به خود میبازم ...چهره ای شاد را و صبوری که دارد به خود دروغ میگوید... به هرزه نگاهی که طعم مرگ میدهد و به سایه ای که شبیه تو است ... در درونم ترا به ماه تشبیه میکنم و میبینم هر اچه را که نبادی مببینم ولی حریص دیدن انم ...ب تعقیب دروغ ها می پردازم و یک نور میتابد و از هم دریده میشود شبح تو ... به سوی نامه های بی تکیه و رقصان در هوا مینگرم که دامن طبیعت انرا از من گرفت و تویی که ندیدی من را و منی که ترا میبوسم حتی از فاصله ها ... دو گاه در پشت پنجره ای که اتش میزند اطرات را .. و میکشاند من را به زیر حجم تهایی و در انزوای خود پر میکنم فضای این طبیعت ها و اثار زخم هایی را در تن زمی قلبم حس میکنم ... به غار منن کسی سر نمیزند و م در ان گنجینه ای از یاد تو دارم که ناپیداست ... کسی ندید کسی نبود ... این کوچه ها را به پایین کوه و بالای کوه می روم و میایم و خیالاتم را اویخته ی هزاران قله ی تنهایی کرده ام ... زخم ها را خورده ام و چنگ به یقه اسمان گرفت ام که ترا بمن پس بدهد ... یا زان را بمن بازگرداند ... یا انیشه ای که من را از تو اسوده تر کند ...شکسته سخنی در توک زبانم دارم که انرا به زیبایی های واژه ها می ارایم اما در فطرت این اندیشه ها تویی که پناه گرفته ای و هر روز بر درخت عرم تبر میزنی ... و من می ایستم تا باز به تو فکر کنم ... تو مثل همیشه کارت زخم زدن است ... و چه مرد مقاومی را میبینم که می ایستد و به تو مینگرد ... میگذرم ووو در تن تنهایی خودم یادی از اینده را با خود دارم ... به للحظه ای که تو پناهگاهت را در نام من خواهی جست و اگاه میشود خدای دست نیافتنی و نا دیدنی صحنه ی خاطرات تو ... و تو بیاد لحظه هایی که یک عمر زخمم زدی خود را زخم خواهی زد ... و انوقت انتقام من خواهد بود از تمام لحظه هایی که سال به سال خط ب ط برای تو نوشتم ... و تو ندیدی که اسمان را چگونه گریان خواهم کرد که رهایش کنم ... اینگونه میرود این مرد به سوی جایی که کسی از او نشانی ندارد و روزگاری برخواهد گشت به سرزمینی که همه او را خواهند شناخت...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۷:۱ ب.ظ توسط
|