به کشتارگاه احساس های تاریک ذهنم میروم ...قلبم به رخم ای تو الوده شد ...اشمها به خاطرات اغشته شد و تنها سواره خالی از امید و ارزو در تمامی لحظه های خود دارد تبسم خود را میجوید...میپرسم از خود که این فریادها در گوش اسمان چر نمینشیند... چرا خیالی نیست تا مرا اسوده ی بی تو کند چرا با خود به تجاوزهای ستاره های پر فروغ باید رفت در حالی که در تصرف ذهنم تو هستی ... را باید به نگاه هایی الوده شد که در من گم میکنند احساس واقعی عشق را ... و هر ان می رسم به تماشاخانه های زیر پرده های نگاهم که در ان تو ر حال رقصی و من دارم کشان کشان خود را به صحنه ی بیرون میکشم تا از تو نشانی نیابم...من دارم این رد خون های را ببینم من میتوانم خود را اتش زدن و مست در زباله دان ها افتادن هایم را ببینم ... من میتوانم به خیالی در اخر شبانگاه رویایی بیندیشم... اما از خود میترسم که مبادا خود را در اغوش تو ببینم ولی مرگ در خاموش شد هایم را بیابی...مبادا ان نباشم که میتواند بدرخشد برایت ... میترسم ... میترسم که قرمانت بمیرد وتو ندانی که چقدر برای رسیدن به این لحظه بیداری ها کشید ... میترسم بغض هایم یک روز به تبسم برسد ولی تو در طعم اسیدهای اشکهایم چیزی برای خوشحالی نیابی... میترسم عشق تمام شود بدون انکه عاشقی کرده باشی... من میترسم از خودم و از فردایی که از ان بر ندارم ..از خودی که در هم تیده شده است... تک تک خالهایم را برباد مبکن.شاید چاره عجز خیال است..شاید ان لحظه ی بدن در کنارت همان لحظه ی رویایی باید باشد ... باید بخود برسم یا به یک تبسم گاهی که تو باشی و یا به خیالی خالی از ان رویای در هم کوبیده و شلاق زن من ... شاید باید بروم به سوی تنهایی که اثاری از دست نیافتنی از تو بسازم یا اواره در خانه های باشم تا ا بوسه ی تنهایی از تو اوج بودن بسازم باید رد قفس بمانم تا فریاد زنم وگرنه ازادی شاید ترا بمن نرساند... شاید بهانه ای دیگر توانم بیابم برای درد کشیدن بی تو ... شاید دیگرهیچ گاه بسراغ تو نیایم تا رویایی از تو بساززم ... فقط برای این بهانه
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۵:۱۷ ق.ظ توسط
|