب ان گداخت احساس بودیم ما مدفون در بطن رگهای خیالات ذهن فراموش شده ی این طبیعت وحشی بودیم و نسلها امدند و من و تو را به خودمان پس ندادند انها ما را با برجها خاموش تر کردند تو را به اوجها بردند و من را بع اعماق دفن تر کردند ... انها همان خیالات وحشی بودند که نعره میزندد که تو بمیر ما میمیمانیم ... و من مردم و خیالات باقی ماند دلم لحظه ای را میخواهد که من هم بودم ... لحظه ای که با تو بر دشت ها قدم میزدیم دسانت در دستانم بود و میخدیدیم...دلم ان لرز صدای تو بر قلبم را میخواهد ... دلم زمانی را میخواهد که قلبی داشتم و میتپید ... دلم زمانی را میخواهد که در سیل خبالاتم به تو زود میرسیدم ...و اعماق تن خسته ی من با بوسه ی تو رها میشد در اسمان ... و انوقت زمینی بودم ولی در اسمان بودم ..در اسمان بودم ولی دستانم دست ترا گرفته بود ...خورشید میتابید ولی دستان گرمابش دستانم بود ... هی ... من به ان من می اندیشم نه این خیالات بر باد رفته ... من به ان زخم هایی که برای دویدن بسوی تو فراموش میکردم را میخواهم من ان لحظه ی در اغوش کشیدنت را میخواهم ... من ان سیل تبسم های ترا میخواهم که در نقاب پنجره ی زمان عبور میکرد از قلبم عبور میکرد و ابدی میشد ... من ان تکرار بودن را دوست دارم که سنگینی چشم تو بر هم مرا دلگرم میکرد که نفسهایت را حس میکنم من ان بوسه ی سرخ احساس را دوست دارم ... من ان خدا شدن و خدایی کردن با تور ا دوست دارم ... من ان قلب افکنده و سربزیر سینه ام را سربلند میخاهم ... میتپد و میروم اما در سرمینی که پشت بمن کرده .. ان سرزمینی که اباد است اما نمیداند از تن خیالات و احساس من جوشیده است.