به قتلگاه سکوت امده ام به یمان حزن و اندوه های مردانه ... بی میان متلک های توک یک احساس که انوار تنهایی بر ان میتابد به چکه های اسیدی که از اشک بر میاید و تنها با قوزک های پایی که تنهایی را با خود تنها کشته به اسمان میبرد و اعدام احساس میکند در طلوع ساعت غم و تعقیب میکند جنازه ام را هزاران فرشته ای که به سوی رستگاری میخواهند برند مرا ... کجای تنهایی با خود باشم در کدامین چاله های اسمانی اقیانوس اشکهایم را پنهان کنم در کجای معنای خفته ی مرگ زندگی را بجویم ... به سوی اهنگی دلنواز پیش می روم جایی که در خس هزاران شاخه ی تنهایی صدای سوز گرگهای زندگی سراغم را میگیرد و من میپیچم در تن پوستین روباهی که خود را به اسمان برسانم و فریاد زنان به سوی دیوانه ی هجوم نجومی ستاره ها پر بکشم بسوی یک نوشته ی بی بوسه بسوی خط هایی که بر کاغذ میکشم و در حکم یک مرد تنها شکارچی خود بودن .. من همانم در پس اندیشه های گم شدهی احساس ... منم که به یکباره رنگ اسمان را هفت رنگ میکنم تا پگشت اشکهایم طلوع کنی ... اما ... زمزمه های تن خسته ام دریده اند اینده ام را .. میخواهم بروم دستانم خشکیده اند میخواهم لمست کنم دلم زخمیست میخواهم از هرزه خواهی عبور کنم خود را الوده ی نفس های بی رمق میبینم به بنیان اندیشه ای بیثمر که در تن زخم درخت پیر خانه مان کودکی را بیاد می اورد که روزگاری به اوج می رفت و اوج کم می اورد در برابرش و حالا به عصایی تکیه کنان نشسته ام تا تو بیایی و من به شوق تو یک لبخند بزنم چون کودکی که از درختی بالا میرود برقصم چون مردی که به مراد دلش رسیده و چون اسمانی که افتابی میشود بعد از گریه ی باران .. سیل احساسم را زمان برده است و حالا من مانده ام و چایی سرد .. به قند پهلویی که در پس لباسش اثار چنگ تنهایی و چروکها دیده میشود ..در اوار هزاران سقف و بوسه ها را شعله زدن در خاطرات و تنها به سوز یک زندگی دیوانه وار بی جهت زیستن ... به شکارچی خسته ی گرگها نگاه کن که خود به پوستینی ترک برداشته عریان رو به طبیعت نشسته است...